✦ یک داستان واقعی
داستان بنیان گذار - جلد اول
روایتی کوتاه و واقعی — به قلم خود هنرمند.
❦ پایان
داستان ادامه دارد…
هر قطعه در رادیو MIBL، بخشی از همین صدا را بیشتر جاری میکند.
این کتاب همینجا نوشته و منتشر شد — کتاب شما هم میتواند.
کتاب خودت را منتشر کنریسمانهای نامرئی پناهندگی
## نخها هیچگاه دروغ نمیگویند
وقتی بیبی فاطمه در تاریکروشنِ سحرگاهِ نجف، پیش از آنکه صدای اولین مؤذن از گنبد طلایی حرم بلند شود، ماسولهها را بین انگشتان خسته اما استوارش میچرخاند، داشت تار و پود تقدیر ما را میبافت . حرکت ریتمیک آن دوکهای سنتی، تنها راه نانآوری زنی تنها در دل طوفانهای سیاسی و مذهبی عراقِ تحتِ خفقانِ بعث نبود؛ آن حرکت، صدای ضربانِ مداومِ قلبِ خاندانی بود که قرار بود بارها متلاشی شود، بمیرد، زنده شود و در نهایت، نسلی تازه از آن در خاکِ غربت، از میان شعلهها جان به در برد و شکوفا شود .
دههها گذشته است . امروز، در سال ۲۰۲۶ میلادی، من محسن، در خانهای آرام در کرانههای اقیانوس در سیدنی نشستهام . به بند اول انگشت اشاره دست راستم خیره میشوم؛ جایی که ردِ عمیق، زبر و سفیدِ یک خط، مانند مرزی باستانی روی پوستم حک شده است . این خط، یادگار یک کلیدِ شوم، سنگین و بدتراش است؛ کلیدی که در سیزدهسالگی، در بعدازظهری سوزان در شهرک گلستان از جیبم درآوردم و به مادرم مرضیه دادم . کلیدی که قرار بود قفل درِ خانه خودمان را باز کند، اما ناخواسته، قفل یک تراژدی ابدی را گشود .
من این کتاب را نه فقط به عنوان یک خاطرهنویسیِ ساده و عبورِ فیزیکی از جغرافیا، که به عنوان یادبودی مقدس برای زنده نگه داشتنِ حافظهی خاندانم نوشته ام . نوشتن این صفحات برای من، پایان دادن به سالها بیماری روحی، انزوا و بارِ کمرشکنِ عذاب وجدانی است که از همان نوجوانی، بند بند وجودم را زنجیر کرده بود . من این کتاب را نوشتم تا با گذشتهی زخمیام آشتی کنم و به دنیا بگویم که پشتِ هر آمار سردِ پناهندگی و هر خبرِ قایقهای سرگردان در پهنهی اقیانوس، انسانهایی واقعی با قلبهایی تپنده، دردهایی جانسوز و امیدی بیدیوار ایستادهاند .
این حماسه خانواده من است؛ داستانی از ریشههای نجف تا زادگاه من در اصفهان، و از برزخ انتظار تا ساحلِ رهایی .
[[break]]
> «یادداشت نویسنده درباره اسامی و مشخصات: در این کتاب، به منظورِ حفظِ حقوقِ معنوی، حریمِ خصوصی و ملاحظاتِ قانونیِ اشخاص و افراد، اسامی برخی از شخصیتها و نامِ برخی از مکانها تغییر یافته یا به صورتِ مستعار ذکر شدهاند. آنچه در این صفحات میخوانید، منشورِ عریان و واقعیِ زندگیِ ماست.»
> © ۲۰۲۶ تمامی حقوق این اثر محفوظ است. نوشتهشده توسط محسن الموسوی. هرگونه کپیبرداری، بازنشر، اقتباس، اقتباس سینمایی، صوتی یا ترجمه بدون اجازه کتبی نویسنده شرعاً و قانوناً ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.
وقتی بیبی فاطمه در تاریکروشنِ سحرگاهِ نجف، پیش از آنکه صدای اولین مؤذن از گنبد طلایی حرم بلند شود، ماسولهها را بین انگشتان خسته اما استوارش میچرخاند، داشت تار و پود تقدیر ما را میبافت . حرکت ریتمیک آن دوکهای سنتی، تنها راه نانآوری زنی تنها در دل طوفانهای سیاسی و مذهبی عراقِ تحتِ خفقانِ بعث نبود؛ آن حرکت، صدای ضربانِ مداومِ قلبِ خاندانی بود که قرار بود بارها متلاشی شود، بمیرد، زنده شود و در نهایت، نسلی تازه از آن در خاکِ غربت، از میان شعلهها جان به در برد و شکوفا شود .
دههها گذشته است . امروز، در سال ۲۰۲۶ میلادی، من محسن، در خانهای آرام در کرانههای اقیانوس در سیدنی نشستهام . به بند اول انگشت اشاره دست راستم خیره میشوم؛ جایی که ردِ عمیق، زبر و سفیدِ یک خط، مانند مرزی باستانی روی پوستم حک شده است . این خط، یادگار یک کلیدِ شوم، سنگین و بدتراش است؛ کلیدی که در سیزدهسالگی، در بعدازظهری سوزان در شهرک گلستان از جیبم درآوردم و به مادرم مرضیه دادم . کلیدی که قرار بود قفل درِ خانه خودمان را باز کند، اما ناخواسته، قفل یک تراژدی ابدی را گشود .
من این کتاب را نه فقط به عنوان یک خاطرهنویسیِ ساده و عبورِ فیزیکی از جغرافیا، که به عنوان یادبودی مقدس برای زنده نگه داشتنِ حافظهی خاندانم نوشته ام . نوشتن این صفحات برای من، پایان دادن به سالها بیماری روحی، انزوا و بارِ کمرشکنِ عذاب وجدانی است که از همان نوجوانی، بند بند وجودم را زنجیر کرده بود . من این کتاب را نوشتم تا با گذشتهی زخمیام آشتی کنم و به دنیا بگویم که پشتِ هر آمار سردِ پناهندگی و هر خبرِ قایقهای سرگردان در پهنهی اقیانوس، انسانهایی واقعی با قلبهایی تپنده، دردهایی جانسوز و امیدی بیدیوار ایستادهاند .
این حماسه خانواده من است؛ داستانی از ریشههای نجف تا زادگاه من در اصفهان، و از برزخ انتظار تا ساحلِ رهایی .
[[break]]
> «یادداشت نویسنده درباره اسامی و مشخصات: در این کتاب، به منظورِ حفظِ حقوقِ معنوی، حریمِ خصوصی و ملاحظاتِ قانونیِ اشخاص و افراد، اسامی برخی از شخصیتها و نامِ برخی از مکانها تغییر یافته یا به صورتِ مستعار ذکر شدهاند. آنچه در این صفحات میخوانید، منشورِ عریان و واقعیِ زندگیِ ماست.»
> © ۲۰۲۶ تمامی حقوق این اثر محفوظ است. نوشتهشده توسط محسن الموسوی. هرگونه کپیبرداری، بازنشر، اقتباس، اقتباس سینمایی، صوتی یا ترجمه بدون اجازه کتبی نویسنده شرعاً و قانوناً ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.
طعم گس بادبادکها و کلیدهای آهنی
## بخش اول: کلید زبر و سایه کوه اللهاکبر
دویدن با پاهای برهنه روی آسفالتِ گداخته و داغِ شهرک گلستان، طعم گِسِ گرد و خاکِ برخاسته از چرخِ لرزانِ دوچرخهها و صدای خندههای بلندی که در کوچه پسکوچههای خاکی میپیچید؛ این تمام سهم من از پادشاهی دنیا در سیزدهسالگی بود .
ما یک امپراتوری کوچک داشتیم . اکیپ ما—من و صمیمیترین دوستان دوران راهنماییام—پیمانی نانوشته اما آهنین میان خودمان داشتیم . عهد کرده بودیم که هیچچیز، حتی جریمههای سختِ ناظم مدرسه و مشقهای شب بیپایان، نتواند زنجیر رفاقتمان را پاره کند . بعدازظهرهای بهار، وقتی زنگ آخرین کلاس مدرسه با ضربآهنگی تنبل به صدا درمیآمد، رها و بیپروا، شبیه پرندگانی که از قفسی تنگ گریخته باشند، به کوچه سرازیر میشدیم . بازیهای پرشتابِ ما روی خاکهای نرمِ حاشیهی شهرک، پناهگاه امن من بود؛ جایی دنج که میتوانستم برای چند ساعت هم که شده، سنگینیِ پنهانِ جوِ خانهمان را فراموش کنم .
اما هر چقدر هم که از خانه دور میشدم، دست راستم ناخودآگاه به سمت جیب شلوارم سر میخورد . انگشت اشارهام را داخل جیب میراندم و روی لبههای تیز، زمخت و بدتراشِ آن کلیدِ شوم میکشیدم؛ کلیدی که پدرم «ظاهر» به من داده بود تا درِ خانه خودمان را باز کنم . فلز سرد و بیرحم آن، انگار با انگشتان کوچک من دشمنیِ دیرینهای داشت؛ هر بار که سعی میکردم با تمام توان سیزدهسالگیام قفل سفت، زنگزده و لجباز در را بچرخانم، کلید در دستم میلغزید و بند بالایی انگشت اشارهام را زخم میکرد —یک رد سرخ و سوزان که انگار میخواست به من یادآوری کند ورود به آن آشیانه، همیشه با جراحت و درد همراه است .
فردا جمعه بود و فکرِ جمعهها، همیشه مثل قند در دلمان آب میشد . جمعه در خانواده ما یک روز معمولی نبود؛ یک کلانروایت از با هم بودن و گریز از اضطرابهای بیپایان بود . تمام فامیل—از عمه رؤیا و شوهرش حمید گرفته تا فرزندانشان لیلا و حامد، عمه خدیجه خستگیناپذیر و عمو نادر—همگی در خانه بزرگ و پر از درخت انارِ بیبی فاطمه جمع میشدیم . خانه بیبی در آن روزها، لنگرگاه و مأمنِ امن کل فامیل بود .
من و خواهرانم، فائزه و مریم، از چند روز قبل برای روز جمعه نقشه میکشیدیم . تصویر آن حیاط شلوغ، بوی خورش عدس و نان گرم، صدای کلکلهای مردانه و شلوغکاری ما بچهها جلوی تلویزیون هنگام تماشای سریالهای آخر هفته، زیباترین کارتپستالِ بهشتیِ کودکی من بود .
و زیباتر از همه، تماشای پدرم ظاهر بود . پدرم، مردی متفکر، آرام و سربهزیر که تمام هفته در داروخانه کار میکرد و سنگینی رنجهای مهاجرتِ اجباری از نجف را آرام روی شانههایش میکشید، در این دورهمیها انگار دوباره زنده میشد و روح میگرفت . گاهی بعدازظهرها، او به همراه سینا و عمو نادر توپ والیبال را برمیداشتند و همگی راهی زمین خاکی بزرگی در سایه کوه معروف و باصلابت «اللهاکبر» میشدیم .
ایستادن در دامنه آن کوه عظیم که نام پرابهتِ خدا بر پیشانی سنگینیاش حک شده بود، حس غریبی داشت . باد خنک و وحشیِ کوهستان که میوزید، موهای پدرم را تکان میداد . من روی تپهای سنگی مینشستم و با چشمانی لبریز از تحسین و عشق به پدرم نگاه میکردم که چطور در میان غبار خاک با بقیه بازی میکرد و خندههای بلند و بیریا روی صورتش مینشست . در آن لحظات، زیر سایه کوه اللهاکبر، حس میکردم پدرم قویترین مرد زمین است و هیچ طوفانی در دنیا نمیتواند سقف خانه ما را بلرزاند...
اما آن بعدازظهر اردیبهشت ۱۳۷۴، وقتی با دست لرزان و انگشتی که هنوز از فشارِ کلید میسوخت، به کوچه خودمان در شهرک گلستان رسیدم، هوا جور دیگری بود . دیگر صدای خندههای دوستانم را نمیشنیدم . از پلههای طبقه دوم بالا رفتم؛ جایی که آرایشگاه کوچک مادرم مرضیه قرار داشت . بوی غلیظِ رنگ مو و مواد شیمیایی در فضا پیچیده بود . مادرم مرضیه و بیبی فاطمه تازه از سفر دو هفتهای سوریه بازه گشته بودند . مادرم با همان لبخندِ سرد و چشمانی که ردی از گریههای پنهانی در آنها دویده بود، به پیشوازم آمد . سوغاتیهای سوریه روی میز چیده شده بود، اما خانه ما در آستانه فرارسیدن جمعه، در سکوتی سنگین و خفقانآور فرو رفته بود...
دویدن با پاهای برهنه روی آسفالتِ گداخته و داغِ شهرک گلستان، طعم گِسِ گرد و خاکِ برخاسته از چرخِ لرزانِ دوچرخهها و صدای خندههای بلندی که در کوچه پسکوچههای خاکی میپیچید؛ این تمام سهم من از پادشاهی دنیا در سیزدهسالگی بود .
ما یک امپراتوری کوچک داشتیم . اکیپ ما—من و صمیمیترین دوستان دوران راهنماییام—پیمانی نانوشته اما آهنین میان خودمان داشتیم . عهد کرده بودیم که هیچچیز، حتی جریمههای سختِ ناظم مدرسه و مشقهای شب بیپایان، نتواند زنجیر رفاقتمان را پاره کند . بعدازظهرهای بهار، وقتی زنگ آخرین کلاس مدرسه با ضربآهنگی تنبل به صدا درمیآمد، رها و بیپروا، شبیه پرندگانی که از قفسی تنگ گریخته باشند، به کوچه سرازیر میشدیم . بازیهای پرشتابِ ما روی خاکهای نرمِ حاشیهی شهرک، پناهگاه امن من بود؛ جایی دنج که میتوانستم برای چند ساعت هم که شده، سنگینیِ پنهانِ جوِ خانهمان را فراموش کنم .
اما هر چقدر هم که از خانه دور میشدم، دست راستم ناخودآگاه به سمت جیب شلوارم سر میخورد . انگشت اشارهام را داخل جیب میراندم و روی لبههای تیز، زمخت و بدتراشِ آن کلیدِ شوم میکشیدم؛ کلیدی که پدرم «ظاهر» به من داده بود تا درِ خانه خودمان را باز کنم . فلز سرد و بیرحم آن، انگار با انگشتان کوچک من دشمنیِ دیرینهای داشت؛ هر بار که سعی میکردم با تمام توان سیزدهسالگیام قفل سفت، زنگزده و لجباز در را بچرخانم، کلید در دستم میلغزید و بند بالایی انگشت اشارهام را زخم میکرد —یک رد سرخ و سوزان که انگار میخواست به من یادآوری کند ورود به آن آشیانه، همیشه با جراحت و درد همراه است .
فردا جمعه بود و فکرِ جمعهها، همیشه مثل قند در دلمان آب میشد . جمعه در خانواده ما یک روز معمولی نبود؛ یک کلانروایت از با هم بودن و گریز از اضطرابهای بیپایان بود . تمام فامیل—از عمه رؤیا و شوهرش حمید گرفته تا فرزندانشان لیلا و حامد، عمه خدیجه خستگیناپذیر و عمو نادر—همگی در خانه بزرگ و پر از درخت انارِ بیبی فاطمه جمع میشدیم . خانه بیبی در آن روزها، لنگرگاه و مأمنِ امن کل فامیل بود .
من و خواهرانم، فائزه و مریم، از چند روز قبل برای روز جمعه نقشه میکشیدیم . تصویر آن حیاط شلوغ، بوی خورش عدس و نان گرم، صدای کلکلهای مردانه و شلوغکاری ما بچهها جلوی تلویزیون هنگام تماشای سریالهای آخر هفته، زیباترین کارتپستالِ بهشتیِ کودکی من بود .
و زیباتر از همه، تماشای پدرم ظاهر بود . پدرم، مردی متفکر، آرام و سربهزیر که تمام هفته در داروخانه کار میکرد و سنگینی رنجهای مهاجرتِ اجباری از نجف را آرام روی شانههایش میکشید، در این دورهمیها انگار دوباره زنده میشد و روح میگرفت . گاهی بعدازظهرها، او به همراه سینا و عمو نادر توپ والیبال را برمیداشتند و همگی راهی زمین خاکی بزرگی در سایه کوه معروف و باصلابت «اللهاکبر» میشدیم .
ایستادن در دامنه آن کوه عظیم که نام پرابهتِ خدا بر پیشانی سنگینیاش حک شده بود، حس غریبی داشت . باد خنک و وحشیِ کوهستان که میوزید، موهای پدرم را تکان میداد . من روی تپهای سنگی مینشستم و با چشمانی لبریز از تحسین و عشق به پدرم نگاه میکردم که چطور در میان غبار خاک با بقیه بازی میکرد و خندههای بلند و بیریا روی صورتش مینشست . در آن لحظات، زیر سایه کوه اللهاکبر، حس میکردم پدرم قویترین مرد زمین است و هیچ طوفانی در دنیا نمیتواند سقف خانه ما را بلرزاند...
اما آن بعدازظهر اردیبهشت ۱۳۷۴، وقتی با دست لرزان و انگشتی که هنوز از فشارِ کلید میسوخت، به کوچه خودمان در شهرک گلستان رسیدم، هوا جور دیگری بود . دیگر صدای خندههای دوستانم را نمیشنیدم . از پلههای طبقه دوم بالا رفتم؛ جایی که آرایشگاه کوچک مادرم مرضیه قرار داشت . بوی غلیظِ رنگ مو و مواد شیمیایی در فضا پیچیده بود . مادرم مرضیه و بیبی فاطمه تازه از سفر دو هفتهای سوریه بازه گشته بودند . مادرم با همان لبخندِ سرد و چشمانی که ردی از گریههای پنهانی در آنها دویده بود، به پیشوازم آمد . سوغاتیهای سوریه روی میز چیده شده بود، اما خانه ما در آستانه فرارسیدن جمعه، در سکوتی سنگین و خفقانآور فرو رفته بود...
## بخش دوم: امپراتوریهای شیطنت و فرشتگان خاموش
جمعهها در خانه بیبی فاطمه، فراتر از یک دورهمی ساده، شبیه به یک تئاتر شلوغ، زنده و پرماجرا بود . هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده، صدای اگزوز موتورسیکلت قدیمی عمو جلال از ابتدای کوچه خاکی، خبر از آمدنِ بهارِ دیگری به حیاط بیبی میداد .
بین تمام عموهایم، عمو جلال جایگاه خاصی در قلب من داشت . مردی بهشدت آرام، صبور و مهربان که انگار اقیانوسی از آرامش در چشمانش موج میزد . او برقکار و همهفنحریفِ محله بود؛ مردی که با یک انبردست و فازمتر قدیمی، به خانههای تاریک شهرک گلستان روشنایی میبخشید و هر وسیله برقیِ سوختهای زیر دستهای معجزهگرش دوباره جان میگرفت . اما بزرگترین هنرِ عمو جلال، نه تعمیر سیمکشیهای پیچیده، که صبوریِ بیحدومرزش در برابر سختیهای سهمگین زندگی بود .
وقتی عمو جلال وارد حیاط میشد، ابتدا دخترش، هانیه کوچولو را با آن آغوش پدرانه و محکم اش از ترکِ موتور پیاده میکرد . هانیه، فرشته خاموش خانواده ما بود؛ طفلی معصوم که در کودکی دچار یک تبِ شدید و بیرحم شده بود . آن تبِ شوم، مثل یک طوفانِ ناگهانی، تمام توانِ فیزیکی دخترک را با خود برده و او را برای همیشه دچار معلولیت کامل بدنی کرده بود . با این حال، حیاط بیبی با حضور هانیه صفا میگرفت؛ عمو جلال او را روی تشکچه ای نرم زیر سایه تکدرخت انار مینشاند . هانیه نمیتوانست بدود یا مثل ما هورا بکشد، اما چشم های درشت و زیبایش با تماشای بازیهای ما برق میزد و صدای خندههای معصومانه اش، زیباترین موسیقی حیاط بیبی بود .
اما آرامش حیاط با ورود نفر بعدی دوام چندانی نمیآورد؛ میلاد!
میلاد، پسرِ عمو جلال، فقط یک سال از من کوچکتر بود و همین فاصله کم، ما را به دوقلوهای به همچسبیده و تفکیکناپذیرِ فامیل تبدیل کرده بود . میلاد، چشم و چراغ و البته بزرگترین دردسرِ بزرگترها بود . از همان لحظهای که چشم مان در چشمان هم میافتاد، جرقه یک نقشه جدید و خرابکاریِ تازه در ذهن مان زده میشد . ما عاشق شیطنت بودیم و وقتی کنار هم قرار میگرفتیم، یک تیمِ دونفره مهارنشدنی میساختیم که هیچیک از بزرگترها حریفمان نمیشدند .
یکی از تفریحاتِ موردعلاقه ما، دستبرد زدن به کیف ابزار عمو جلال بود . در حالی که عمو جلال کنار پدرم ظاهر روی کاناپه نشسته بود و چای مینوشید ، من و میلاد بیسروصدا جعبه جادویی ابزارهای او را کش میرفتیم . با سیمها، خازنها و لامپهای کوچکِ عمو، بمبهای فرضی میساختیم و آنها را در گوشهوکنار حیاط پنهان میکردیم .
کافی بود بیبی فاطمه برای چند دقیقه دوک ریتمیک اش را زمین بگذارد و داخل مطبخ برود . در یک چشمبههمزدن، من و میلاد چرخ تسبیحبافیاش را به یک جرثقیل جنگی تبدیل میکردیم یا نخهای ماسولههایش را به سراسر درختهای حیاط گره میزدیم تا مثلاً برای بقیه تلههای انفجاری درست کنیم!
فریادهای عمه خدیجه که با چوب خیاطی اش دنبالمان میدوید ، نقنقهای عمو نادر که ادعا میکرد شیطنتهای ما چرتِ بعدازظهرش را پاره کرده است ، و خندههای زیرپوستی و پنهانی پدرم ظاهر که از تماشای زنده بودن و پویایی ما لذت میبرد؛ همه اینها تار و پود بهشتی رویاگونه بود که ما در شهرک گلستان ساخته بودیم .
وسط این هیاهو، میلاد همیشه شانهاش را به شانه من میزد، با آن چشمان شیطان اش به من نگاه میکرد و میگفت: «محسن، نقشه بعدی چیه؟» و من با غرورِ برادرِ بزرگتر، کلید آهنیِ توی جیبم را لمس میکردم و میخندیدم . ما امپراتورهای آن قلمروِ کوچک بودیم؛ امپراتورهایی سیزده و دوازده ساله که گمان میکردیم این جمعههای شلوغ، این دستهای مهربان عمو جلال، این لبخندهای هانیه کوچولو و این شورِ بیمرز دوستی مان، تا ابد پابرجا خواهد ماند...
جمعهها در خانه بیبی فاطمه، فراتر از یک دورهمی ساده، شبیه به یک تئاتر شلوغ، زنده و پرماجرا بود . هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده، صدای اگزوز موتورسیکلت قدیمی عمو جلال از ابتدای کوچه خاکی، خبر از آمدنِ بهارِ دیگری به حیاط بیبی میداد .
بین تمام عموهایم، عمو جلال جایگاه خاصی در قلب من داشت . مردی بهشدت آرام، صبور و مهربان که انگار اقیانوسی از آرامش در چشمانش موج میزد . او برقکار و همهفنحریفِ محله بود؛ مردی که با یک انبردست و فازمتر قدیمی، به خانههای تاریک شهرک گلستان روشنایی میبخشید و هر وسیله برقیِ سوختهای زیر دستهای معجزهگرش دوباره جان میگرفت . اما بزرگترین هنرِ عمو جلال، نه تعمیر سیمکشیهای پیچیده، که صبوریِ بیحدومرزش در برابر سختیهای سهمگین زندگی بود .
وقتی عمو جلال وارد حیاط میشد، ابتدا دخترش، هانیه کوچولو را با آن آغوش پدرانه و محکم اش از ترکِ موتور پیاده میکرد . هانیه، فرشته خاموش خانواده ما بود؛ طفلی معصوم که در کودکی دچار یک تبِ شدید و بیرحم شده بود . آن تبِ شوم، مثل یک طوفانِ ناگهانی، تمام توانِ فیزیکی دخترک را با خود برده و او را برای همیشه دچار معلولیت کامل بدنی کرده بود . با این حال، حیاط بیبی با حضور هانیه صفا میگرفت؛ عمو جلال او را روی تشکچه ای نرم زیر سایه تکدرخت انار مینشاند . هانیه نمیتوانست بدود یا مثل ما هورا بکشد، اما چشم های درشت و زیبایش با تماشای بازیهای ما برق میزد و صدای خندههای معصومانه اش، زیباترین موسیقی حیاط بیبی بود .
اما آرامش حیاط با ورود نفر بعدی دوام چندانی نمیآورد؛ میلاد!
میلاد، پسرِ عمو جلال، فقط یک سال از من کوچکتر بود و همین فاصله کم، ما را به دوقلوهای به همچسبیده و تفکیکناپذیرِ فامیل تبدیل کرده بود . میلاد، چشم و چراغ و البته بزرگترین دردسرِ بزرگترها بود . از همان لحظهای که چشم مان در چشمان هم میافتاد، جرقه یک نقشه جدید و خرابکاریِ تازه در ذهن مان زده میشد . ما عاشق شیطنت بودیم و وقتی کنار هم قرار میگرفتیم، یک تیمِ دونفره مهارنشدنی میساختیم که هیچیک از بزرگترها حریفمان نمیشدند .
یکی از تفریحاتِ موردعلاقه ما، دستبرد زدن به کیف ابزار عمو جلال بود . در حالی که عمو جلال کنار پدرم ظاهر روی کاناپه نشسته بود و چای مینوشید ، من و میلاد بیسروصدا جعبه جادویی ابزارهای او را کش میرفتیم . با سیمها، خازنها و لامپهای کوچکِ عمو، بمبهای فرضی میساختیم و آنها را در گوشهوکنار حیاط پنهان میکردیم .
کافی بود بیبی فاطمه برای چند دقیقه دوک ریتمیک اش را زمین بگذارد و داخل مطبخ برود . در یک چشمبههمزدن، من و میلاد چرخ تسبیحبافیاش را به یک جرثقیل جنگی تبدیل میکردیم یا نخهای ماسولههایش را به سراسر درختهای حیاط گره میزدیم تا مثلاً برای بقیه تلههای انفجاری درست کنیم!
فریادهای عمه خدیجه که با چوب خیاطی اش دنبالمان میدوید ، نقنقهای عمو نادر که ادعا میکرد شیطنتهای ما چرتِ بعدازظهرش را پاره کرده است ، و خندههای زیرپوستی و پنهانی پدرم ظاهر که از تماشای زنده بودن و پویایی ما لذت میبرد؛ همه اینها تار و پود بهشتی رویاگونه بود که ما در شهرک گلستان ساخته بودیم .
وسط این هیاهو، میلاد همیشه شانهاش را به شانه من میزد، با آن چشمان شیطان اش به من نگاه میکرد و میگفت: «محسن، نقشه بعدی چیه؟» و من با غرورِ برادرِ بزرگتر، کلید آهنیِ توی جیبم را لمس میکردم و میخندیدم . ما امپراتورهای آن قلمروِ کوچک بودیم؛ امپراتورهایی سیزده و دوازده ساله که گمان میکردیم این جمعههای شلوغ، این دستهای مهربان عمو جلال، این لبخندهای هانیه کوچولو و این شورِ بیمرز دوستی مان، تا ابد پابرجا خواهد ماند...
## بخش سوم: سکوتِ قاشقها و طعم گسِ سوغاتیها
اما آن بهشتِ معصومانه و جمعههای پُر از هیاهو زیر سایه کوه اللهاکبر، دوام چندانی نداشت . طوفانی پاییزی، درست در دلِ اردیبهشتماه سال ۱۳۷۴ در راه بود ...
سفر دو هفتهای مادرم مرضیه و بیبی فاطمه به سوریه تمام شده بود . دو هفتهای که من، فائزه و مریم کوچولو در خانه بیبی، زیر سایه محبتهای بیدریغِ عمه خدیجه گذرانده بودیم . عمه خدیجه که خودش سالها پیش از همسرش جدا شده بود و با سختیِ کارِ شبانهروزی، چرخِ زندگی دو فرزندش، سینا و سارا را میچرخاند، در آن دو هفته برای ما مادری کرده بود .
وقتی مادر برگشت، چمدانش بوی عجیبی میداد؛ مخلوطی از عطر یاس دمشق، بوی هل و ادویههای عربی و غبارِ نشستهشده از جادههای طولانی . سوغاتیها روی میز چیده شده بودند: شیرینیهای چرب و لذیذِ سوری، تسبیحهای رنگارنگ و اسباببازیهای کوچک برای مریم . اما در پشتِ لبخندِ مادر، نوری خاموش شده بود . آن زنی که با اشتیاق برای زیارتِ حرم سوار اتوبوس شده بود، حالا شبیه به پرندهای پروبالشکسته بازگشته بود که حتی از سایه خودش هم دلهره داشت .
فردای روزِ بازگشت، موقع ناهار بود . خورشیدِ اردیبهشت از شیشههای آرایشگاه طبقه بالا عبور میکرد و روی سفره پهنشده در هال میافتاد . همگی دور سفره جمع شده بودیم: پدرم ظاهر، مادرم، من، فائزه و مریم کوچولو که بیخبر از همهجا تهتغاریِ لوسِ خانه بود و قاشقش را در دست تکان میداد .
منتظر بودیم مادر مثل همیشه با آبوتاب از سفرش بگوید؛ از بازارهای دمشق، از حرم و از همسفرانش . اما او با صورتی نگران، چشمانی بیفروغ و لبخندی که بیشتر به یک عذرخواهیِ طولانی شبیه بود، کنار سفره نشست .
ناهار شروع شد، اما هیچ صدایی از کسی درنمیآمد . سکوتی خفقانآور و سنگین فضا را پر کرده بود؛ سکوتی که فقط با صدای برخوردِ یکنواخت و لجبازِ قاشقها به کفِ بشقابهای ملامین شکسته میشد . من و فائزه با تعجب و دلهره، نگاه لرزانمان را مدام میان صورتِ آشفته پدر و چشمهای فرو افتاده مادر رد و بدل میکردیم . حتی مریم هم انگار در آن سن کم، سنگینیِ هوا را فهمیده بود و آرامتر از همیشه غذا میخورد . چیزی در این میان درست نبود . گویی سفرِ سوریه، به جای آنکه روحِ خسته و افسرده مادرم را التیام ببخشد، زخمی عمیقتر و پنهان بر جانش نشانده بود .
وقتی سفره جمع شد و مادر خواست ظروف را به آشپزخانه ببرد، پدرم با صدایی آرام اما مصمم که ارتعاشی از نگرانی در آن دویده بود، او را صدا زد: «مرضیه... بشین. باید حرف بزنیم.»
رنگ از رخسار مادر پرید . با صدایی ضعیف التماس کرد: «ظاهر، تورو خدا الان نه... بگذار برای یک وقت دیگر. بچهها هستند...»
اما پدر اصرار کرد . هر دو آنقدر غرق در افکار پریشان خود بودند که انگار حضور ما بچهها را کاملاً فراموش کرده بودند . مادر لبه سفره را در دست فشرده بود . پوست صورتش شبیه دختربچههای خجالتی سرخ شده بود و قطرات اشک در کاسه چشمانِ نحیفش میلرزیدند .
پدر با همان خونسردیِ مأنوسش، اما با لحنی که از عشق سرشار بود، دستش را روی دست مادر گذاشت و پرسید: «مرضیه، برای من تعریف کن. بدانم در آن سفر چه اتفاقی برایت افتاده که اینطور آب شدهای؟»
سدِ اشکهای مادر شکست . او به گریه افتاد؛ گریهای جانسوز که هقهقش مریمِ کوچک را ترساند، به طوری که مریم خودش را در آغوش مادر انداخت و با او شروع به گریه کرد . پدر، مریم را نوازش کرد و مادر، در میان هقهقهای بریدهبریدهاش، زبان به سخن گشود:
«نمیدانم ظاهر... شاید از تغییر آبوهوا بود، یا شاید تکانهای شدید و بیپایانِ آن اتوبوسِ لعنتی در آن جادههای دوردست . سفر آنقدر طولانی و خستهکننده بود که منِ جوانتر، به جای آنکه مراقبِ مادرت بیبی فاطمه باشم، خودم به شدت بیمار شدم و افتادم . شرمسار بودم ظاهر... خجالت میکشیدم . اما مادرت... حتی وقتی من در تب میسوختم و خواب بودم، پتویی را که روی خودم انداخته بودم، از رویم میکشید و روی خودش میانداخت تا گرمتر شود! منِ غریب در آن اتوبوس، چطور میتوانستم از او کمک بخواهم؟»
مادر سرش را بالا آورد، چشمهای خیسش را به پدر دوخت و ادامه داد: «شدتِ بیماری امانم را بریده بود . مجبور شدم مشکلم را با راننده اتوبوس در میان بگذارم . راننده هم با جوانمردی، وقتی به سوریه رسیدیم، برایم دارو تهیه کرد و من را برای درمان به نزدیکترین درمانگاه برد . ظاهر... تو بگو، من در غربت کارِ اشتباهی کردم؟»
پدر بدون لحظهای تردید، با چشمانِ مطمئن و مهربانش به او نگاه کرد و گفت: «نه مرضیه عزیزم. کارِ درستی کردی.»
اما اشکهای مادر شدیدتر شد؛ شبیه بارانی که روی خاک خشکِ شهرک گلستان ببارد . «پس چرا دارند در موردم حرفهای زشت میزنند؟ چرا زائرانی که همسفرمان بودند، این خبرهای دروغ و ناپاک را به گوش مادرت رساندهاند؟ این حق من نیست ظاهر... حق من نیست. تو باید از آن راننده تشکر کنی که مراقبِ همسرت بود، نه اینکه جوابِ تهمتهای فامیلت را بدهی!»
پدرم ظاهر، که غرور و شرفش به بندبندِ وجود این زن گره خورده بود، دستهای لرزان مادر را میان دستان پهن و زبرش گرفت، او را نوازش کرد و با صدایی که حالا لحنی از خشمِ پنهان در آن موج میزد، گفت:
«مرضیه من، من به تو اعتمادِ کامل دارم . تو را از طلای ناب هم پاکتر میدانم . هیچ کلمهای نمیتواند روی دامن تو لکه بیندازد . همین حالا چادرت را سر کن؛ آماده شو تا به خانه مادرم بیبی فاطمه برویم و ببینیم آنها چه حرفی برای گفتن دارند . این غائله باید همین امروز تمام شود .»
پدر برخاست . من به چهرهاش نگاه کردم؛ عصبانیت و غیرتی مردانه در چشمانش دودو میزد . هنوز در سیزدهسالگیام غافل بودم و نمیدانستم که قدم گذاشتن به خانه بیبی فاطمه در آن بعدازظهر سوزان، آغازِ فروپاشیِ ابدیِ بهشتِ کوچکِ ما خواهد بود...
اما آن بهشتِ معصومانه و جمعههای پُر از هیاهو زیر سایه کوه اللهاکبر، دوام چندانی نداشت . طوفانی پاییزی، درست در دلِ اردیبهشتماه سال ۱۳۷۴ در راه بود ...
سفر دو هفتهای مادرم مرضیه و بیبی فاطمه به سوریه تمام شده بود . دو هفتهای که من، فائزه و مریم کوچولو در خانه بیبی، زیر سایه محبتهای بیدریغِ عمه خدیجه گذرانده بودیم . عمه خدیجه که خودش سالها پیش از همسرش جدا شده بود و با سختیِ کارِ شبانهروزی، چرخِ زندگی دو فرزندش، سینا و سارا را میچرخاند، در آن دو هفته برای ما مادری کرده بود .
وقتی مادر برگشت، چمدانش بوی عجیبی میداد؛ مخلوطی از عطر یاس دمشق، بوی هل و ادویههای عربی و غبارِ نشستهشده از جادههای طولانی . سوغاتیها روی میز چیده شده بودند: شیرینیهای چرب و لذیذِ سوری، تسبیحهای رنگارنگ و اسباببازیهای کوچک برای مریم . اما در پشتِ لبخندِ مادر، نوری خاموش شده بود . آن زنی که با اشتیاق برای زیارتِ حرم سوار اتوبوس شده بود، حالا شبیه به پرندهای پروبالشکسته بازگشته بود که حتی از سایه خودش هم دلهره داشت .
فردای روزِ بازگشت، موقع ناهار بود . خورشیدِ اردیبهشت از شیشههای آرایشگاه طبقه بالا عبور میکرد و روی سفره پهنشده در هال میافتاد . همگی دور سفره جمع شده بودیم: پدرم ظاهر، مادرم، من، فائزه و مریم کوچولو که بیخبر از همهجا تهتغاریِ لوسِ خانه بود و قاشقش را در دست تکان میداد .
منتظر بودیم مادر مثل همیشه با آبوتاب از سفرش بگوید؛ از بازارهای دمشق، از حرم و از همسفرانش . اما او با صورتی نگران، چشمانی بیفروغ و لبخندی که بیشتر به یک عذرخواهیِ طولانی شبیه بود، کنار سفره نشست .
ناهار شروع شد، اما هیچ صدایی از کسی درنمیآمد . سکوتی خفقانآور و سنگین فضا را پر کرده بود؛ سکوتی که فقط با صدای برخوردِ یکنواخت و لجبازِ قاشقها به کفِ بشقابهای ملامین شکسته میشد . من و فائزه با تعجب و دلهره، نگاه لرزانمان را مدام میان صورتِ آشفته پدر و چشمهای فرو افتاده مادر رد و بدل میکردیم . حتی مریم هم انگار در آن سن کم، سنگینیِ هوا را فهمیده بود و آرامتر از همیشه غذا میخورد . چیزی در این میان درست نبود . گویی سفرِ سوریه، به جای آنکه روحِ خسته و افسرده مادرم را التیام ببخشد، زخمی عمیقتر و پنهان بر جانش نشانده بود .
وقتی سفره جمع شد و مادر خواست ظروف را به آشپزخانه ببرد، پدرم با صدایی آرام اما مصمم که ارتعاشی از نگرانی در آن دویده بود، او را صدا زد: «مرضیه... بشین. باید حرف بزنیم.»
رنگ از رخسار مادر پرید . با صدایی ضعیف التماس کرد: «ظاهر، تورو خدا الان نه... بگذار برای یک وقت دیگر. بچهها هستند...»
اما پدر اصرار کرد . هر دو آنقدر غرق در افکار پریشان خود بودند که انگار حضور ما بچهها را کاملاً فراموش کرده بودند . مادر لبه سفره را در دست فشرده بود . پوست صورتش شبیه دختربچههای خجالتی سرخ شده بود و قطرات اشک در کاسه چشمانِ نحیفش میلرزیدند .
پدر با همان خونسردیِ مأنوسش، اما با لحنی که از عشق سرشار بود، دستش را روی دست مادر گذاشت و پرسید: «مرضیه، برای من تعریف کن. بدانم در آن سفر چه اتفاقی برایت افتاده که اینطور آب شدهای؟»
سدِ اشکهای مادر شکست . او به گریه افتاد؛ گریهای جانسوز که هقهقش مریمِ کوچک را ترساند، به طوری که مریم خودش را در آغوش مادر انداخت و با او شروع به گریه کرد . پدر، مریم را نوازش کرد و مادر، در میان هقهقهای بریدهبریدهاش، زبان به سخن گشود:
«نمیدانم ظاهر... شاید از تغییر آبوهوا بود، یا شاید تکانهای شدید و بیپایانِ آن اتوبوسِ لعنتی در آن جادههای دوردست . سفر آنقدر طولانی و خستهکننده بود که منِ جوانتر، به جای آنکه مراقبِ مادرت بیبی فاطمه باشم، خودم به شدت بیمار شدم و افتادم . شرمسار بودم ظاهر... خجالت میکشیدم . اما مادرت... حتی وقتی من در تب میسوختم و خواب بودم، پتویی را که روی خودم انداخته بودم، از رویم میکشید و روی خودش میانداخت تا گرمتر شود! منِ غریب در آن اتوبوس، چطور میتوانستم از او کمک بخواهم؟»
مادر سرش را بالا آورد، چشمهای خیسش را به پدر دوخت و ادامه داد: «شدتِ بیماری امانم را بریده بود . مجبور شدم مشکلم را با راننده اتوبوس در میان بگذارم . راننده هم با جوانمردی، وقتی به سوریه رسیدیم، برایم دارو تهیه کرد و من را برای درمان به نزدیکترین درمانگاه برد . ظاهر... تو بگو، من در غربت کارِ اشتباهی کردم؟»
پدر بدون لحظهای تردید، با چشمانِ مطمئن و مهربانش به او نگاه کرد و گفت: «نه مرضیه عزیزم. کارِ درستی کردی.»
اما اشکهای مادر شدیدتر شد؛ شبیه بارانی که روی خاک خشکِ شهرک گلستان ببارد . «پس چرا دارند در موردم حرفهای زشت میزنند؟ چرا زائرانی که همسفرمان بودند، این خبرهای دروغ و ناپاک را به گوش مادرت رساندهاند؟ این حق من نیست ظاهر... حق من نیست. تو باید از آن راننده تشکر کنی که مراقبِ همسرت بود، نه اینکه جوابِ تهمتهای فامیلت را بدهی!»
پدرم ظاهر، که غرور و شرفش به بندبندِ وجود این زن گره خورده بود، دستهای لرزان مادر را میان دستان پهن و زبرش گرفت، او را نوازش کرد و با صدایی که حالا لحنی از خشمِ پنهان در آن موج میزد، گفت:
«مرضیه من، من به تو اعتمادِ کامل دارم . تو را از طلای ناب هم پاکتر میدانم . هیچ کلمهای نمیتواند روی دامن تو لکه بیندازد . همین حالا چادرت را سر کن؛ آماده شو تا به خانه مادرم بیبی فاطمه برویم و ببینیم آنها چه حرفی برای گفتن دارند . این غائله باید همین امروز تمام شود .»
پدر برخاست . من به چهرهاش نگاه کردم؛ عصبانیت و غیرتی مردانه در چشمانش دودو میزد . هنوز در سیزدهسالگیام غافل بودم و نمیدانستم که قدم گذاشتن به خانه بیبی فاطمه در آن بعدازظهر سوزان، آغازِ فروپاشیِ ابدیِ بهشتِ کوچکِ ما خواهد بود...
## بخش چهارم: خاکسترِ بهشت در هال خانه بیبی
وقتی من، پدرم ظاهر و مادرم مرضیه با آن چادر مشکی و شانههای لرزانش قدم به خانه بیبی فاطمه گذاشتیم، در حیاط نماندیم . از پلهها بالا رفتیم و وارد «هال» شدیم؛ همان اتاق پذیرایی بزرگی که دور تا دورش همیشه پشتیهای مخمل چیده شده بود و روزهای جمعه، قلب تپندهی دورهمیهای شلوغ فامیل به شمار میرفت . اما آن روز، هیچ اثری از آن صمیمیت و آغوشهای گرمِ همیشگی در میان نبود .
سکوتی عجیب، سنگین و خفقانآور بر فضای هال حاکم بود؛ انگار با ورود ناگهانیمان همگی را غافلگیر کرده بودیم . عمه خدیجه، عمو نادر، سینا و بیبی فاطمه هر کدام در گوشهای کز کرده بودند، اما با آمدن ما، همهچیز در یک لحظه منجمد شد . هیچکس حرفی نمیزد . سکوتِ هال آنقدر سنگین و بیرحم بود که حتی صدای نفسهای آشفته و بریدهبریدهی مادرم به وضوح شنیده میشد .
پدرم ظاهر، که لرزش خفیف دستهایش عصبانیت درونیاش را برملا میکرد، ایستاده بود و منتظر بود تا ببیند چه کسی اولین ضربه را به حرمتِ خانهاش خواهد زد. سرانجام عمه خدیجه با چهرهای برافروخته از جایش بلند شد، به سمت مادرم آمد و با لحنی که چاشنیِ تحکم داشت گفت: «مرضیه، بلند شو و با من به اتاق بغلی بیا. باید با تو صحبت کنم.»
پدرم با نگاهی خشمگین جلو آمد و مسیر عمه را سد کرد: «نه! هر صحبتی که هست باید همینجا، در هال و در حضور من زده بشود!»
بیبی فاطمه که روی تشکچه قدیمیاش نشسته بود، سعی کرد غائله را آرام کند. رو به عمه خدیجه کرد و گفت: «خدیجه، بگیر بنشین. این موضوع به ما مربوط نمیشود، دخالتی نکن.»
اما عمه خدیجه گوشش بدهکار نبود . او رو به مادرم مرضیه چرخاند و با کلماتی تند و بیرحمانه، از رفتارهای او در طول سفر و ارتباطش با راننده اتوبوس انتقاد کرد. مادرم سرش را پایین انداخته بود و چادرش را روی صورتش میکشید. بیبی فاطمه که دید سکوت فایده ای ندارد، داستان را آنطور که از زبان زن عرب—سرپرست گروه کاروان—شنیده بود، برای پدرم بازگو کرد:
«ظاهر، این زن در غربت کارهایی کرده که در شأن یک زن باحیا و مسلمان نیست! او از شوفر راننده میخواسته تا چمدانهای سنگینش را بارگیری کند یا به او تحویل دهد. برای بیمار شدنش هم مدام نزد راننده میرفته و از او کمک میخواسته تا او را به درمانگاه یا داروخانه برساند. حتی جلوی چشمان خودِ من، راننده زیر بغل مرضیه را میگرفت و کمکش میکرد تا حرکت کند! خدا میداند وقتی من همراهشان نبودم، بین آنها چه میگذشته است!»
با شنیدن این تهمتهای ناروا، سدِ وجود مادرم شکست و صدای هقهقِ غریبانهاش هال خانه را پر کرد. پدرم ظاهر که دیگر خون جلوی چشمانش را گرفته بود، با حالتی عصبانی فریاد زد: «من به مرضیه ایمان کامل دارم! او برای من از طلا هم پاکتر است و به هیچکس اجازه نمیدهم به همسرم تهمت بزند!» سپس دست مادرم را گرفت و فریاد زد: «مرضیه، بلند شو تا از این خانه برویم!»
سینا، پسر عمه خدیجه، و عمو نادر با دستپاچگی جلو دویدند و راه درِ خروجی هال را بستند تا مانع خروج پدرم شوند. وقتی با التماس از او پرسیدند که با این حالِ خراب کجا میروی، پدرم در اوج ناامیدی و جنونِ ناشی از غیرت جریحه دار شدهاش، فریاد زد: «میروم تا هم خودم و هم زن و بچههایم را در کانال آب غرق کنم!»
همگی به سمت پدرم هجوم بردند تا او را بگیرند و از خانه بیرون نرود. پدرم که دید در چنگال آنها اسیر شده و در آن فضای بسته نمیتواند خودش را آزاد کند، در اوج فشار عصبی و بیخودی، ناگهان سرش را با تمام قدرت به سمت درِ ورودی هال کوبید؛ همان درِ چوبی قدیمی که پنجرههایی با شیشههای رنگی داشت .
صدای وحشتناک و گوشخراشِ خرد شدن شیشهها سکوت خانه را متلاشی کرد . در یک ثانیه، شیشههای رنگیِ زیبا فرو ریختند و خون گرم و سرخ از پیشانی پدرم جاری شد و صورتش را پوشاند . رمق فوراً از پاهایش رفت و بیهوش روی دستان فامیل فرو افتاد .
هال به جهنمی از جیغ، شیشه و خون تبدیل شد. من، فائزه و مریم از ترس به خود میلرزیدیم و روی خردهشیشهها اشک میریختیم . سینا و عمو نادر با عجله پیکر غرق در خون و بیجان پدر را به داخل اتاق بردند تا سرش را پانسمان کنند . عمه خدیجه که ناگهان بار سنگین پشیمانی و گناه این واقعه بر سینهاش آوار شده بود، دچار تشنج شد و با دست و پای لرزان روی فرشِ هال افتاد .
در میان آن هیاهو، فریادها و دویدنها برای آوردن آبقند، هیچکس حواسش به مادرم نبود. اما من متوجه غیبت او شدم. دلواپس و نگران، از میان آشوبِ هال بیرون آمدم و به سمت حیاط خلوت خانه دویدم .
مادرم آنجا بود؛ با صورتی خیس از اشک و روانی پریشان، تند و تند قدم میزد و زیر لب با خودش چیزهایی زمزمه میکرد. با دیدن من، به سمتم دوید. چشمهایش دودو میزد. دستهای لرزانش را روی شانههایم گذاشت و پرسید: «محسن... محسن، کلیدهای خانه را نزد خودت داری؟»
دست راست من ناخودآگاه داخل جیب شلوارم سر خورد . لبههای زمخت و تیز آن کلیدِ شوم، درست روی بند اول انگشت اشارهام—روی همان زخم قدیمی و سوزان—فشار آورد و دردِ فیزیکی کلید با دلهره عجیبی در دلم گره خورد .
با صدایی لرزان گفتم: «بله مامان، دارم.»
با التماس گفت: «آنها را به من بده محسن. من باید به خانه برگردم. درست نیست در این شرایط اینجا بمانم. اصلاً حالم خوب نیست، باید بروم خانه تا کمی استراحت کنم.»
ترسیدم . کلید را در مشتم فشرده بودم و فلزِ تیزش انگشتم را میگزید. پرسیدم: «اگر پدر به هوش بیاید و متوجه غیبت تو بشود چه؟»
مادرم لبخندِ تلخ و بیرمقی زد، انگشتان کوچکم را نوازش کرد و گفت: «نه مامان، من زود برمیگردم... فقط کلیدها را به من بده.»
فشار فلزِ سردِ کلید روی ردِ زخم انگشت اشارهام برای آخرین بار حس شد و من، در معصومیت سیزدهسالگیام، کلید را از جیب خارج کردم و به دستان لرزان مادر سپردم . مادرم چادرش را روی سرش مرتب کرد و با عجله، شبیه به سایهای سبک در روشنایی کمرنگ غروب، از درِ حیاط ناپدید شد...
ایکاش... ایکاش من در آن بعدازظهر سوزان هرگز به حیاط نیامده بودم و با مادرم روبرو نمیشدم. من هنوز هم بعد از این همه سال، خودم را متهم اصلی تمام طوفانهایی میدانم که پشت آن درهای بسته به پا شد...
وقتی من، پدرم ظاهر و مادرم مرضیه با آن چادر مشکی و شانههای لرزانش قدم به خانه بیبی فاطمه گذاشتیم، در حیاط نماندیم . از پلهها بالا رفتیم و وارد «هال» شدیم؛ همان اتاق پذیرایی بزرگی که دور تا دورش همیشه پشتیهای مخمل چیده شده بود و روزهای جمعه، قلب تپندهی دورهمیهای شلوغ فامیل به شمار میرفت . اما آن روز، هیچ اثری از آن صمیمیت و آغوشهای گرمِ همیشگی در میان نبود .
سکوتی عجیب، سنگین و خفقانآور بر فضای هال حاکم بود؛ انگار با ورود ناگهانیمان همگی را غافلگیر کرده بودیم . عمه خدیجه، عمو نادر، سینا و بیبی فاطمه هر کدام در گوشهای کز کرده بودند، اما با آمدن ما، همهچیز در یک لحظه منجمد شد . هیچکس حرفی نمیزد . سکوتِ هال آنقدر سنگین و بیرحم بود که حتی صدای نفسهای آشفته و بریدهبریدهی مادرم به وضوح شنیده میشد .
پدرم ظاهر، که لرزش خفیف دستهایش عصبانیت درونیاش را برملا میکرد، ایستاده بود و منتظر بود تا ببیند چه کسی اولین ضربه را به حرمتِ خانهاش خواهد زد. سرانجام عمه خدیجه با چهرهای برافروخته از جایش بلند شد، به سمت مادرم آمد و با لحنی که چاشنیِ تحکم داشت گفت: «مرضیه، بلند شو و با من به اتاق بغلی بیا. باید با تو صحبت کنم.»
پدرم با نگاهی خشمگین جلو آمد و مسیر عمه را سد کرد: «نه! هر صحبتی که هست باید همینجا، در هال و در حضور من زده بشود!»
بیبی فاطمه که روی تشکچه قدیمیاش نشسته بود، سعی کرد غائله را آرام کند. رو به عمه خدیجه کرد و گفت: «خدیجه، بگیر بنشین. این موضوع به ما مربوط نمیشود، دخالتی نکن.»
اما عمه خدیجه گوشش بدهکار نبود . او رو به مادرم مرضیه چرخاند و با کلماتی تند و بیرحمانه، از رفتارهای او در طول سفر و ارتباطش با راننده اتوبوس انتقاد کرد. مادرم سرش را پایین انداخته بود و چادرش را روی صورتش میکشید. بیبی فاطمه که دید سکوت فایده ای ندارد، داستان را آنطور که از زبان زن عرب—سرپرست گروه کاروان—شنیده بود، برای پدرم بازگو کرد:
«ظاهر، این زن در غربت کارهایی کرده که در شأن یک زن باحیا و مسلمان نیست! او از شوفر راننده میخواسته تا چمدانهای سنگینش را بارگیری کند یا به او تحویل دهد. برای بیمار شدنش هم مدام نزد راننده میرفته و از او کمک میخواسته تا او را به درمانگاه یا داروخانه برساند. حتی جلوی چشمان خودِ من، راننده زیر بغل مرضیه را میگرفت و کمکش میکرد تا حرکت کند! خدا میداند وقتی من همراهشان نبودم، بین آنها چه میگذشته است!»
با شنیدن این تهمتهای ناروا، سدِ وجود مادرم شکست و صدای هقهقِ غریبانهاش هال خانه را پر کرد. پدرم ظاهر که دیگر خون جلوی چشمانش را گرفته بود، با حالتی عصبانی فریاد زد: «من به مرضیه ایمان کامل دارم! او برای من از طلا هم پاکتر است و به هیچکس اجازه نمیدهم به همسرم تهمت بزند!» سپس دست مادرم را گرفت و فریاد زد: «مرضیه، بلند شو تا از این خانه برویم!»
سینا، پسر عمه خدیجه، و عمو نادر با دستپاچگی جلو دویدند و راه درِ خروجی هال را بستند تا مانع خروج پدرم شوند. وقتی با التماس از او پرسیدند که با این حالِ خراب کجا میروی، پدرم در اوج ناامیدی و جنونِ ناشی از غیرت جریحه دار شدهاش، فریاد زد: «میروم تا هم خودم و هم زن و بچههایم را در کانال آب غرق کنم!»
همگی به سمت پدرم هجوم بردند تا او را بگیرند و از خانه بیرون نرود. پدرم که دید در چنگال آنها اسیر شده و در آن فضای بسته نمیتواند خودش را آزاد کند، در اوج فشار عصبی و بیخودی، ناگهان سرش را با تمام قدرت به سمت درِ ورودی هال کوبید؛ همان درِ چوبی قدیمی که پنجرههایی با شیشههای رنگی داشت .
صدای وحشتناک و گوشخراشِ خرد شدن شیشهها سکوت خانه را متلاشی کرد . در یک ثانیه، شیشههای رنگیِ زیبا فرو ریختند و خون گرم و سرخ از پیشانی پدرم جاری شد و صورتش را پوشاند . رمق فوراً از پاهایش رفت و بیهوش روی دستان فامیل فرو افتاد .
هال به جهنمی از جیغ، شیشه و خون تبدیل شد. من، فائزه و مریم از ترس به خود میلرزیدیم و روی خردهشیشهها اشک میریختیم . سینا و عمو نادر با عجله پیکر غرق در خون و بیجان پدر را به داخل اتاق بردند تا سرش را پانسمان کنند . عمه خدیجه که ناگهان بار سنگین پشیمانی و گناه این واقعه بر سینهاش آوار شده بود، دچار تشنج شد و با دست و پای لرزان روی فرشِ هال افتاد .
در میان آن هیاهو، فریادها و دویدنها برای آوردن آبقند، هیچکس حواسش به مادرم نبود. اما من متوجه غیبت او شدم. دلواپس و نگران، از میان آشوبِ هال بیرون آمدم و به سمت حیاط خلوت خانه دویدم .
مادرم آنجا بود؛ با صورتی خیس از اشک و روانی پریشان، تند و تند قدم میزد و زیر لب با خودش چیزهایی زمزمه میکرد. با دیدن من، به سمتم دوید. چشمهایش دودو میزد. دستهای لرزانش را روی شانههایم گذاشت و پرسید: «محسن... محسن، کلیدهای خانه را نزد خودت داری؟»
دست راست من ناخودآگاه داخل جیب شلوارم سر خورد . لبههای زمخت و تیز آن کلیدِ شوم، درست روی بند اول انگشت اشارهام—روی همان زخم قدیمی و سوزان—فشار آورد و دردِ فیزیکی کلید با دلهره عجیبی در دلم گره خورد .
با صدایی لرزان گفتم: «بله مامان، دارم.»
با التماس گفت: «آنها را به من بده محسن. من باید به خانه برگردم. درست نیست در این شرایط اینجا بمانم. اصلاً حالم خوب نیست، باید بروم خانه تا کمی استراحت کنم.»
ترسیدم . کلید را در مشتم فشرده بودم و فلزِ تیزش انگشتم را میگزید. پرسیدم: «اگر پدر به هوش بیاید و متوجه غیبت تو بشود چه؟»
مادرم لبخندِ تلخ و بیرمقی زد، انگشتان کوچکم را نوازش کرد و گفت: «نه مامان، من زود برمیگردم... فقط کلیدها را به من بده.»
فشار فلزِ سردِ کلید روی ردِ زخم انگشت اشارهام برای آخرین بار حس شد و من، در معصومیت سیزدهسالگیام، کلید را از جیب خارج کردم و به دستان لرزان مادر سپردم . مادرم چادرش را روی سرش مرتب کرد و با عجله، شبیه به سایهای سبک در روشنایی کمرنگ غروب، از درِ حیاط ناپدید شد...
ایکاش... ایکاش من در آن بعدازظهر سوزان هرگز به حیاط نیامده بودم و با مادرم روبرو نمیشدم. من هنوز هم بعد از این همه سال، خودم را متهم اصلی تمام طوفانهایی میدانم که پشت آن درهای بسته به پا شد...
## بخش پنجم: طنینِ زنگِ شوم و آسفالتِ گداخته
نزدیک به دو ساعت از آن فاجعه گذشته بود؛ دو ساعتی که برای من به اندازه دو قرن سپری شد . فضای خانه بیبی فاطمه پس از آن طوفان سنگین، در سکوتی مرگبار و برزخی فرو رفته بود . پدرم با پیشانی باندپیچیشده، بیرمق روی تشک خوابیده بود و هنوز به صورت کامل به هوش نیامده بود و از آشوبِ بیرون اتاق خبر نداشت . عمه خدیجه، پس از تشنج سختی که پشت سر گذاشت، با صورتی رنگپریده و چشمانی بیفروغ، گوشه هال کز کرده بود. عذاب وجدان و سنگینی اتهاماتی که به مادرم زده بودند، مثل غباری خاکستری روی صورت تمام فامیل نشسته بود. هیچکس حرفی نمیزد؛ گویی همه منتظرِ جرقهای دیگر بودند تا دوباره متلاشی شوند .
ناگهان، صدای زنگِ تلفن رومیزیِ خانه، سکوتِ خفقانآور هال را متلاشی کرد .
تکتکِ ما با وحشت از جا پریدیم. عمه خدیجه، با دستهایی که هنوز میلرزیدند، به سمت تلفن دوید و گوشی را برداشت. به محض آنکه صدای پشتِ خط را شنید، چهرهاش مثل گچ، سفید و بیخون شد. دهانش باز ماند، انگار هوا برای نفس کشیدنش کافی نبود. با صدایی که گویی از ته چاه بیرون میآمد، چندین بار با التماس فریاد زد: «نه... صبر کن! مرضیه؟ مرضیه خودتی؟... مرضیه! مرضیه!»
گوشی از دستِ لرزان عمه رها شد و روی دستگاه افتاد . او با صدایی هراسان و بریدهبریده رو به سینا و عمو نادر کرد و جیغ زد: «سریع برویم... مرضیه بود... گفت بیایید دنبال من، من را ببرید... حالم اصلاً خوب نیست!»
ولوله و هیاهویی غریب خانه بیبی را در بر گرفت. همه دستپاچه دور خود میچرخیدند و تازه فهمیده بودند که نباید حتی برای یک ثانیه چشم از مادرم برمیداشتند. در میان آن هیاهو، سنگینیِ کوهی از گناه بر روی سینهام آوار شد. تمام بدنم از دلهره میلرزید. با صدایی گریان و لرزان، اعتراف کردم: «عمه... مامان از من کلیدهای خانه را خواست... و من... من کلیدها را به او دادم!»
عمه خدیجه با چشمانی سرشار از وحشت و عصبانیت به سمتم چرخید، شانههایم را تکان داد و فریاد زد: «تو اشتباه کردی عمه! اشتباه کردی! حالا من جواب پدرت را چه بدهم؟ اگر خدایی ناکرده مادرت بلایی سر خودش بیاورد، من چه خاکی بر سرم بریزم؟»
با کلماتِ عمه، گویی آسمانِ بالای سرم فرو ریخت و دنیا در برابر چشمانم تاریک شد. آرزو کردم زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد . خیالِ فرار از خانه به سرم زد. خواهران وحشتزدهام، فائزه و مریم کوچولو، با چشمانی لبریز از ترس و ترحم به من خیره شده بودند؛ نگاهی که سنگینیاش مثل یک دادگاه عادلانه، معصومیتِ سیزدهسالهام را محکوم میکرد .
بزرگترها به سرعت شال و کلاه کردند تا راهی خانهمان شوند . برای اینکه ما مانعِ آنها نشویم یا در حیاط شلوغکاری نکنیم، من، فائزه و مریم را به درون یکی از اتاقهای پشتی بردند و در را از پشت روی ما قفل کردند. فقط سارا و عمه پروین در خانه ماندند تا مراقب ما و پدرِ بیهوشمان باشند .
زمان به سختی میگذشت. صدای ضربانِ تندِ قلبم را در سینهام میشنیدم. تحمل آن چاردیواریِ قفلشده و بیخبری از مادر برایم غیرممکن بود. پاهایم لرزان بود، اما ارادهام برای رفتن مصمم. سارا که دلش به حال ما سوخته بود و اشکهای التماسآمیز مرا دید، پنهانی قفل در را باز کرد، اما با صدایی لرزان شرط گذاشت: «محسن... تو را به خدا برو، اما به پدرت چیزی از رفتنِ مرضیه نگو.»
من منتظرِ کلمهی دیگری نماندم. با وجود مخالفتهای عمه پروین و سارا، از درِ خانه بیرون زدم .
حتی یک قران پولِ خرد در جیبم نبود تا سوار تاکسی شوم. دستِ راستم خالی بود و ردِ زخم انگشت اشارهام از فشارِ آن کلید لعنتی هنوز میسوخت. شروع به دویدن کردم. جاده خاکیِ منتهی به شهرک گلستان زیر آفتاب سوزان بعدازظهر گداخته بود، اما من بدون کفش، با پاهای برهنه، تمامِ مسیر ۴ کیلومتری را تا خانهمان دویدم. نفسنفس میزدم، ریههایم از غبارِ جاده میسوخت و سوزش کف پاهام روی آسفالت داغ را حس نمیکردم. تنها تصویری که در ذهنم دودو میزد، چهره پریشان مادرم در حیاط خلوت بود. با خودم التماس میکردم: «خدایا... فقط بگذار مادرم سالم باشد. فقط همین.»
وقتی به ابتدای کوچه خودمان در شهرک گلستان رسیدم، ترسی فلجکننده بندبند وجودم را زنجیر کرد. کوچه ما شلوغ و غرق در رفتوآمد بود. همسایهها جلوی درِ خانه ما تجمع کرده بودند و پچپچ میکردند .
قلبم فرو ریخت. با دستپاچگی و پاهایی که دیگر نای دویدن نداشتند، از میان جمعیت عبور کردم . ناگهان خشکم زد. یک ماشین آمبولانس سفیدرنگ جلوی در پارک شده بود. عمه خدیجه را دیدم که از شدت درد و جنونِ پشیمانی، سرش را بیامان به بدنه فلزی آمبولانس میکوبید و با شیون و نالههایی جانسوز فریاد میزد: «مرضیه!... مرضیه!... مرا ببخش مرضیه!»
آژیر آمبولانس با سر و صدای مهیب و شیونی گوشخراش روشن شد و ماشین از لابلای جمعیت خشمگین و کنجکاو حرکت کرد و دور شد. عرق سردی بر پیشانیام نشست و چشمانم تار شد. نگاههای سنگین و آمیخته به دلسوزی همسایهها به سمت من برگشت؛ پسربچهای برهنه با پاهایی زخمی که در آستانهی در ایستاده بود و به سیمهای بیرونزدهی آیفونِ خانه خیره شده بود. عمه رؤیا و شوهرش حمید هم آنجا بودند. حمید که برقکار بود، برای باز کردن سریعِ در، سیمهای آیفون را بیرون کشیده و در را یکسره کرده بود تا وارد خانه شوند .
بدون آنکه به حرفهای کسی گوش دهم، پا به داخلِ حیاطِ تاریک خانه گذاشتم. از پلههای سیمانیِ طبقه دوم بالا رفتم؛ پلههایی که بوی تند و گزندهای از مواد شیمیایی، غبار و سمِ مرگبار، فضای آنها را پر کرده بود...
نزدیک به دو ساعت از آن فاجعه گذشته بود؛ دو ساعتی که برای من به اندازه دو قرن سپری شد . فضای خانه بیبی فاطمه پس از آن طوفان سنگین، در سکوتی مرگبار و برزخی فرو رفته بود . پدرم با پیشانی باندپیچیشده، بیرمق روی تشک خوابیده بود و هنوز به صورت کامل به هوش نیامده بود و از آشوبِ بیرون اتاق خبر نداشت . عمه خدیجه، پس از تشنج سختی که پشت سر گذاشت، با صورتی رنگپریده و چشمانی بیفروغ، گوشه هال کز کرده بود. عذاب وجدان و سنگینی اتهاماتی که به مادرم زده بودند، مثل غباری خاکستری روی صورت تمام فامیل نشسته بود. هیچکس حرفی نمیزد؛ گویی همه منتظرِ جرقهای دیگر بودند تا دوباره متلاشی شوند .
ناگهان، صدای زنگِ تلفن رومیزیِ خانه، سکوتِ خفقانآور هال را متلاشی کرد .
تکتکِ ما با وحشت از جا پریدیم. عمه خدیجه، با دستهایی که هنوز میلرزیدند، به سمت تلفن دوید و گوشی را برداشت. به محض آنکه صدای پشتِ خط را شنید، چهرهاش مثل گچ، سفید و بیخون شد. دهانش باز ماند، انگار هوا برای نفس کشیدنش کافی نبود. با صدایی که گویی از ته چاه بیرون میآمد، چندین بار با التماس فریاد زد: «نه... صبر کن! مرضیه؟ مرضیه خودتی؟... مرضیه! مرضیه!»
گوشی از دستِ لرزان عمه رها شد و روی دستگاه افتاد . او با صدایی هراسان و بریدهبریده رو به سینا و عمو نادر کرد و جیغ زد: «سریع برویم... مرضیه بود... گفت بیایید دنبال من، من را ببرید... حالم اصلاً خوب نیست!»
ولوله و هیاهویی غریب خانه بیبی را در بر گرفت. همه دستپاچه دور خود میچرخیدند و تازه فهمیده بودند که نباید حتی برای یک ثانیه چشم از مادرم برمیداشتند. در میان آن هیاهو، سنگینیِ کوهی از گناه بر روی سینهام آوار شد. تمام بدنم از دلهره میلرزید. با صدایی گریان و لرزان، اعتراف کردم: «عمه... مامان از من کلیدهای خانه را خواست... و من... من کلیدها را به او دادم!»
عمه خدیجه با چشمانی سرشار از وحشت و عصبانیت به سمتم چرخید، شانههایم را تکان داد و فریاد زد: «تو اشتباه کردی عمه! اشتباه کردی! حالا من جواب پدرت را چه بدهم؟ اگر خدایی ناکرده مادرت بلایی سر خودش بیاورد، من چه خاکی بر سرم بریزم؟»
با کلماتِ عمه، گویی آسمانِ بالای سرم فرو ریخت و دنیا در برابر چشمانم تاریک شد. آرزو کردم زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد . خیالِ فرار از خانه به سرم زد. خواهران وحشتزدهام، فائزه و مریم کوچولو، با چشمانی لبریز از ترس و ترحم به من خیره شده بودند؛ نگاهی که سنگینیاش مثل یک دادگاه عادلانه، معصومیتِ سیزدهسالهام را محکوم میکرد .
بزرگترها به سرعت شال و کلاه کردند تا راهی خانهمان شوند . برای اینکه ما مانعِ آنها نشویم یا در حیاط شلوغکاری نکنیم، من، فائزه و مریم را به درون یکی از اتاقهای پشتی بردند و در را از پشت روی ما قفل کردند. فقط سارا و عمه پروین در خانه ماندند تا مراقب ما و پدرِ بیهوشمان باشند .
زمان به سختی میگذشت. صدای ضربانِ تندِ قلبم را در سینهام میشنیدم. تحمل آن چاردیواریِ قفلشده و بیخبری از مادر برایم غیرممکن بود. پاهایم لرزان بود، اما ارادهام برای رفتن مصمم. سارا که دلش به حال ما سوخته بود و اشکهای التماسآمیز مرا دید، پنهانی قفل در را باز کرد، اما با صدایی لرزان شرط گذاشت: «محسن... تو را به خدا برو، اما به پدرت چیزی از رفتنِ مرضیه نگو.»
من منتظرِ کلمهی دیگری نماندم. با وجود مخالفتهای عمه پروین و سارا، از درِ خانه بیرون زدم .
حتی یک قران پولِ خرد در جیبم نبود تا سوار تاکسی شوم. دستِ راستم خالی بود و ردِ زخم انگشت اشارهام از فشارِ آن کلید لعنتی هنوز میسوخت. شروع به دویدن کردم. جاده خاکیِ منتهی به شهرک گلستان زیر آفتاب سوزان بعدازظهر گداخته بود، اما من بدون کفش، با پاهای برهنه، تمامِ مسیر ۴ کیلومتری را تا خانهمان دویدم. نفسنفس میزدم، ریههایم از غبارِ جاده میسوخت و سوزش کف پاهام روی آسفالت داغ را حس نمیکردم. تنها تصویری که در ذهنم دودو میزد، چهره پریشان مادرم در حیاط خلوت بود. با خودم التماس میکردم: «خدایا... فقط بگذار مادرم سالم باشد. فقط همین.»
وقتی به ابتدای کوچه خودمان در شهرک گلستان رسیدم، ترسی فلجکننده بندبند وجودم را زنجیر کرد. کوچه ما شلوغ و غرق در رفتوآمد بود. همسایهها جلوی درِ خانه ما تجمع کرده بودند و پچپچ میکردند .
قلبم فرو ریخت. با دستپاچگی و پاهایی که دیگر نای دویدن نداشتند، از میان جمعیت عبور کردم . ناگهان خشکم زد. یک ماشین آمبولانس سفیدرنگ جلوی در پارک شده بود. عمه خدیجه را دیدم که از شدت درد و جنونِ پشیمانی، سرش را بیامان به بدنه فلزی آمبولانس میکوبید و با شیون و نالههایی جانسوز فریاد میزد: «مرضیه!... مرضیه!... مرا ببخش مرضیه!»
آژیر آمبولانس با سر و صدای مهیب و شیونی گوشخراش روشن شد و ماشین از لابلای جمعیت خشمگین و کنجکاو حرکت کرد و دور شد. عرق سردی بر پیشانیام نشست و چشمانم تار شد. نگاههای سنگین و آمیخته به دلسوزی همسایهها به سمت من برگشت؛ پسربچهای برهنه با پاهایی زخمی که در آستانهی در ایستاده بود و به سیمهای بیرونزدهی آیفونِ خانه خیره شده بود. عمه رؤیا و شوهرش حمید هم آنجا بودند. حمید که برقکار بود، برای باز کردن سریعِ در، سیمهای آیفون را بیرون کشیده و در را یکسره کرده بود تا وارد خانه شوند .
بدون آنکه به حرفهای کسی گوش دهم، پا به داخلِ حیاطِ تاریک خانه گذاشتم. از پلههای سیمانیِ طبقه دوم بالا رفتم؛ پلههایی که بوی تند و گزندهای از مواد شیمیایی، غبار و سمِ مرگبار، فضای آنها را پر کرده بود...
## بخش ششم: بوی گسِ مرگ و پاشنهی خردشده
با پاهایی که دیگر از شدت دلهره و خستگی به سختی وزن بدنم را تحمل میکردند، از پلههای سیمانی بالا رفتم . هر قدمم سنگینتر از قدم قبلی بود . خودم را به طبقه دوم رساندم؛ همانجایی که مادرم با هزاران امید و آرزو، یک آرایشگاه زنانه کوچک برای کارش سر و پا کرده بود . اما آن اتاق، دیگر پناهگاهِ رنگها، عطر شامپوها و زیبایی نبود .
سالن آرایشگاه به طرزی وحشتناک به هم ریخته و پریشان بود، گویی طوفانی کور از میانش عبور کرده بود . صندلی چرمیِ روبروی آینه بزرگ واژگون شده و با بیرحمی روی زمین افتاده بود . مقداری از مواد آرایشی و بطریهای رنگ مو در اطرافش پخش و پلا شده بودند؛ مایعاتی غلیظ و رنگی که حالا شبیه به خونابهای شوم روی کفپوش اتاق میخزیدند .
بوی تند، خفهکننده و گزندهای گلویم را میسوزاند . نگاهم روی لکههای تیره و بطریهای خالی خشک شد . وای، خدای من... مادر از همان مواد سمی و مواد شیمیایی خطرناکِ رنگ مو برای پایان دادن به جان خودش استفاده کرده بود . همان موادی که همیشه با مهربانی و نگرانیِ مادرانه به ما بچهها گوشزد میکرد که از آنها دوری کنیم، چون سمهای کشندهای هستند . و حالا، در اوج استیصال و تنهایی، خودش آن سموم را سر کشیده بود . تمام بدنم به لرزه افتاد؛ وحشتِ مطلق به جانم چنگ انداخت و در کسری از ثانیه، آیندهی تاریک و بیرحم خودم را بدون حضور و آغوش مادرم تصور کردم .
بعدها حمید، شوهر عمهام که اولین نفر به مادرم رسیده بود، آن صحنهی هولناک را با صدایی لرزان تعریف کرد . او مادرم را در حالی یافته بود که روی زمین افتاده، موهای همیشه مرتبش پریشان به دورش ریخته و از دهان و بینیاش کف بیرون میزد . حمید میگفت که دردِ ناشی از آن سمِ کشنده چنان جانسوز بوده که مادرم در آخرین لحظات مقاومتِ حیات، پاشنه پای راستش را با تمام قدرت و به طور مداوم به زمین میکوبیده است .
تلاشها برای بازگرداندن او به این دنیا بیفایده بود . با وجود اینکه پزشکان در بیمارستان به سرعت معده و روده مادرم را شستشو دادند، اما بدنِ نحیف و روحِ خستهاش دیگر نمیتوانست در برابر آثار و جراحات داخلیِ آن سمِ بیرحم طاقت بیاورد . سرانجام، در آن جمعهی سیاه، در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۷۴ (۵ مه ۱۹۹۵ میلادی)، مرضیه، مادرِ مظلوم و رنجکشیدهی من، برای همیشه چشم از این جهانِ بیمدارا فرو بست .
در تمام این دو سه ساعتِ شوم که این فجایع در حال رقم خوردن بود، پدرِ بیچارهام بیهوش بر کفِ اتاقِ خانه بی بی فاطمه افتاده بود و از همه چیز بیخبر بود . وقتی بالاخره کاملاً به هوش آمد، با سرگیجه و گیجی سراغ همسرش را گرفت تا اینکه اطرافیان با چشمانی گریان و لبهایی لرزان، مجبور شدند حقیقتِ آوارشده را به او بگویند .
آن مردِ مغرور و تودار، با شنیدن این خبر فرو ریخت . پدرم فوراً خودش را به خانه رساند و با گریههایی بلند و زجههایی که هرگز تا آن روز از او ندیده بودم، نام «مرضیه» را فریاد میزد . تمام خانه را مثل دیوانهها جستجو کرد و سپس به پشتبام دوید . من با بهت، اشک و احساسِ گناهی خفهکننده نگاهش میکردم و شاهد عذاب کشیدنِ او بودم . پدرم روی بام ایستاد و رو به آسمان داد زد: «مرضیه! همین چند وقت پیش با همدیگر پشتبام خانه را آب و جارو کردیم... عزیزِ من کجایی؟»
روز بعد، خورشید در شهرک ما طلوع کرد، اما برای ما همهجا تاریک بود . مراسم دعا در منزلمان برگزار شد و برای خاکسپاری، تمام فامیل و حتی همسایهها سیاهپوش به تنها مزار شهرک کوچکمان آمدند . پدرم چنان بیمار، شکسته و بدحال شده بود که حتی نتوانست به مزار بیاید و در مراسم خاکسپاریِ عشقش شرکت کند.
تنها من و خواهرانِ کوچکم، فائزه و مریم، در میان انبوهِ عزاداران حضور داشتیم . مادرم را به اتاقی برده بودند تا شستشو داده و کفن کنند . قلب سیزدهسالهام در سینهام میکوبید؛ با ترس و پهنای صورتی غرق در اشک، میخواستم برای آخرین بار او را ببینم .
وقتی جلو رفتم تا وارد غسالخانه شوم، نگهبانان زن ابتدا مانع ورودم شدند اما با اصرار و التماسِ زنان فامیل و همسایهها، بالاخره اجازه دادند آخرین نگاه را به چهرهی مادرم بیندازم .
وارد اتاق شدم . بدنِ زیبای مادرم، عریان و به سفیدی برف، بیجان افتاده بود . ردِ زخمهایی بر سر و صورتش نمایان بود و پاشنه پای راستش... همان پاشنهای که در نبرد با مرگ به زمین کوبیده بود، خرد شده بود .
با دیدن آن صحنه، چنان برقی از سرم پرید و آوارِ دنیا بر سرم خراب شد که جیغِ بلندی کشیدم . با دو دست صورت و چشمانم را پوشاندم و با صدایی که گلویم را میخراشید، فقط فریاد میزدم: «مامان... مامان...» زنانِ حاضر در اتاق، مرا با همان حالِ جنونزده به بیرون هدایت کردند .
میلرزیدم . مثل بیدِ مجنونی در بادِ زمستان میلرزیدم . به طرف بقیه عزاداران که کمی دورتر مشغول سوگواری بودند، پناه بردم . گریههای بیامانم مرا سردرگم کرده بود و در میانِ آن همه هیاهو، افکارم در عمقِ دریایِ تاریکِ آیندهای بدون مادرم غرق شده بود؛ آیندهای که نمیدانستم چگونه باید بدون او، در میان این آدمها، به دوش کشیده شود...
با پاهایی که دیگر از شدت دلهره و خستگی به سختی وزن بدنم را تحمل میکردند، از پلههای سیمانی بالا رفتم . هر قدمم سنگینتر از قدم قبلی بود . خودم را به طبقه دوم رساندم؛ همانجایی که مادرم با هزاران امید و آرزو، یک آرایشگاه زنانه کوچک برای کارش سر و پا کرده بود . اما آن اتاق، دیگر پناهگاهِ رنگها، عطر شامپوها و زیبایی نبود .
سالن آرایشگاه به طرزی وحشتناک به هم ریخته و پریشان بود، گویی طوفانی کور از میانش عبور کرده بود . صندلی چرمیِ روبروی آینه بزرگ واژگون شده و با بیرحمی روی زمین افتاده بود . مقداری از مواد آرایشی و بطریهای رنگ مو در اطرافش پخش و پلا شده بودند؛ مایعاتی غلیظ و رنگی که حالا شبیه به خونابهای شوم روی کفپوش اتاق میخزیدند .
بوی تند، خفهکننده و گزندهای گلویم را میسوزاند . نگاهم روی لکههای تیره و بطریهای خالی خشک شد . وای، خدای من... مادر از همان مواد سمی و مواد شیمیایی خطرناکِ رنگ مو برای پایان دادن به جان خودش استفاده کرده بود . همان موادی که همیشه با مهربانی و نگرانیِ مادرانه به ما بچهها گوشزد میکرد که از آنها دوری کنیم، چون سمهای کشندهای هستند . و حالا، در اوج استیصال و تنهایی، خودش آن سموم را سر کشیده بود . تمام بدنم به لرزه افتاد؛ وحشتِ مطلق به جانم چنگ انداخت و در کسری از ثانیه، آیندهی تاریک و بیرحم خودم را بدون حضور و آغوش مادرم تصور کردم .
بعدها حمید، شوهر عمهام که اولین نفر به مادرم رسیده بود، آن صحنهی هولناک را با صدایی لرزان تعریف کرد . او مادرم را در حالی یافته بود که روی زمین افتاده، موهای همیشه مرتبش پریشان به دورش ریخته و از دهان و بینیاش کف بیرون میزد . حمید میگفت که دردِ ناشی از آن سمِ کشنده چنان جانسوز بوده که مادرم در آخرین لحظات مقاومتِ حیات، پاشنه پای راستش را با تمام قدرت و به طور مداوم به زمین میکوبیده است .
تلاشها برای بازگرداندن او به این دنیا بیفایده بود . با وجود اینکه پزشکان در بیمارستان به سرعت معده و روده مادرم را شستشو دادند، اما بدنِ نحیف و روحِ خستهاش دیگر نمیتوانست در برابر آثار و جراحات داخلیِ آن سمِ بیرحم طاقت بیاورد . سرانجام، در آن جمعهی سیاه، در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۷۴ (۵ مه ۱۹۹۵ میلادی)، مرضیه، مادرِ مظلوم و رنجکشیدهی من، برای همیشه چشم از این جهانِ بیمدارا فرو بست .
در تمام این دو سه ساعتِ شوم که این فجایع در حال رقم خوردن بود، پدرِ بیچارهام بیهوش بر کفِ اتاقِ خانه بی بی فاطمه افتاده بود و از همه چیز بیخبر بود . وقتی بالاخره کاملاً به هوش آمد، با سرگیجه و گیجی سراغ همسرش را گرفت تا اینکه اطرافیان با چشمانی گریان و لبهایی لرزان، مجبور شدند حقیقتِ آوارشده را به او بگویند .
آن مردِ مغرور و تودار، با شنیدن این خبر فرو ریخت . پدرم فوراً خودش را به خانه رساند و با گریههایی بلند و زجههایی که هرگز تا آن روز از او ندیده بودم، نام «مرضیه» را فریاد میزد . تمام خانه را مثل دیوانهها جستجو کرد و سپس به پشتبام دوید . من با بهت، اشک و احساسِ گناهی خفهکننده نگاهش میکردم و شاهد عذاب کشیدنِ او بودم . پدرم روی بام ایستاد و رو به آسمان داد زد: «مرضیه! همین چند وقت پیش با همدیگر پشتبام خانه را آب و جارو کردیم... عزیزِ من کجایی؟»
روز بعد، خورشید در شهرک ما طلوع کرد، اما برای ما همهجا تاریک بود . مراسم دعا در منزلمان برگزار شد و برای خاکسپاری، تمام فامیل و حتی همسایهها سیاهپوش به تنها مزار شهرک کوچکمان آمدند . پدرم چنان بیمار، شکسته و بدحال شده بود که حتی نتوانست به مزار بیاید و در مراسم خاکسپاریِ عشقش شرکت کند.
تنها من و خواهرانِ کوچکم، فائزه و مریم، در میان انبوهِ عزاداران حضور داشتیم . مادرم را به اتاقی برده بودند تا شستشو داده و کفن کنند . قلب سیزدهسالهام در سینهام میکوبید؛ با ترس و پهنای صورتی غرق در اشک، میخواستم برای آخرین بار او را ببینم .
وقتی جلو رفتم تا وارد غسالخانه شوم، نگهبانان زن ابتدا مانع ورودم شدند اما با اصرار و التماسِ زنان فامیل و همسایهها، بالاخره اجازه دادند آخرین نگاه را به چهرهی مادرم بیندازم .
وارد اتاق شدم . بدنِ زیبای مادرم، عریان و به سفیدی برف، بیجان افتاده بود . ردِ زخمهایی بر سر و صورتش نمایان بود و پاشنه پای راستش... همان پاشنهای که در نبرد با مرگ به زمین کوبیده بود، خرد شده بود .
با دیدن آن صحنه، چنان برقی از سرم پرید و آوارِ دنیا بر سرم خراب شد که جیغِ بلندی کشیدم . با دو دست صورت و چشمانم را پوشاندم و با صدایی که گلویم را میخراشید، فقط فریاد میزدم: «مامان... مامان...» زنانِ حاضر در اتاق، مرا با همان حالِ جنونزده به بیرون هدایت کردند .
میلرزیدم . مثل بیدِ مجنونی در بادِ زمستان میلرزیدم . به طرف بقیه عزاداران که کمی دورتر مشغول سوگواری بودند، پناه بردم . گریههای بیامانم مرا سردرگم کرده بود و در میانِ آن همه هیاهو، افکارم در عمقِ دریایِ تاریکِ آیندهای بدون مادرم غرق شده بود؛ آیندهای که نمیدانستم چگونه باید بدون او، در میان این آدمها، به دوش کشیده شود...
صندلی خالی و ستارهی دنبالهدار
## بخش اول: هجرت به مهرآباد و تنهاییهای روی پشتبام
خانهی ما در شهرک گلستان دیگر شباهتی به آن آشیانهی امن و پر از خندههای قدیمی نداشت . پس از پرواز ناگهانی، غریبانه و مظلومانهی مادرم مرضیه در آن جمعهی تلخِ اردیبهشتماه، گویی دیوارهای خانه دهان باز کرده بودند و مدام نام او را فریاد میزدند . بوی تند، گزنده و سنگینِ مواد شیمیایی و رنگِ موی سالنِ آرایشگاهِ طبقه بالا انگار در تار و پود گچِ دیوارهای اتاق رخنه کرده بود و هرگز خیالِ رفتن نداشت .
پس از آن فاجعهی هولناک، دیگر هیچکس در خانواده جرأتِ بازگشت به آن خانه را نداشت . گویی سایهی مرگ بر سقفش خیمه زده و آن را به مکانی نفرینشده با ارواحی سرگردان تبدیل کرده بود که خاطراتش هر جانی را میگزید . در آن روزهای نخست، فقط من بودم که گاهی پنهانی، با همان کلید زبر توی جیبم قفلِ در را میگشودم و به آغوشِ تنهاییِ خانه پناه میبردم .
من، پسربچهای سیزدهساله، در میان آن سکوتِ ممتد و خفقانآور، با اشک و بغضی سنگین که راه نفسم را میبست، به دنبال آخرین نشانههای وجود مادرم میگشتم . مطبخ را بو میکشیدم، لبهی سردِ قابلمهها را لمس میکردم و با التماس به دنبال طعمِ آخرین غذای دستپختِ او میگشتم که شاید هنوز ردی از آن در گوشهای از خانه باقی مانده باشد . هر شیء بیجانی در آن خانه، آخرین نگاه یا آخرین لمسِ دستهای مهربان او را به رخم میکشید و جانم را میسوزاند .
بعد از گذشت چند روز، همگی به همراه پدر مجدداً و با اکراه به خانه بازگشتیم تا با شبحِ واقعیت روبرو شویم . برای پدرم ظاهر، عبور از آن پلههای سیمانی و نشستن در هالی که دیگر صدای گرم مرضیه در آن نمیپیچید، به یک شکنجهی روزمرهی بیپایان تبدیل شده بود . او که روزگاری مردی خشن، مصمم و تکیهگاهی پولادین بود، حالا به سایهای آرامتر، مهربانتر و بهشدت غمگین از خودش تبدیل شده بود که بارِ سنگینِ تنهایی و پشیمانی شانههایش را خم میکرد .
مدت زیادی طول نکشید که پدر فهمید روحِ حیات از آن خانه پر کشیده است . برای فرار از آن سنگینی خفقانآور و رهایی از تصویرِ دائمِ مرگِ مرضیه، خانه مادریام را به چوب حراج گذاشت . ما تمام داراییمان را در چند کارتن مقواییِ کهنه بستهبندی کردیم و در اولین گام، به خانهی بیبی فاطمه نقل مکان کردیم . اما ماندن در آنجا هم مأمنِ آرامش نبود . کینهی عمیق، تاریک و سردی میان خانوادهی مادری من و فامیلِ پدرم کشیده شده بود؛ رابطه ای که پس از فوتِ غمناکِ مادر کاملاً بریده شد و جایش را به کینهتوزیها و تهدیدهای ترسناک داد .
دایی رضا—برادر بزرگتر مادرم—که گویی غمش به خشمِ جنونآمیزی تبدیل شده بود، هر از گاهی سر راه پدرم ظاهر میشد، با فریاد به او هشدار میداد و تهدید میکرد که مبادا بعد از مرضیه به فکر آوردن زن دیگری به خانه باشد . وحشتناکترین خاطرهی من از آن ماههای برزخی، بعدازظهری داغ بود که پدرم میخواست از خیابان عبور کند؛ دایی رضا که پشت فرمان مینیبوس قدیمیاش نشسته بود، با دیدن پدر، سرعت ماشین را زیاد کرد و با جنونِ محض به قصدِ زیر گرفتن و نابود کردن او راند . بادِ تندی که از هجوم مینیبوس برخاست، چادرهای فامیل را تکان داد و تنها واکنشِ سریع و پرشِ ناگهانی و معجزهآسای پدر به پیادهرو بود که مانع از وقوع فاجعهی خونین دیگری روی آسفالت داغ خیابان شد .
پدر میدانست که برای حفظ جان ما و کنده شدن از آن خاکِ تروماتیک، باید فرسنگها از شهرک گلستان و سایهٔ تهدیدهای دایی رضا فاصله بگیریم . اینگونه بود که همگی بار سفر بستیم و به شهرک بزرگتری به نام مهرآباد کوچ کردیم .
در مهرآباد، یک خانهٔ اجاره ای بزرگ دوطبقه گرفتیم که اتمسفرِ عجیبی داشت . توافق فامیل بر این شد که طبقه اول را بیبی فاطمه، عمه خدیجه و خانواده هایشان بردارند و طبقه دوم تماماً سهمِ خانوادهی کوچک ما شود: من، پدر، فائزه و مریم کوچولو .
این جابه جایی، زندگی ما را در مرزِ باریکِ شلوغی و تنهایی تعریف کرد . طبقه پایین همواره سرشار از هیاهو، رفت وآمدِ فامیل، صدای چرخ خیاطی عمه خدیجه و شلوغکاری سینا و بقیه بود؛ اما وقتی پله های سیمانی را بالا میآمدیم و پا به طبقه دوم میگذاشتیم، به یکباره سکوتی غریب و گزنده ما را در آغوش میکشید . خواهرانم، فائزه و مریم، خسته از بازیهای پایین، زود به خواب میرفتند، اما برای من در سیزده چهارده سالگی، نبودِ ملموسِ مادر هنوز هم غیرقابل باور و شبیه به یک زخمِ التیامناپذیر بود .
در آن شبهای مهرآباد، پناهگاهِ اول و آخر من آسمان بود .
وقتی سکوتِ مطلق بر خانه حاکم میشد و پدرم غرق در افکارِ غریبِ خویش به خواب میرفت، من با قدمهایی نرم پله های پشتبام را بالا میرفتم . آنجا، زیر سقفِ سرمه ای و بی انتهای آسمان، لبهی دیوارهای کاهگلی زانو میزدم، سرم را رو به ستاره ها میگرفتم و شروع به نجوا میکردم . اشکهایم بیصدا روی گونه هایم سرازیر میشدند و تمام دردهایی را که در طول روز در سینهی کوچکم حبس کرده بودم، به گوش مادرم مرضیه میرساندم . عمیقاً در باورِ کودکانه ام ایمان داشتم که او جایی در میان آن نقطه های نورانی نشسته است و به ناله های پسرش گوش میدهد .
یادم نمیرود؛ در یکی از همان شبهای سرد و پاییزی، در حالی که داشتم با التماس به آسمان نگاه میکردم، ناگهان شهابسنگی با سرعتی خیرهکننده در دل تاریکی پدیدار شد، خطی باریک و درخشان از نور کشید و در کسری از ثانیه محو شد . در آن لحظه، قلبم ایستاد . تمام وجودم از هیجانی عجیب داغ شد. درون ذهنِ رویاپرداز و رنجکشیده ام تصور کردم که این همان نشانه ای است که از او میخواستم؛ این نجوا و پاسخ مادرم مرضیه بود که از فرسنگها دورتر میگفت: «محسنم، غصه نخور... من صدایت را میشنوم، من مواظب تو هستم...»
خانهی ما در شهرک گلستان دیگر شباهتی به آن آشیانهی امن و پر از خندههای قدیمی نداشت . پس از پرواز ناگهانی، غریبانه و مظلومانهی مادرم مرضیه در آن جمعهی تلخِ اردیبهشتماه، گویی دیوارهای خانه دهان باز کرده بودند و مدام نام او را فریاد میزدند . بوی تند، گزنده و سنگینِ مواد شیمیایی و رنگِ موی سالنِ آرایشگاهِ طبقه بالا انگار در تار و پود گچِ دیوارهای اتاق رخنه کرده بود و هرگز خیالِ رفتن نداشت .
پس از آن فاجعهی هولناک، دیگر هیچکس در خانواده جرأتِ بازگشت به آن خانه را نداشت . گویی سایهی مرگ بر سقفش خیمه زده و آن را به مکانی نفرینشده با ارواحی سرگردان تبدیل کرده بود که خاطراتش هر جانی را میگزید . در آن روزهای نخست، فقط من بودم که گاهی پنهانی، با همان کلید زبر توی جیبم قفلِ در را میگشودم و به آغوشِ تنهاییِ خانه پناه میبردم .
من، پسربچهای سیزدهساله، در میان آن سکوتِ ممتد و خفقانآور، با اشک و بغضی سنگین که راه نفسم را میبست، به دنبال آخرین نشانههای وجود مادرم میگشتم . مطبخ را بو میکشیدم، لبهی سردِ قابلمهها را لمس میکردم و با التماس به دنبال طعمِ آخرین غذای دستپختِ او میگشتم که شاید هنوز ردی از آن در گوشهای از خانه باقی مانده باشد . هر شیء بیجانی در آن خانه، آخرین نگاه یا آخرین لمسِ دستهای مهربان او را به رخم میکشید و جانم را میسوزاند .
بعد از گذشت چند روز، همگی به همراه پدر مجدداً و با اکراه به خانه بازگشتیم تا با شبحِ واقعیت روبرو شویم . برای پدرم ظاهر، عبور از آن پلههای سیمانی و نشستن در هالی که دیگر صدای گرم مرضیه در آن نمیپیچید، به یک شکنجهی روزمرهی بیپایان تبدیل شده بود . او که روزگاری مردی خشن، مصمم و تکیهگاهی پولادین بود، حالا به سایهای آرامتر، مهربانتر و بهشدت غمگین از خودش تبدیل شده بود که بارِ سنگینِ تنهایی و پشیمانی شانههایش را خم میکرد .
مدت زیادی طول نکشید که پدر فهمید روحِ حیات از آن خانه پر کشیده است . برای فرار از آن سنگینی خفقانآور و رهایی از تصویرِ دائمِ مرگِ مرضیه، خانه مادریام را به چوب حراج گذاشت . ما تمام داراییمان را در چند کارتن مقواییِ کهنه بستهبندی کردیم و در اولین گام، به خانهی بیبی فاطمه نقل مکان کردیم . اما ماندن در آنجا هم مأمنِ آرامش نبود . کینهی عمیق، تاریک و سردی میان خانوادهی مادری من و فامیلِ پدرم کشیده شده بود؛ رابطه ای که پس از فوتِ غمناکِ مادر کاملاً بریده شد و جایش را به کینهتوزیها و تهدیدهای ترسناک داد .
دایی رضا—برادر بزرگتر مادرم—که گویی غمش به خشمِ جنونآمیزی تبدیل شده بود، هر از گاهی سر راه پدرم ظاهر میشد، با فریاد به او هشدار میداد و تهدید میکرد که مبادا بعد از مرضیه به فکر آوردن زن دیگری به خانه باشد . وحشتناکترین خاطرهی من از آن ماههای برزخی، بعدازظهری داغ بود که پدرم میخواست از خیابان عبور کند؛ دایی رضا که پشت فرمان مینیبوس قدیمیاش نشسته بود، با دیدن پدر، سرعت ماشین را زیاد کرد و با جنونِ محض به قصدِ زیر گرفتن و نابود کردن او راند . بادِ تندی که از هجوم مینیبوس برخاست، چادرهای فامیل را تکان داد و تنها واکنشِ سریع و پرشِ ناگهانی و معجزهآسای پدر به پیادهرو بود که مانع از وقوع فاجعهی خونین دیگری روی آسفالت داغ خیابان شد .
پدر میدانست که برای حفظ جان ما و کنده شدن از آن خاکِ تروماتیک، باید فرسنگها از شهرک گلستان و سایهٔ تهدیدهای دایی رضا فاصله بگیریم . اینگونه بود که همگی بار سفر بستیم و به شهرک بزرگتری به نام مهرآباد کوچ کردیم .
در مهرآباد، یک خانهٔ اجاره ای بزرگ دوطبقه گرفتیم که اتمسفرِ عجیبی داشت . توافق فامیل بر این شد که طبقه اول را بیبی فاطمه، عمه خدیجه و خانواده هایشان بردارند و طبقه دوم تماماً سهمِ خانوادهی کوچک ما شود: من، پدر، فائزه و مریم کوچولو .
این جابه جایی، زندگی ما را در مرزِ باریکِ شلوغی و تنهایی تعریف کرد . طبقه پایین همواره سرشار از هیاهو، رفت وآمدِ فامیل، صدای چرخ خیاطی عمه خدیجه و شلوغکاری سینا و بقیه بود؛ اما وقتی پله های سیمانی را بالا میآمدیم و پا به طبقه دوم میگذاشتیم، به یکباره سکوتی غریب و گزنده ما را در آغوش میکشید . خواهرانم، فائزه و مریم، خسته از بازیهای پایین، زود به خواب میرفتند، اما برای من در سیزده چهارده سالگی، نبودِ ملموسِ مادر هنوز هم غیرقابل باور و شبیه به یک زخمِ التیامناپذیر بود .
در آن شبهای مهرآباد، پناهگاهِ اول و آخر من آسمان بود .
وقتی سکوتِ مطلق بر خانه حاکم میشد و پدرم غرق در افکارِ غریبِ خویش به خواب میرفت، من با قدمهایی نرم پله های پشتبام را بالا میرفتم . آنجا، زیر سقفِ سرمه ای و بی انتهای آسمان، لبهی دیوارهای کاهگلی زانو میزدم، سرم را رو به ستاره ها میگرفتم و شروع به نجوا میکردم . اشکهایم بیصدا روی گونه هایم سرازیر میشدند و تمام دردهایی را که در طول روز در سینهی کوچکم حبس کرده بودم، به گوش مادرم مرضیه میرساندم . عمیقاً در باورِ کودکانه ام ایمان داشتم که او جایی در میان آن نقطه های نورانی نشسته است و به ناله های پسرش گوش میدهد .
یادم نمیرود؛ در یکی از همان شبهای سرد و پاییزی، در حالی که داشتم با التماس به آسمان نگاه میکردم، ناگهان شهابسنگی با سرعتی خیرهکننده در دل تاریکی پدیدار شد، خطی باریک و درخشان از نور کشید و در کسری از ثانیه محو شد . در آن لحظه، قلبم ایستاد . تمام وجودم از هیجانی عجیب داغ شد. درون ذهنِ رویاپرداز و رنجکشیده ام تصور کردم که این همان نشانه ای است که از او میخواستم؛ این نجوا و پاسخ مادرم مرضیه بود که از فرسنگها دورتر میگفت: «محسنم، غصه نخور... من صدایت را میشنوم، من مواظب تو هستم...»
## بخش دوم: عمه طاهره و جعبهی جادویی نینتندو
زندگی ما در طبقه دوم آن خانه اجارهای در مهرآباد، در سکوتی ممتد و خاکستری میگذشت. گویی پلههای سیمانی که طبقه پایین را به ما وصل میکردند، مرز میان دو دنیای کاملاً متفاوت بودند؛ در طبقه پایین، صدای هیاهو، رفتوآمد فامیل، صدای چرخ خیاطی عمه خدیجه و شلوغکاری سینا جریان داشت، اما در طبقه دوم، زمان متوقف شده بود و هر گوشه از خانه خالی بودن جای مادرم مرضیه را به رخ میکشید. پدرم ظاهر، که گویی تمام توان و سرسختی سابقش را در سوگ مرضیه جا گذاشته بود، مردی آرامتر، مهربانتر و عمیقاً غمگین شده بود که بیشتر ساعتهای غیرکاریاش را به سکوت و کشیدن سیگار در تنهایی میگذراند. من، فائزه و مریم مچاله در تنهایی خودمان بودیم و من هر شب روی پشتبام، دردهای سیزدهسالگیام را به ستارههای دنبالهدار میگفتم.
تا اینکه در یکی از بعدازظهرهای معمولی، تقتق ضعیف و مودبانهای به درِ ورودی طبقه دوم خورد. در باز شد و زنی جوان، بسیار آراسته و با وقار همراه پدر وارد خانه شد. او را قبلاً چند باری در دورهمیهای قدیمی فامیل دیده بودم و «عمه طاهره» صدایش میکردیم. او از نزدیکانِ یکی از دامادهای بیبی فاطمه بود. طاهره چادرش را با متانت جمع کرد، کنار ما نشست و با چشمهای میشیرنگ و لبریز از مهربانیاش به ما نگاه کرد. نگاه او نه از جنس ترحمهای آزاردهنده همسایهها بود و نه از جنس قضاوتهای تند فامیل؛ نوری از درک و صمیمیتِ ناب در چشمانش موج میزد.
عمه طاهره آن روز دستخالی نیامده بود. او جعبهی کادوییِ بزرگ و رنگارنگی را روی فرشِ طبقه دوم گذاشت و با لبخندی گرم گفت: «این برای شماست بچهها...» من و فائزه و مریم با کنجکاوی دور جعبه حلقه زدیم. وقتی کادو را باز کردیم، چشمانمان از شگفتی برق زد؛ یک دستگاه کنسول بازی نینتندو!
در آن سالها که میکرو نینتندوی ۸ بیتی یکی از بزرگترین رویاهای کودکانهی ما بود، تماشای آن دستگاه کرمرنگ با دو دسته خلبانی قرمز و نوار بازیِ معروفِ «قارچخور» (Super Mario) شبیه به یک معجزه در طبقه دوم خانهمان بود. پدر با کمک طاهره، سیمهای رنگی نینتندو را به تلویزیونِ قدیمی طبقه دوم وصل کرد. به محض روشن شدن دستگاه و طنینانداز شدنِ صدای بوقهای ریتمیک، الکترونیکی و شادِ بازی، اتمسفرِ تیره و غمزدهی خانه ما ناگهان متلاشی شد.
من و خواهرهایم بیاختیار دستهها را گرفتیم و حیاطِ مشترک خانه با بیبی در طبقه پایین، پس از ماهها سکوت، سرانجام پر از صدای هورا، خنده و جیغهای شادمانهی ما شد. عمه طاهره در تمام این لحظات کنار تلویزیون نشسته بود، راهنماییمان میکرد و با هر حرکت موفق ما در بازی، با تمام وجود تشویقمان میکرد.
با تکرار رفتوآمدهای طاهره، تغییراتِ روحی پدرم ظاهر نیز یکییکی نمایان شد. او که ماهها به سایهای سرد از خودش تبدیل شده بود، حالا دوباره میخندید، با شوق بیشتری به کارهای خانه میرسید و چشمان بیفروغش دوباره زنده شده بودند. ما بچهها خیلی زود فهمیدیم که حضور دلسوزانهی طاهره، فراتر از یک همسایگیِ ساده، خبر از فرارسیدن فصلی نو و حیاتی در خانهمان میدهد.
تا اینکه یک روز گرم و آفتابی تابستانی، پدر تصمیم گرفت ما را برای تفریح و گردش به شهر تاریخی اصفهان ببرد. وقتی موتور قدیمی ماشین روشن شد، عمه طاهره با همان متانتِ همیشگیاش چادرش را روی شانه مرتب کرد و در صندلی جلو، درست کنار پدر نشست. من، فائزه و مریم مچاله روی صندلی چرمیِ عقب جا خوش کرده بودیم. از آنجا، از پشتِ سر، تماشای پهنای شانههای پدر و نیمرخِ متین طاهره در روشنایی روز حس غریبی داشت. انگار تصویر جدیدی از یک خانواده پدیدار شده بود که هنوز نمیدانستم چطور باید با آن روبرو شوم.
هنوز چند کیلومتری بیشتر از خانه دور نشده بودیم و تازه در آغازِ مسیرِ رفت بودیم که پدر انگار دیگر نتوانست آن شوق، عجله و دلهرهی پنهانِ درون سینهاش را تا رسیدن به اصفهان تاب بیاورد. او کمی عجله داشت؛ میخواست پیش از آنکه چشممان به خروش زایندهرود و شکوه میدان نقشجهان بیفتد، تکلیفِ دلش را با ما روشن کند. سرعت ماشین را کمی کم کرد، نگاهی به طاهره انداخت که با حیایی زنانه سرش را به سمت شیشه چرخاند و خیره به مناظر بیرون شد، و بعد، آینه وسط ماشین را طوری تنظیم کرد که چشمان هر سه ما را در صندلی عقب ببیند. با صدایی ملایم اما لرزان که ارتعاشی از امید و اضطراب در آن دویده بود، پرسید: «بچهها... دوست دارید عمه طاهره بیاید و برای همیشه با ما زندگی کند؟»
فائزه و مریم کوچولو، بدون حتی یک ثانیه مکث، از شوق روی صندلی عقب بالا و پایین پریدند، دست زدند و هورا کشیدند. اما من... من در صندلی عقب خشکم زد. سکوت کردم و خیره به جادهی پیشِ رو ماندم. طوفانی از تضادهای روحی در سینهام برپا شد؛ از یک سو عمیقاً عمه طاهره را دوست داشتم و دلم میخواست پدرم دوباره طعم خوشبختی را بچشد، اما از سوی دیگر، ترسی فلجکننده شبیه به عذاب وجدان گلویم را میفشرد. با خود فکر میکردم اگر طاهره را به عنوان مادری جدید بپذیرم، یعنی به خاطرهی مادرم مرضیه و آن مزار تنها در شهرک گلستان خیانت کردهام.
دست راستم ناخودآگاه داخل جیب شلوارم رفت. کلید واقعی با مرضیه رفته و گم شده بود، اما ردِ فرضیِ آن زخم قدیمی روی بند اول انگشت اشارهام هنوز میسوخت. دستم را در جیبم مشت کردم تا هیچکس در صندلی جلو متوجه لرزش آن و رازِ سهمگینی که در سینه داشتم نشود.
طاهره اما صبورتر و بزرگوارتر از آن بود که منِ نوجوانِ زخمخورده را به اجبار وادار به پذیرش کند. او با زنجیری نامرئی از محبتِ بیصدا، دیوارهای دور قلب مرا هدف گرفت. در روزهای بعد، او باز هم پلههای طبقه دوم مهرآباد را بالا آمد؛ با بازی نینتندو برایمان وقت میگذاشت، خوشمزهترین غذاهای موردعلاقهمان را میپخت، با شکیبایی به مشقهای سخت فائزه کمک میکرد و دستهای کوچک مریم را در دست میگرفت. او هرگز ادای مادری درنیاورد و تلاش نکرد جای خالیِ «مرضیه» را غصب کند؛ بلکه مزار او را محترم شمرد و خودش با فروتنی، خانهای نو و لبریز از عشق در دلهای ترکخوردهی ما بنا کرد.
زندگی ما در طبقه دوم آن خانه اجارهای در مهرآباد، در سکوتی ممتد و خاکستری میگذشت. گویی پلههای سیمانی که طبقه پایین را به ما وصل میکردند، مرز میان دو دنیای کاملاً متفاوت بودند؛ در طبقه پایین، صدای هیاهو، رفتوآمد فامیل، صدای چرخ خیاطی عمه خدیجه و شلوغکاری سینا جریان داشت، اما در طبقه دوم، زمان متوقف شده بود و هر گوشه از خانه خالی بودن جای مادرم مرضیه را به رخ میکشید. پدرم ظاهر، که گویی تمام توان و سرسختی سابقش را در سوگ مرضیه جا گذاشته بود، مردی آرامتر، مهربانتر و عمیقاً غمگین شده بود که بیشتر ساعتهای غیرکاریاش را به سکوت و کشیدن سیگار در تنهایی میگذراند. من، فائزه و مریم مچاله در تنهایی خودمان بودیم و من هر شب روی پشتبام، دردهای سیزدهسالگیام را به ستارههای دنبالهدار میگفتم.
تا اینکه در یکی از بعدازظهرهای معمولی، تقتق ضعیف و مودبانهای به درِ ورودی طبقه دوم خورد. در باز شد و زنی جوان، بسیار آراسته و با وقار همراه پدر وارد خانه شد. او را قبلاً چند باری در دورهمیهای قدیمی فامیل دیده بودم و «عمه طاهره» صدایش میکردیم. او از نزدیکانِ یکی از دامادهای بیبی فاطمه بود. طاهره چادرش را با متانت جمع کرد، کنار ما نشست و با چشمهای میشیرنگ و لبریز از مهربانیاش به ما نگاه کرد. نگاه او نه از جنس ترحمهای آزاردهنده همسایهها بود و نه از جنس قضاوتهای تند فامیل؛ نوری از درک و صمیمیتِ ناب در چشمانش موج میزد.
عمه طاهره آن روز دستخالی نیامده بود. او جعبهی کادوییِ بزرگ و رنگارنگی را روی فرشِ طبقه دوم گذاشت و با لبخندی گرم گفت: «این برای شماست بچهها...» من و فائزه و مریم با کنجکاوی دور جعبه حلقه زدیم. وقتی کادو را باز کردیم، چشمانمان از شگفتی برق زد؛ یک دستگاه کنسول بازی نینتندو!
در آن سالها که میکرو نینتندوی ۸ بیتی یکی از بزرگترین رویاهای کودکانهی ما بود، تماشای آن دستگاه کرمرنگ با دو دسته خلبانی قرمز و نوار بازیِ معروفِ «قارچخور» (Super Mario) شبیه به یک معجزه در طبقه دوم خانهمان بود. پدر با کمک طاهره، سیمهای رنگی نینتندو را به تلویزیونِ قدیمی طبقه دوم وصل کرد. به محض روشن شدن دستگاه و طنینانداز شدنِ صدای بوقهای ریتمیک، الکترونیکی و شادِ بازی، اتمسفرِ تیره و غمزدهی خانه ما ناگهان متلاشی شد.
من و خواهرهایم بیاختیار دستهها را گرفتیم و حیاطِ مشترک خانه با بیبی در طبقه پایین، پس از ماهها سکوت، سرانجام پر از صدای هورا، خنده و جیغهای شادمانهی ما شد. عمه طاهره در تمام این لحظات کنار تلویزیون نشسته بود، راهنماییمان میکرد و با هر حرکت موفق ما در بازی، با تمام وجود تشویقمان میکرد.
با تکرار رفتوآمدهای طاهره، تغییراتِ روحی پدرم ظاهر نیز یکییکی نمایان شد. او که ماهها به سایهای سرد از خودش تبدیل شده بود، حالا دوباره میخندید، با شوق بیشتری به کارهای خانه میرسید و چشمان بیفروغش دوباره زنده شده بودند. ما بچهها خیلی زود فهمیدیم که حضور دلسوزانهی طاهره، فراتر از یک همسایگیِ ساده، خبر از فرارسیدن فصلی نو و حیاتی در خانهمان میدهد.
تا اینکه یک روز گرم و آفتابی تابستانی، پدر تصمیم گرفت ما را برای تفریح و گردش به شهر تاریخی اصفهان ببرد. وقتی موتور قدیمی ماشین روشن شد، عمه طاهره با همان متانتِ همیشگیاش چادرش را روی شانه مرتب کرد و در صندلی جلو، درست کنار پدر نشست. من، فائزه و مریم مچاله روی صندلی چرمیِ عقب جا خوش کرده بودیم. از آنجا، از پشتِ سر، تماشای پهنای شانههای پدر و نیمرخِ متین طاهره در روشنایی روز حس غریبی داشت. انگار تصویر جدیدی از یک خانواده پدیدار شده بود که هنوز نمیدانستم چطور باید با آن روبرو شوم.
هنوز چند کیلومتری بیشتر از خانه دور نشده بودیم و تازه در آغازِ مسیرِ رفت بودیم که پدر انگار دیگر نتوانست آن شوق، عجله و دلهرهی پنهانِ درون سینهاش را تا رسیدن به اصفهان تاب بیاورد. او کمی عجله داشت؛ میخواست پیش از آنکه چشممان به خروش زایندهرود و شکوه میدان نقشجهان بیفتد، تکلیفِ دلش را با ما روشن کند. سرعت ماشین را کمی کم کرد، نگاهی به طاهره انداخت که با حیایی زنانه سرش را به سمت شیشه چرخاند و خیره به مناظر بیرون شد، و بعد، آینه وسط ماشین را طوری تنظیم کرد که چشمان هر سه ما را در صندلی عقب ببیند. با صدایی ملایم اما لرزان که ارتعاشی از امید و اضطراب در آن دویده بود، پرسید: «بچهها... دوست دارید عمه طاهره بیاید و برای همیشه با ما زندگی کند؟»
فائزه و مریم کوچولو، بدون حتی یک ثانیه مکث، از شوق روی صندلی عقب بالا و پایین پریدند، دست زدند و هورا کشیدند. اما من... من در صندلی عقب خشکم زد. سکوت کردم و خیره به جادهی پیشِ رو ماندم. طوفانی از تضادهای روحی در سینهام برپا شد؛ از یک سو عمیقاً عمه طاهره را دوست داشتم و دلم میخواست پدرم دوباره طعم خوشبختی را بچشد، اما از سوی دیگر، ترسی فلجکننده شبیه به عذاب وجدان گلویم را میفشرد. با خود فکر میکردم اگر طاهره را به عنوان مادری جدید بپذیرم، یعنی به خاطرهی مادرم مرضیه و آن مزار تنها در شهرک گلستان خیانت کردهام.
دست راستم ناخودآگاه داخل جیب شلوارم رفت. کلید واقعی با مرضیه رفته و گم شده بود، اما ردِ فرضیِ آن زخم قدیمی روی بند اول انگشت اشارهام هنوز میسوخت. دستم را در جیبم مشت کردم تا هیچکس در صندلی جلو متوجه لرزش آن و رازِ سهمگینی که در سینه داشتم نشود.
طاهره اما صبورتر و بزرگوارتر از آن بود که منِ نوجوانِ زخمخورده را به اجبار وادار به پذیرش کند. او با زنجیری نامرئی از محبتِ بیصدا، دیوارهای دور قلب مرا هدف گرفت. در روزهای بعد، او باز هم پلههای طبقه دوم مهرآباد را بالا آمد؛ با بازی نینتندو برایمان وقت میگذاشت، خوشمزهترین غذاهای موردعلاقهمان را میپخت، با شکیبایی به مشقهای سخت فائزه کمک میکرد و دستهای کوچک مریم را در دست میگرفت. او هرگز ادای مادری درنیاورد و تلاش نکرد جای خالیِ «مرضیه» را غصب کند؛ بلکه مزار او را محترم شمرد و خودش با فروتنی، خانهای نو و لبریز از عشق در دلهای ترکخوردهی ما بنا کرد.
## بخش سوم: کلیدی تازه در قفلِ دل و آوای نجات
ترک کردن خانه شلوغ بیبی فاطمه و مستقل شدن در مهرآباد، اولین گام ما برای فرار از خاطرات سنگین گذشته بود. ما طبقه دوم آن خانه بزرگ دوطبقه را که با شلوغیهای طبقه پایین بیبی پیوند خورده بود، تخلیه کردیم و به خانهای مستقل و اجارهای در همان شهر مهرآباد رفتیم. این جابهجایی، برای اولین بار پس از ماهها تنش و سوگواری، حسی از آرامش و امنیت واقعی را به چهاردیواری ما بازگرداند. در این حریم جدید و مستقل، عمه طاهره دیگر یک مهمانِ گهگاهی نبود؛ او آرامآرام به تار و پود روزمرگیهای ما گره میخورد و با صبوری بیمرزش، خانهای نو در دلهای ترکخوردهمان بنا میکرد.
طاهره استعداد عجیبی در زنده کردنِ طعمِ گمشده زندگی داشت. او هرگز تلاش نکرد جای خالی و مقدس مادرم مرضیه را غصب کند یا تصویر او را از یاد ما ببرد؛ بلکه با فروتنیِ تمام، مزارِ تنهای مرضیه را محترم میشمرد و خودش در گوشهای دیگر از قلبهای ما ریشه میدواند. او با همان نینتندوی قدیمی برایمان وقت میگذاشت، با شکیبایی به فائزه و مریم در تکالیف مدرسهشان کمک میکرد و عطر غذاهای لذیذش دوباره روحِ گرمِ خانواده را به خانهمان بازمیگرداند.
در آن ماههای نخست، من به عنوان یک نوجوان سیزدهساله، پیلهای از سکوت و انزوا دور خودم تنیده بودم. احساس میکردم هر لبخندی به طاهره یا هر قدمی برای صمیمیت با او، خطی از فراموشی روی مزارِ مادرم در شهرک گلستان میکشد. گاهی به خاطر تضادهای روحیام با او یا پدر جروبحث میکردم و بعد غرق در پشیمانی میشدم؛ اما طاهره هرگز در برابر خشم یا سردیِ من تندی نکرد. او با زنجیری از محبتِ بیصدا، حلقهبهحلقه دیوارهای سیمانیِ دور قلب مرا فرو میریخت.
یک روز عصر، بارانِ تندی روی سقفِ خانهی مستقلِ ما در مهرآباد میبارید. بوی خوشِ غذای طاهره فضای هال را پر کرده بود و او کنارِ سماورِ روشن ایستاده بود و چای میریخت. من، فائزه و مریم در اتاقمان دور هم جمع شدیم. نگاهی میان ما چرخید؛ تصمیمی بزرگ و نانوشته که نیازی به کلمات نداشت، در چشمهایمان جان گرفت. از اتاق بیرون آمدیم و کنار طاهره ایستادیم. هر سه با هم، با صدایی که ارتعاشی از خجالت، بغض و عشقی پاک در آن دویده بود، او را صدا زدیم: «مامان...»
دستِ طاهره روی قوریِ گلسرخی خشک شد. آرام چرخید. قطرات اشکِ شوق از چشمهای میشیرنگش سرازیر شد، سینی چای را روی کابینت گذاشت و بدون آنکه کلمهای بگوید، هر سه ما را در آغوشِ گرم و مادرانهاش فشرد. آن آغوش، نقطه پایانِ برزخِ ما بود؛ عهدی نو که با فداکاریهای بیحدِ او تا به امروز پابرجا مانده است.
یک سال و نیم پس از آن فروپاشیِ ابدی، خانهی مستقل ما در مهرآباد با نوری تازه و مقدس متبرک شد. در روزی آفتابی، فریاد گریه نوزادی در خانه پیچید و پدرم، ظاهر، او را با چشمانی لبریز از اشکِ شوق در آغوش کشید. پدر نام او را «نجات» گذاشت. این نام، تصادفی نبود؛ نجات برای پدرم نمادی از رهایی، رستگاری و نجات از تمام زنجیرهای گذشته، آوارگیِ نجف، ترومای سوگ و پیلهی خاکستریِ روزهای تنهایی بود. با ورود این فرشته کوچک، خندهها و جیغهای شیرینِ کودکانهاش حالوهوای خانهمان را کاملاً دگرگون کرد. من و خواهرهایم ساعتها دور گهوارهاش مینشستیم، پاهای کوچکش را نوازش میکردیم و پدر با تماشای این قابِ کاملِ خانوادگی، جانِ دوبارهای میگرفت.
اما در پسِ این بهشتِ نوظهور، سودایی قدیمی و مهارنشدنی در سرِ پدر دوباره شعلهور شده بود. او پیوند عمیقی با زندگی در ایران برقرار نکرده بود؛ رنجِ نداشتنِ شناسنامه، برچسبِ همیشگیِ «مهاجر عراقیتبار»، تبعیضهای روزمره و سایهی کینهی قدیمیِ خانواده مادریام که مدام تهدیدمان میکردند، او را از ماندن دلسرد کرده بود. او هر شب بیدار میماند، در تاریکی هال بیخوابی میکشید، سیگار پشت سیگار آتش میزد و از استرالیا میگفت؛ سرزمین رویاییِ فرصتهای بیمرز، جایی که اقیانوسش بوی آزادی میداد و مردمش مهربان و بافرهنگ بودند.
هر بار که سرِ سفره ناهار یا شام در مهرآباد مینشستیم، پدر با نگاهی عمیق و پر از مسئولیت به من خیره میشد. او خوب میدانست که من به عنوان پسر سیزدهسالهاش روحیهای پر از شور، کنجکاوی و جسارت دارم. دستش را روی شانهام میگذاشت و با لحنی جدی و پدرانه میگفت: «محسن، تو برادر بزرگتری. وقتی من نباشم، کلیدِ مراقبت از این خانه دستِ توست. باید قوی باشی.»
پدرم واژهی «کلید» را به استعاره و به معنای سرپرستی و پناهِ خانه به کار میبرد؛ اما او هرگز نمیدانست که با گفتن این کلمه، چه طوفانی در دل من به پا میکند. او نمیدانست که من در همان لحظه، ناخودآگاه دست راستم را داخل جیب شلوارم مشت کردهام تا لرزش دستم را پنهان کنم. کلیدِ فیزیکی با مادرم مرضیه رفته و برای همیشه گم شده بود، اما شبحِ عذاب وجدانِ آن بعدازظهر اردیبهشت، مثل یک زخم نامرئی روی انگشت اشارهام میسوخت. من با قلبی فشرده به پدر لبخند میزدم و سر تکان میدادم، در حالی که رازِ آن کلید و بار سنگینش را در سکوتی مطلق پنهان میکردم. من هنوز نمیدانستم که پدر برای خریدنِ بلیتِ رویای استرالیا، قرار است چه بهای سنگین و خونینی را بپردازد...
ترک کردن خانه شلوغ بیبی فاطمه و مستقل شدن در مهرآباد، اولین گام ما برای فرار از خاطرات سنگین گذشته بود. ما طبقه دوم آن خانه بزرگ دوطبقه را که با شلوغیهای طبقه پایین بیبی پیوند خورده بود، تخلیه کردیم و به خانهای مستقل و اجارهای در همان شهر مهرآباد رفتیم. این جابهجایی، برای اولین بار پس از ماهها تنش و سوگواری، حسی از آرامش و امنیت واقعی را به چهاردیواری ما بازگرداند. در این حریم جدید و مستقل، عمه طاهره دیگر یک مهمانِ گهگاهی نبود؛ او آرامآرام به تار و پود روزمرگیهای ما گره میخورد و با صبوری بیمرزش، خانهای نو در دلهای ترکخوردهمان بنا میکرد.
طاهره استعداد عجیبی در زنده کردنِ طعمِ گمشده زندگی داشت. او هرگز تلاش نکرد جای خالی و مقدس مادرم مرضیه را غصب کند یا تصویر او را از یاد ما ببرد؛ بلکه با فروتنیِ تمام، مزارِ تنهای مرضیه را محترم میشمرد و خودش در گوشهای دیگر از قلبهای ما ریشه میدواند. او با همان نینتندوی قدیمی برایمان وقت میگذاشت، با شکیبایی به فائزه و مریم در تکالیف مدرسهشان کمک میکرد و عطر غذاهای لذیذش دوباره روحِ گرمِ خانواده را به خانهمان بازمیگرداند.
در آن ماههای نخست، من به عنوان یک نوجوان سیزدهساله، پیلهای از سکوت و انزوا دور خودم تنیده بودم. احساس میکردم هر لبخندی به طاهره یا هر قدمی برای صمیمیت با او، خطی از فراموشی روی مزارِ مادرم در شهرک گلستان میکشد. گاهی به خاطر تضادهای روحیام با او یا پدر جروبحث میکردم و بعد غرق در پشیمانی میشدم؛ اما طاهره هرگز در برابر خشم یا سردیِ من تندی نکرد. او با زنجیری از محبتِ بیصدا، حلقهبهحلقه دیوارهای سیمانیِ دور قلب مرا فرو میریخت.
یک روز عصر، بارانِ تندی روی سقفِ خانهی مستقلِ ما در مهرآباد میبارید. بوی خوشِ غذای طاهره فضای هال را پر کرده بود و او کنارِ سماورِ روشن ایستاده بود و چای میریخت. من، فائزه و مریم در اتاقمان دور هم جمع شدیم. نگاهی میان ما چرخید؛ تصمیمی بزرگ و نانوشته که نیازی به کلمات نداشت، در چشمهایمان جان گرفت. از اتاق بیرون آمدیم و کنار طاهره ایستادیم. هر سه با هم، با صدایی که ارتعاشی از خجالت، بغض و عشقی پاک در آن دویده بود، او را صدا زدیم: «مامان...»
دستِ طاهره روی قوریِ گلسرخی خشک شد. آرام چرخید. قطرات اشکِ شوق از چشمهای میشیرنگش سرازیر شد، سینی چای را روی کابینت گذاشت و بدون آنکه کلمهای بگوید، هر سه ما را در آغوشِ گرم و مادرانهاش فشرد. آن آغوش، نقطه پایانِ برزخِ ما بود؛ عهدی نو که با فداکاریهای بیحدِ او تا به امروز پابرجا مانده است.
یک سال و نیم پس از آن فروپاشیِ ابدی، خانهی مستقل ما در مهرآباد با نوری تازه و مقدس متبرک شد. در روزی آفتابی، فریاد گریه نوزادی در خانه پیچید و پدرم، ظاهر، او را با چشمانی لبریز از اشکِ شوق در آغوش کشید. پدر نام او را «نجات» گذاشت. این نام، تصادفی نبود؛ نجات برای پدرم نمادی از رهایی، رستگاری و نجات از تمام زنجیرهای گذشته، آوارگیِ نجف، ترومای سوگ و پیلهی خاکستریِ روزهای تنهایی بود. با ورود این فرشته کوچک، خندهها و جیغهای شیرینِ کودکانهاش حالوهوای خانهمان را کاملاً دگرگون کرد. من و خواهرهایم ساعتها دور گهوارهاش مینشستیم، پاهای کوچکش را نوازش میکردیم و پدر با تماشای این قابِ کاملِ خانوادگی، جانِ دوبارهای میگرفت.
اما در پسِ این بهشتِ نوظهور، سودایی قدیمی و مهارنشدنی در سرِ پدر دوباره شعلهور شده بود. او پیوند عمیقی با زندگی در ایران برقرار نکرده بود؛ رنجِ نداشتنِ شناسنامه، برچسبِ همیشگیِ «مهاجر عراقیتبار»، تبعیضهای روزمره و سایهی کینهی قدیمیِ خانواده مادریام که مدام تهدیدمان میکردند، او را از ماندن دلسرد کرده بود. او هر شب بیدار میماند، در تاریکی هال بیخوابی میکشید، سیگار پشت سیگار آتش میزد و از استرالیا میگفت؛ سرزمین رویاییِ فرصتهای بیمرز، جایی که اقیانوسش بوی آزادی میداد و مردمش مهربان و بافرهنگ بودند.
هر بار که سرِ سفره ناهار یا شام در مهرآباد مینشستیم، پدر با نگاهی عمیق و پر از مسئولیت به من خیره میشد. او خوب میدانست که من به عنوان پسر سیزدهسالهاش روحیهای پر از شور، کنجکاوی و جسارت دارم. دستش را روی شانهام میگذاشت و با لحنی جدی و پدرانه میگفت: «محسن، تو برادر بزرگتری. وقتی من نباشم، کلیدِ مراقبت از این خانه دستِ توست. باید قوی باشی.»
پدرم واژهی «کلید» را به استعاره و به معنای سرپرستی و پناهِ خانه به کار میبرد؛ اما او هرگز نمیدانست که با گفتن این کلمه، چه طوفانی در دل من به پا میکند. او نمیدانست که من در همان لحظه، ناخودآگاه دست راستم را داخل جیب شلوارم مشت کردهام تا لرزش دستم را پنهان کنم. کلیدِ فیزیکی با مادرم مرضیه رفته و برای همیشه گم شده بود، اما شبحِ عذاب وجدانِ آن بعدازظهر اردیبهشت، مثل یک زخم نامرئی روی انگشت اشارهام میسوخت. من با قلبی فشرده به پدر لبخند میزدم و سر تکان میدادم، در حالی که رازِ آن کلید و بار سنگینش را در سکوتی مطلق پنهان میکردم. من هنوز نمیدانستم که پدر برای خریدنِ بلیتِ رویای استرالیا، قرار است چه بهای سنگین و خونینی را بپردازد...
## بخش چهارم: بهای سنگینِ پرواز و کوچِ بیصدا در سپیدهدم
آن کلیدِ آهنیِ زمخت پس از آن غروب شوم اردیبهشتماه در شهرک گلستان، دیگر هرگز به جیب شلوار نوجوانی من بازنگشت. مادرم مرضیه آن را در حیاط خلوتِ خانه بیبی از من گرفت، با خود برد و با رفتنش، قفلِ درِ خانهمان برای همیشه به روی حضور او بسته ماند. کلید فیزیکی در غبارِ آن حادثه برای همیشه ناپدید شد، اما شبحِ سنگین آن فلزِ سرد، جراحتی نامرئی بود که در تمام سالهای نوجوانی در مهرآباد زیر دستهای مشتشدهام پنهانش میکردم؛ رازی مکتوم که هیچکس در خانه از آن باخبر نبود.
زندگی ما در مهرآباد با حضور پرمهر مامان طاهره و خندههای نجات کوچولو دوباره قوام گرفته بود. من تمام اعضای خانوادهی مادریام را از صمیم قلب دوست داشتم؛ داییها و خالههایم انسانهای مهربانی بودند که با رفتنِ مرضیه، هر کدام بخشی از قلبشان شکسته بود و ما هرگز از آنها کینهای به دل نداشتیم. اما در این میان، دایی رضا داستان دیگری داشت.
او برادر بزرگترِ مادرم بود و داغِ سنگینِ رفتنِ مرضیه، روحش را آشفته و بیقرار کرده بود. دایی رضا گاهی با رفتارهای تندش اسبابِ آزار و تنش را برای خانهی ما فراهم میکرد و از پدرم ظاهر دلخور بود؛ اما ما بچهها، با وجود تمام احترامی که برای دایی رضا قائل بودیم، در هر تندباد و رویارویی، بیاختیار و با تمام وجود طرفِ پدرمان را میگرفتیم. پدر، تمام دنیای ما بود و تماشای رنجِ او شلاق به جانِ معصومیتِ ما میزد. علاوه بر این، بیوطنی، رنجِ نداشتنِ شناسنامه و برچسبِ همیشگیِ «مهاجر عراقیتبار»، پدرم را هر روز بیشتر از ماندن در مهرآباد دلسرد میکرد.
یک روز بعدازظهر، پدرم از داروخانهای در مهرآباد که در آن کار میکرد به خانه بازگشت. وقتی در باز شد، همگی از وحشت سر جایمان خشکمان زد. صورتِ صبور و زیبای پدر پر از خون و کبودی بود و دندانهای جلویش شکسته بودند. فائزه و مریم شیونکنان دور او حلقه زدند و طاهره با دستپاچگی برایش آب آورد. پدر ابتدا سکوت کرد، اما با اصرار و گریههای ما سرانجام با صدایی ضعیف پرده از حقیقت برداشت: دایی رضا که از سودای مهاجرت پدر به استرالیا باخبر شده بود، آن روز وحشیانه به داروخانه هجوم برده، پدر را زیر مشت و لگد گرفته و او را به سختی مجروح کرده بود تا او را از فکر رفتن منصرف کند. او با خشم فریاد زده بود که اگر خروج از ایران را از سرش بیرون نکند، با پیامدهای بسیار بدتری روبرو خواهد شد.
این ضربوشتم بیرحمانه، به جای آنکه پدرم را بترساند، ارادهی پولادین او را صیقل داد. او با وجود لبهای زخمی و چهره دردمندش، چشم در چشم من دوخت و با صلابتی تزلزلناپذیر گفت: «این فقط درباره من نیست، درباره آیندهی همه ماست. این زنجیرها باید پاره شوند تا من به شما بچهها فرصتی برای زندگی در سرزمینی آزاد و بدون این تبعیضها بدهم.» و ما در آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری پشتِ پدرمان ایستادیم و دستهای خستهاش را فشردیم.
مدت کوتاهی بعد، حمید (شوهر عمه رؤیا) پنهانی نزد پدر آمد. او گفت قاچاقبرِ مطمئنی را میشناسد که راههای رسیدن به استرالیا را مثل کف دستش بلد است و کارش را تضمین میکند. اما حمید یک شرط اساسی داشت: پدرم باید هزینه سفر او را هم تقبل میکرد و با هم همسفر میشدند.
تصمیم بزرگی بود. جور کردن هزینه چنین سفرِ پرمخاطرهای برای ما شبیه به جابهجا کردن کوه بود. اما وقتی پای رویای آزادی وسط باشد، انسان از دار و ندارش میگذرد. پدرم آستینها را بالا زد؛ زمینِ کوچکی که داشت، مغازهی دارو گیاهی و حتی ماشینش را به حراج گذاشت. مامان طاهره نیز در حرکتی فداکارانه که هرگز فراموشش نمیکنم، تمام طلاها و ظروف باارزشش را فروخت. حمید هم هرچه داشت به پول نقد تبدیل کرد.
باورکردنی نبود؛ کلِ داراییِ به حراج گذاشتهشدهی دو خانواده بزرگ، تنها به ده هزار دلار آمریکا رسید! تمام ثروت ما برای خریدنِ بلیتِ زندگی نو، همین بود. با این پول، پدر دو بلیت یکطرفه به مقصد کوالالامپور خرید تا از آنجا مسیر اقیانوس را به سمت استرالیا پیش بگیرند. قاچاقبر قول داده بود سه ماه پس از رسیدن پدر به استرالیا، ما هم به طور قانونی به او ملحق شویم.
شبِ قبل از حرکت، خانهمان در مهرآباد شلوغترین شبِ خود را تجربه کرد. حمید و خانوادهاش وسایل باقیماندهشان را به خانه ما آورده بودند. اقوام، همسایهها و دوستان برای خداحافظی آمده بودند. خانهمان ملغمهای از گریه، دعا، نذرِ آب و آرزوهای بزرگ بود.
آن شب، من و فائزه و مریم برای آخرین بار جلوی تختِ پدر ایستادیم و به او «شببخیر» گفتیم. او ما را محکم در آغوش کشید و نوازش کرد. من چشمانِ خسته اما امیدوارش را دیدم و گمان میکردیم فردا صبح زود، بیدار میشوم و شال و کلاه کردنش را تماشا میکنم.
اما صبح روز بعد، وقتی خورشید کمرنگِ مهرآباد از پشت شیشهها سرک کشید، با عجله از خواب پریدم و به اتاق دویدم. کاناپه خالی بود. چمدانها رفته بودند. پدر رفته بود... مامان طاهره در حالی که چشمانش از گریه سرخ بود، گهوارهی نجات را تکان میداد و آرام گفت: «پدرت طاقتِ اشکها و وداع رسمیِ شما را نداشت... صبح خیلی زود، قبل از سپیدهدم، تکتکِ شما را در خواب غرق بوسه کرد، اشکهایش روی صورتتان ریخت و بیصدا در تاریکی صبح رفت...»
ما در درگاهِ خانهی خالی ایستاده بودیم و بادِ سردِ صبحگاهی، پردهها را تکان میداد. پدر رفته بود تا در دل اقیانوسها برای ما بهشتی بسازد، بیآنکه بداند طوفانی هولناک در سواحل اندونزی در انتظار اوست...
آن کلیدِ آهنیِ زمخت پس از آن غروب شوم اردیبهشتماه در شهرک گلستان، دیگر هرگز به جیب شلوار نوجوانی من بازنگشت. مادرم مرضیه آن را در حیاط خلوتِ خانه بیبی از من گرفت، با خود برد و با رفتنش، قفلِ درِ خانهمان برای همیشه به روی حضور او بسته ماند. کلید فیزیکی در غبارِ آن حادثه برای همیشه ناپدید شد، اما شبحِ سنگین آن فلزِ سرد، جراحتی نامرئی بود که در تمام سالهای نوجوانی در مهرآباد زیر دستهای مشتشدهام پنهانش میکردم؛ رازی مکتوم که هیچکس در خانه از آن باخبر نبود.
زندگی ما در مهرآباد با حضور پرمهر مامان طاهره و خندههای نجات کوچولو دوباره قوام گرفته بود. من تمام اعضای خانوادهی مادریام را از صمیم قلب دوست داشتم؛ داییها و خالههایم انسانهای مهربانی بودند که با رفتنِ مرضیه، هر کدام بخشی از قلبشان شکسته بود و ما هرگز از آنها کینهای به دل نداشتیم. اما در این میان، دایی رضا داستان دیگری داشت.
او برادر بزرگترِ مادرم بود و داغِ سنگینِ رفتنِ مرضیه، روحش را آشفته و بیقرار کرده بود. دایی رضا گاهی با رفتارهای تندش اسبابِ آزار و تنش را برای خانهی ما فراهم میکرد و از پدرم ظاهر دلخور بود؛ اما ما بچهها، با وجود تمام احترامی که برای دایی رضا قائل بودیم، در هر تندباد و رویارویی، بیاختیار و با تمام وجود طرفِ پدرمان را میگرفتیم. پدر، تمام دنیای ما بود و تماشای رنجِ او شلاق به جانِ معصومیتِ ما میزد. علاوه بر این، بیوطنی، رنجِ نداشتنِ شناسنامه و برچسبِ همیشگیِ «مهاجر عراقیتبار»، پدرم را هر روز بیشتر از ماندن در مهرآباد دلسرد میکرد.
یک روز بعدازظهر، پدرم از داروخانهای در مهرآباد که در آن کار میکرد به خانه بازگشت. وقتی در باز شد، همگی از وحشت سر جایمان خشکمان زد. صورتِ صبور و زیبای پدر پر از خون و کبودی بود و دندانهای جلویش شکسته بودند. فائزه و مریم شیونکنان دور او حلقه زدند و طاهره با دستپاچگی برایش آب آورد. پدر ابتدا سکوت کرد، اما با اصرار و گریههای ما سرانجام با صدایی ضعیف پرده از حقیقت برداشت: دایی رضا که از سودای مهاجرت پدر به استرالیا باخبر شده بود، آن روز وحشیانه به داروخانه هجوم برده، پدر را زیر مشت و لگد گرفته و او را به سختی مجروح کرده بود تا او را از فکر رفتن منصرف کند. او با خشم فریاد زده بود که اگر خروج از ایران را از سرش بیرون نکند، با پیامدهای بسیار بدتری روبرو خواهد شد.
این ضربوشتم بیرحمانه، به جای آنکه پدرم را بترساند، ارادهی پولادین او را صیقل داد. او با وجود لبهای زخمی و چهره دردمندش، چشم در چشم من دوخت و با صلابتی تزلزلناپذیر گفت: «این فقط درباره من نیست، درباره آیندهی همه ماست. این زنجیرها باید پاره شوند تا من به شما بچهها فرصتی برای زندگی در سرزمینی آزاد و بدون این تبعیضها بدهم.» و ما در آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری پشتِ پدرمان ایستادیم و دستهای خستهاش را فشردیم.
مدت کوتاهی بعد، حمید (شوهر عمه رؤیا) پنهانی نزد پدر آمد. او گفت قاچاقبرِ مطمئنی را میشناسد که راههای رسیدن به استرالیا را مثل کف دستش بلد است و کارش را تضمین میکند. اما حمید یک شرط اساسی داشت: پدرم باید هزینه سفر او را هم تقبل میکرد و با هم همسفر میشدند.
تصمیم بزرگی بود. جور کردن هزینه چنین سفرِ پرمخاطرهای برای ما شبیه به جابهجا کردن کوه بود. اما وقتی پای رویای آزادی وسط باشد، انسان از دار و ندارش میگذرد. پدرم آستینها را بالا زد؛ زمینِ کوچکی که داشت، مغازهی دارو گیاهی و حتی ماشینش را به حراج گذاشت. مامان طاهره نیز در حرکتی فداکارانه که هرگز فراموشش نمیکنم، تمام طلاها و ظروف باارزشش را فروخت. حمید هم هرچه داشت به پول نقد تبدیل کرد.
باورکردنی نبود؛ کلِ داراییِ به حراج گذاشتهشدهی دو خانواده بزرگ، تنها به ده هزار دلار آمریکا رسید! تمام ثروت ما برای خریدنِ بلیتِ زندگی نو، همین بود. با این پول، پدر دو بلیت یکطرفه به مقصد کوالالامپور خرید تا از آنجا مسیر اقیانوس را به سمت استرالیا پیش بگیرند. قاچاقبر قول داده بود سه ماه پس از رسیدن پدر به استرالیا، ما هم به طور قانونی به او ملحق شویم.
شبِ قبل از حرکت، خانهمان در مهرآباد شلوغترین شبِ خود را تجربه کرد. حمید و خانوادهاش وسایل باقیماندهشان را به خانه ما آورده بودند. اقوام، همسایهها و دوستان برای خداحافظی آمده بودند. خانهمان ملغمهای از گریه، دعا، نذرِ آب و آرزوهای بزرگ بود.
آن شب، من و فائزه و مریم برای آخرین بار جلوی تختِ پدر ایستادیم و به او «شببخیر» گفتیم. او ما را محکم در آغوش کشید و نوازش کرد. من چشمانِ خسته اما امیدوارش را دیدم و گمان میکردیم فردا صبح زود، بیدار میشوم و شال و کلاه کردنش را تماشا میکنم.
اما صبح روز بعد، وقتی خورشید کمرنگِ مهرآباد از پشت شیشهها سرک کشید، با عجله از خواب پریدم و به اتاق دویدم. کاناپه خالی بود. چمدانها رفته بودند. پدر رفته بود... مامان طاهره در حالی که چشمانش از گریه سرخ بود، گهوارهی نجات را تکان میداد و آرام گفت: «پدرت طاقتِ اشکها و وداع رسمیِ شما را نداشت... صبح خیلی زود، قبل از سپیدهدم، تکتکِ شما را در خواب غرق بوسه کرد، اشکهایش روی صورتتان ریخت و بیصدا در تاریکی صبح رفت...»
ما در درگاهِ خانهی خالی ایستاده بودیم و بادِ سردِ صبحگاهی، پردهها را تکان میداد. پدر رفته بود تا در دل اقیانوسها برای ما بهشتی بسازد، بیآنکه بداند طوفانی هولناک در سواحل اندونزی در انتظار اوست...
برزخِ بیخبری و معجزهی داربی
## بخش اول: عقربههای سنگینِ انتظار
حراجِ خانه و طنینِ زنگِ شوم کاناپهی خالیِ پدر در پذیرایی خانهی اجارهایمان در مهرآباد، شبیه به محرابی متروک شده بود که عطر تلخ سیگارهای بهمنِ او هنوز در تار و پود پارچهاش نفس میکشید. رفتنِ بیصدای او در تاریکوروشنِ سپیدهدم، بدون آنکه فرصت کنیم برای آخرین بار قد و قامتِ استوارش را در آغوش بکشیم، خانهمان را در سکوتی برزخی و سنگین فرو برده بود. از آن روز به بعد، زمان برای ما شکل دیگری به خود گرفت؛ زمان دیگر با گردش خورشید نمیگذشت، بلکه با ضربانهای تندِ قلب ما و چشم دوختنِ مداممان به صفحهی تلویزیون محاسبه میشد.
هفتهها پشت سر هم سپری میشدند و هیچ خبری از مسافران جادهی خاکیِ اقیانوس به ما نمیرسید. تلویزیونِ پارسِ گوشهی هال، که روزگاری با صدای بوقهای کلاسیک و ۸ بیتیِ نینتندوی ما منبع شادی بود، حالا به جعبهای ترسناک تبدیل شده بود. هر شب، من، فائزه و مریم مچاله دور عمه طاهره مینشستیم و با دلهره به اخبار گوش میدادیم. تصاویری از قایقهای شکسته و سرگردانِ پناهجویان در دل موجهای خروشان، یا خبرِ پیدا شدن پیکر مهاجرانِ غیرقانونی در کانتینرهای خفقانآورِ فلزی، چنگ به جانِ معصومیتِ ما میزد. هر بار که گویندهی اخبار کلمهی «غرق شدن» یا «مرگ در دریا» را به زبان میآورد، نفس در سینهی طاهره حبس میشد.
در این میان، نجات کوچولو که حالا دختربچهای نوپا و تقریباً سهساله بود، با همان معصومیتِ شیرینِ کودکانهاش در گوشه و کنار خانه خالی ما میچرخید. او که تازه زبان باز کرده بود، هنوز نمیفهمید چرا پدر به خانه بازنمیگردد؛ گاهوبیگاه کنار کاناپهی خالیِ پدر میایستاد، با انگشتان کوچکش به درِ هال اشاره میکرد و با لحنی بهانهگیر میپرسید: «بابا کی میاد؟» شنیدن این سوالِ معصومانه، بندِ دل طاهره را پاره میکرد و او برای پنهان کردن اشکهایش، با دستپاچگی نجات را به آغوش میکشید و سرش را روی شانهاش میگذاشت. من هم هربار ناخودآگاه دستم را در جیبم میفشردم و با یادآوری زخم قدیمیِ روی بند انگشتم، در سکوت التماس میکردم که اقیانوس پدرم را به ما بازگرداند.
بزرگترین شلاقِ این روزها، تنگی معیشت و فشار مالی بود. پدر پیش از رفتن، مقداری پول نزد طاهره گذاشته بود تا مخارج زندگی ما را برای سه ماه پوشش دهد؛ اما مخارج زندگی در مهرآباد بسیار تندتر و بیرحمانهتر از محاسبات پدر بالا رفت و آن پساندازِ اندک، خیلی زودتر از حد انتظار به پایان رسید. این بحرانِ نوظهور، رابطهی میان طاهره و عمه رؤیا را بهشدت کدر و تیره کرد. عمه رؤیا و خانوادهاش نیز به مهرآباد آمده و همسایهی ما بودند و حمید همسفر پدر شده بود. اما عمه رؤیا —شاید از روی ناچاری یا دلسردی— در پرداختِ هزینههای جاری و مخارج خانه سهیم نمیشد و بارِ سنگینِ مخارج روزمره، تهیه شیر و خوراکِ نجاتِ سهساله و سیر کردنِ شکم بچهها، تماماً روی شانههای باریک و خستهی طاهره آوار شده بود. طاهره با سیلی صورتش را سرخ نگه میداشت، اما اختلافاتِ پنهان میان او و عمهام روزبهروز بالا میگرفت و این تنشهای خانوادگی روحِ ما را آزار میداد.
وقتی کفگیرِ پساندازمان کاملاً به تهِ دیگ خورد و دیگر حتی یک قران برای خریدن نان شب نداشتیم، ناچار شدیم دست به تلخترین حراجِ زندگیمان بزنیم. طاهره چادر به سر کرد و من به عنوان برادر بزرگتر در کنارش ایستادم. ما یکییکی به سراغ وسایل خانهمان رفتیم؛ همان وسایلی که پدر با عرقِ جبین خریده بود تا طعمِ یک زندگی مستقل را به ما بچهها بچشاند. تلویزیون، ضبطصوت، فرشها و حتی جزئیترین اجناسِ باارزشِ خانه را حراج گذاشتیم و به سمساریهای مهرآباد فروختیم تا فقط بتوانیم برای یک یا دو ماه دیگر دوام بیاوریم و زنده بمانیم. تماشای خالی شدنِ تدریجیِ گوشه گوشهی خانهمان، قلبِ مرا فشرده میکرد؛ گویی هویتِ ما چوبِ حراج خورده بود و ما در خانهای خالی، منتظرِ معجزهای در اقیانوس بودیم.
سرانجام، در یکی از بعدازظهرهای معمولی که سکوتِ سرد خانه با بازیهای کودکانهی نجات روی زمینِ خالی هال همراه شده بود، زنگِ مداوم و سمجِ تلفن خانه به صدا درآمد. صدا مثل رعدوبرق در فضای خالی از اسبابِ خانهمان پیچید. همگی سراسیمه به سمت گوشیِ تلفن دویدیم و دور طاهره حلقه زدیم. طاهره با دستهایی لرزان گوشی را برداشت. به محض آنکه صدای خشخشداری از آن سوی مرزها گوشش را نوازش کرد، اشک در چشمانش حلقه زد: «ظاهر؟ ظاهر خودتی؟ حالت خوبه؟ الان کجایی؟»
ما بچهها با اشتیاقی وصفناپذیر به صورتِ طاهره خیره شده بودیم و منتظر بودیم خبری چون بمبِ شادی تمام غمهایمان را متلاشی کند. اما... دیری نپایید که لبخندِ شوق روی لبهای طاهره خشکید. رنگ از چهرهاش پرید و چشمانش از بهت و وحشت باز ماند. عمه رؤیا با دستپاچگی جلو آمد و مدام میپرسید: «چه شده طاهره؟ حمید خوب است؟ زنده هستند؟»
طاهره با صدایی که از ته گلو بیرون میآمد و بغضی که راهِ نفسش را بسته بود، از من خواست: «محسن... سریع یک تکه کاغذ و قلم بیاور... سریع!» من با عجله کاغذ و قلم را به دستان لرزانش دادم و او شروع کرد به یادداشت کردن یک شماره تلفنِ ناشناس. وقتی طاهره گوشی را گذاشت، گویی تمام رمقِ بدنش رفت. روی زمین زانو زد، صورتش را میان دستهایش پنهان کرد و با صدایی بلند زار زد. در یک ثانیه، من، فائزه، مریم و حتی عمه رؤیا بیاختیار به او پیوستیم و صدای شیونِ جمعیِ ما دیوارهای خالی خانه را لرزاند.
حقیقت مانند آواری سنگین بر سرمان فرود آمده بود: پدرم ظاهر و حمید، همراه با یک گروهِ بزرگ از پناهجویان، در هتلی در اندونزی توسط پلیس و سربازانِ تا بنِ دندان مسلح محاصره و دستگیر شده بودند. آنها در آستانهی دیپورت و بازگرداندنِ اجباری به کشورهایشان بودند.
ترسی فلجکننده بندبند وجودمان را زنجیر کرد. ما خوب میدانستیم دیپورت به چه معناست؛ اگر پدرم و حمید به کشورِ مبدا یعنی عراقِ صدام بازگردانده میشدند، حکومت بعث آنها را به جرمِ پناهندگی به ایران، خیانت و فرار از خدمت سربازی، فوراً به پای چوبهی دار یا میدان اعدام میفرستاد. آن شب، خواب از چشمان ما قهر کرد. در تاریکی اتاق، چشمان کنجکاوِ خواهرهایم به من دوخته شده بود؛ و من، پسری شانزده هفدهساله، زیر بارِ عذاب وجدانی قدیمی و دلهرهای جدید، تا صبح به سیمهای آویزانِ سقف خیره ماندم و برای جانِ پدر التماس کردم...
حراجِ خانه و طنینِ زنگِ شوم کاناپهی خالیِ پدر در پذیرایی خانهی اجارهایمان در مهرآباد، شبیه به محرابی متروک شده بود که عطر تلخ سیگارهای بهمنِ او هنوز در تار و پود پارچهاش نفس میکشید. رفتنِ بیصدای او در تاریکوروشنِ سپیدهدم، بدون آنکه فرصت کنیم برای آخرین بار قد و قامتِ استوارش را در آغوش بکشیم، خانهمان را در سکوتی برزخی و سنگین فرو برده بود. از آن روز به بعد، زمان برای ما شکل دیگری به خود گرفت؛ زمان دیگر با گردش خورشید نمیگذشت، بلکه با ضربانهای تندِ قلب ما و چشم دوختنِ مداممان به صفحهی تلویزیون محاسبه میشد.
هفتهها پشت سر هم سپری میشدند و هیچ خبری از مسافران جادهی خاکیِ اقیانوس به ما نمیرسید. تلویزیونِ پارسِ گوشهی هال، که روزگاری با صدای بوقهای کلاسیک و ۸ بیتیِ نینتندوی ما منبع شادی بود، حالا به جعبهای ترسناک تبدیل شده بود. هر شب، من، فائزه و مریم مچاله دور عمه طاهره مینشستیم و با دلهره به اخبار گوش میدادیم. تصاویری از قایقهای شکسته و سرگردانِ پناهجویان در دل موجهای خروشان، یا خبرِ پیدا شدن پیکر مهاجرانِ غیرقانونی در کانتینرهای خفقانآورِ فلزی، چنگ به جانِ معصومیتِ ما میزد. هر بار که گویندهی اخبار کلمهی «غرق شدن» یا «مرگ در دریا» را به زبان میآورد، نفس در سینهی طاهره حبس میشد.
در این میان، نجات کوچولو که حالا دختربچهای نوپا و تقریباً سهساله بود، با همان معصومیتِ شیرینِ کودکانهاش در گوشه و کنار خانه خالی ما میچرخید. او که تازه زبان باز کرده بود، هنوز نمیفهمید چرا پدر به خانه بازنمیگردد؛ گاهوبیگاه کنار کاناپهی خالیِ پدر میایستاد، با انگشتان کوچکش به درِ هال اشاره میکرد و با لحنی بهانهگیر میپرسید: «بابا کی میاد؟» شنیدن این سوالِ معصومانه، بندِ دل طاهره را پاره میکرد و او برای پنهان کردن اشکهایش، با دستپاچگی نجات را به آغوش میکشید و سرش را روی شانهاش میگذاشت. من هم هربار ناخودآگاه دستم را در جیبم میفشردم و با یادآوری زخم قدیمیِ روی بند انگشتم، در سکوت التماس میکردم که اقیانوس پدرم را به ما بازگرداند.
بزرگترین شلاقِ این روزها، تنگی معیشت و فشار مالی بود. پدر پیش از رفتن، مقداری پول نزد طاهره گذاشته بود تا مخارج زندگی ما را برای سه ماه پوشش دهد؛ اما مخارج زندگی در مهرآباد بسیار تندتر و بیرحمانهتر از محاسبات پدر بالا رفت و آن پساندازِ اندک، خیلی زودتر از حد انتظار به پایان رسید. این بحرانِ نوظهور، رابطهی میان طاهره و عمه رؤیا را بهشدت کدر و تیره کرد. عمه رؤیا و خانوادهاش نیز به مهرآباد آمده و همسایهی ما بودند و حمید همسفر پدر شده بود. اما عمه رؤیا —شاید از روی ناچاری یا دلسردی— در پرداختِ هزینههای جاری و مخارج خانه سهیم نمیشد و بارِ سنگینِ مخارج روزمره، تهیه شیر و خوراکِ نجاتِ سهساله و سیر کردنِ شکم بچهها، تماماً روی شانههای باریک و خستهی طاهره آوار شده بود. طاهره با سیلی صورتش را سرخ نگه میداشت، اما اختلافاتِ پنهان میان او و عمهام روزبهروز بالا میگرفت و این تنشهای خانوادگی روحِ ما را آزار میداد.
وقتی کفگیرِ پساندازمان کاملاً به تهِ دیگ خورد و دیگر حتی یک قران برای خریدن نان شب نداشتیم، ناچار شدیم دست به تلخترین حراجِ زندگیمان بزنیم. طاهره چادر به سر کرد و من به عنوان برادر بزرگتر در کنارش ایستادم. ما یکییکی به سراغ وسایل خانهمان رفتیم؛ همان وسایلی که پدر با عرقِ جبین خریده بود تا طعمِ یک زندگی مستقل را به ما بچهها بچشاند. تلویزیون، ضبطصوت، فرشها و حتی جزئیترین اجناسِ باارزشِ خانه را حراج گذاشتیم و به سمساریهای مهرآباد فروختیم تا فقط بتوانیم برای یک یا دو ماه دیگر دوام بیاوریم و زنده بمانیم. تماشای خالی شدنِ تدریجیِ گوشه گوشهی خانهمان، قلبِ مرا فشرده میکرد؛ گویی هویتِ ما چوبِ حراج خورده بود و ما در خانهای خالی، منتظرِ معجزهای در اقیانوس بودیم.
سرانجام، در یکی از بعدازظهرهای معمولی که سکوتِ سرد خانه با بازیهای کودکانهی نجات روی زمینِ خالی هال همراه شده بود، زنگِ مداوم و سمجِ تلفن خانه به صدا درآمد. صدا مثل رعدوبرق در فضای خالی از اسبابِ خانهمان پیچید. همگی سراسیمه به سمت گوشیِ تلفن دویدیم و دور طاهره حلقه زدیم. طاهره با دستهایی لرزان گوشی را برداشت. به محض آنکه صدای خشخشداری از آن سوی مرزها گوشش را نوازش کرد، اشک در چشمانش حلقه زد: «ظاهر؟ ظاهر خودتی؟ حالت خوبه؟ الان کجایی؟»
ما بچهها با اشتیاقی وصفناپذیر به صورتِ طاهره خیره شده بودیم و منتظر بودیم خبری چون بمبِ شادی تمام غمهایمان را متلاشی کند. اما... دیری نپایید که لبخندِ شوق روی لبهای طاهره خشکید. رنگ از چهرهاش پرید و چشمانش از بهت و وحشت باز ماند. عمه رؤیا با دستپاچگی جلو آمد و مدام میپرسید: «چه شده طاهره؟ حمید خوب است؟ زنده هستند؟»
طاهره با صدایی که از ته گلو بیرون میآمد و بغضی که راهِ نفسش را بسته بود، از من خواست: «محسن... سریع یک تکه کاغذ و قلم بیاور... سریع!» من با عجله کاغذ و قلم را به دستان لرزانش دادم و او شروع کرد به یادداشت کردن یک شماره تلفنِ ناشناس. وقتی طاهره گوشی را گذاشت، گویی تمام رمقِ بدنش رفت. روی زمین زانو زد، صورتش را میان دستهایش پنهان کرد و با صدایی بلند زار زد. در یک ثانیه، من، فائزه، مریم و حتی عمه رؤیا بیاختیار به او پیوستیم و صدای شیونِ جمعیِ ما دیوارهای خالی خانه را لرزاند.
حقیقت مانند آواری سنگین بر سرمان فرود آمده بود: پدرم ظاهر و حمید، همراه با یک گروهِ بزرگ از پناهجویان، در هتلی در اندونزی توسط پلیس و سربازانِ تا بنِ دندان مسلح محاصره و دستگیر شده بودند. آنها در آستانهی دیپورت و بازگرداندنِ اجباری به کشورهایشان بودند.
ترسی فلجکننده بندبند وجودمان را زنجیر کرد. ما خوب میدانستیم دیپورت به چه معناست؛ اگر پدرم و حمید به کشورِ مبدا یعنی عراقِ صدام بازگردانده میشدند، حکومت بعث آنها را به جرمِ پناهندگی به ایران، خیانت و فرار از خدمت سربازی، فوراً به پای چوبهی دار یا میدان اعدام میفرستاد. آن شب، خواب از چشمان ما قهر کرد. در تاریکی اتاق، چشمان کنجکاوِ خواهرهایم به من دوخته شده بود؛ و من، پسری شانزده هفدهساله، زیر بارِ عذاب وجدانی قدیمی و دلهرهای جدید، تا صبح به سیمهای آویزانِ سقف خیره ماندم و برای جانِ پدر التماس کردم...
## بخش دوم: گریز در امتدادِ ملافههای سفید
روایتِ آن روزهای اندونزی را سالها بعد، وقتی پدرم ظاهر با آن چشمان خسته اما آرامش به کرانههای اقیانوس در سیدنی خیره شده بود، بارها برایم تعریف کرد. اما در آن بعدازظهرها و شبهای پاییزِ مهرآباد، سهمِ ما فقط یک شماره تلفنِ غریب یادداشتشده روی کاغذی لرزان بود و تصوری تاریک از هتلآپارتمانی در جاکارتا که به زندانی بیرحم تبدیل شده بود.
در اندونزی، زمان برای پدرم و حمید در سنگینیِ مرطوب و شرجیِ یک اتاقِ محاصرهشده متوقف شده بود. پشتِ درب چوبیِ اتاق، صدای یکنواخت و لجبازِ پوتینهای سربازانِ تا بنِ دندان مسلحِ اندونزیایی به گوش میرسید که با هر قدم زدنشان، نبضِ وحشت را در سینهی مهاجران تندتر میکردند. ترسِ از دیپورت قریبالوقوع، مانند بختکی سیاه روی سقفِ اتاق سایه انداخته بود. برای دیگر پناهجویان، دیپورت یعنی بازگشت به نقطهی صفرِ فقر؛ اما برای پدرم ظاهر و حمید، این واژهی ششحرفی، ترادفی عریان با «حکمِ اعدام» داشت.
عراقِ تحت سلطهی صدام حسین، هیچ رحمی به فراریان از جنگ، پناهندگان به ایران و خائنان به وطن نشان نمیداد؛ طنابِ دار یا جوخهی اعدام، انتظارِ بیچونوچرای آنها را در بغداد میکشید. درون آن اتاقِ گرم و خفقانآور، اضطراب آنقدر ملموس بود که میشد آن را در بوی تندِ عرقِ ناشی از ترس، لبهای خشکشده و دستهای لرزانی که تسبیح میگرداندند، به وضوح حس کرد. همهی چشمهای هراسان به دهانِ سرگروه دوخته شده بود؛ مردی که تنها طنابِ نجاتِ فکریِ آنها در آن برزخ بود.
ناگهان، دستِ تقدیر در میانهی ناامیدی مطلق چرخید. یک مرگِ غریب در هتل، بلیتِ رهاییِ آنها شد. پیرزنی سالخورده که او هم مسافرِ یکی از اتاقهای هتل بود، ناگهان بر اثر ایست قلبی درگذشت. با هجوم خانوادهی پیرزن، خدمه هتل و همهمهی برخاسته در راهروها، تمرکزِ نگهبانان و سربازان برای دقایقی از دربِ اتاقِ پدرم منحرف شد. سرگروه پناهجویان با دیدن این فرصت طلایی، لای در را باز کرد، موقعیت را سنجید و با صدایی که از هیجان و عجله میلرزید، نجوا کرد: «زود باشید... حالا وقتش است! یا همین الان میرویم، یا تا صبح همهمان سوار بر هواپیمای بغدادیم!»
نقشهی فرار به همان اندازه که ساده بود، بوی خطر و سقوط میداد. آنها ملافههای سفید و زمختِ تختهای هتل را با عجلهی تمام با گرههایی کور و محکم به هم بستند. پدرم ظاهر، پنجرهی فرسودهی اتاق را به آرامی رو به تاریکی و نمنمِ بارانِ گرمِ استوایی باز کرد. ارتفاع بلند بود و کوچه تاریک.
پدر طنابِ دستساز ملافهای را به پایهی فلزی تخت بست، نگاهی به حمید انداخت که ضربانِ قلبش از زیر پیراهنِ خیسش پیدا بود، زیر لب نامِ فرزندانش را در مهرآباد صدا زد و از پنجره آویزان شد. با هر قدمی که به سمت پایین برمیداشتند، پارچهی سفید ملافهها زیر سنگینی وزنشان کش میآمد و صدای جیرجیرِ خفیفِ گرهها، قلبشان را در سینه فرود میآورد. دستپوستِ خسته و عرقکردهشان روی پارچه سر میخورد، اما ارادهی بقا محکمتر از آن بود که رهایش کنند.
یکییکی به سلامت پایشان به سنگفرشِ خیسِ کوچهی پشتی رسید. بدون ثانیهای اتلاف وقت، در پناهِ سایههای تاریکِ دیوارها به دنبال سرگروه دویدند تا به اتومبیلی رسیدند که در گوشهای خلوت در انتظارشان بود. اتومبیل، یک خودروی باریِ اتاقکدارِ فلزی و کاملاً دربسته بود. سرگروه با عجله درب دریچهی کوچکِ کفِ ماشین را باز کرد و فضایی بسیار تنگ، تاریک، سرد و آهنی نمایان شد. او با بیرحمی پناهجویان را هل داد: «سریع... روی هم بخوابید... نفس نکشید!»
پدرم ظاهر و حمید، با تمام قامتشان درون آن محفظهی فلزیِ خفقانآور مچاله شدند. درب بسته شد و تاریکیِ مطلق همهچیز را بلعید. اکسیژن به سختی به ریههایشان میرسید و سرمای ورقههای آهنی به مغز استخوانشان نفوذ میکرد. با روشن شدن موتور و غرشِ خشن ماشین، سفرِ برزخیِ آنها روی جادههای ناهموار اندونزی آغاز شد.
هر چاله و دستاندازی که ماشین از آن عبور میکرد، بدنهای مچالهشدهشان را وحشیانه به دیوارههای آهنی میکوبید. در میانهی راه، ناگهان صداهای وحشتناکی از بیرون به گوش رسید؛ گویی سنگهای درشت و اشیای سنگین به اتاقکِ فلزی اصابت میکرد. صدای برخوردِ زبرِ سنگها به بدنه، در آن محیطِ بسته و تاریک، طنینی گوشخراش و شبیه به شلیک گلولههای مداوم ایجاد کرده بود که وحشتِ خفگی و کشته شدن در تاریکی را هزار برابر میکرد. آنها در سکوتی مرگبار، دستهای یکدیگر را فشرده بودند و تنها با چشمانی باز در دلِ آن جعبهی سرد، مرگ را انتظار میکشیدند.
پس از ساعتها شکنجهی مداوم، تکانهای شدید ماشین آرام گرفت و موتور سرانجام خاموش شد. درب محفظه فلزی با سر و صدای زیادی باز شد و ناظرِ فرار فریاد زد: «سریع پیاده شوید... سریع!» وقتی پدرم ظاهر از آن تابوتِ آهنی بیرون آمد و روی پاهایش ایستاد، چشمانش از هجومِ نوری که اقیانوس را نقرهکوب کرده بود، سوخت. آنها خود را در کرانهی اقیانوسی بیکران و تاریک یافتند. قرصِ کاملِ ماهِ طلایی بر سینه موجهای خروشان میدرخشید و تلالوِ وهمانگیز اما زیبایی روی آب انداخته بود. نسیمِ خنک و نمکینِ دریا با بوی تندِ گازوئیل ماشین مخلوط شد و در ریههای خستهی پدر پیچید؛ این اولین عطرِ واقعی آزادی بود که پس از هفتهها اسارت، جانش را زنده میکرد...
روایتِ آن روزهای اندونزی را سالها بعد، وقتی پدرم ظاهر با آن چشمان خسته اما آرامش به کرانههای اقیانوس در سیدنی خیره شده بود، بارها برایم تعریف کرد. اما در آن بعدازظهرها و شبهای پاییزِ مهرآباد، سهمِ ما فقط یک شماره تلفنِ غریب یادداشتشده روی کاغذی لرزان بود و تصوری تاریک از هتلآپارتمانی در جاکارتا که به زندانی بیرحم تبدیل شده بود.
در اندونزی، زمان برای پدرم و حمید در سنگینیِ مرطوب و شرجیِ یک اتاقِ محاصرهشده متوقف شده بود. پشتِ درب چوبیِ اتاق، صدای یکنواخت و لجبازِ پوتینهای سربازانِ تا بنِ دندان مسلحِ اندونزیایی به گوش میرسید که با هر قدم زدنشان، نبضِ وحشت را در سینهی مهاجران تندتر میکردند. ترسِ از دیپورت قریبالوقوع، مانند بختکی سیاه روی سقفِ اتاق سایه انداخته بود. برای دیگر پناهجویان، دیپورت یعنی بازگشت به نقطهی صفرِ فقر؛ اما برای پدرم ظاهر و حمید، این واژهی ششحرفی، ترادفی عریان با «حکمِ اعدام» داشت.
عراقِ تحت سلطهی صدام حسین، هیچ رحمی به فراریان از جنگ، پناهندگان به ایران و خائنان به وطن نشان نمیداد؛ طنابِ دار یا جوخهی اعدام، انتظارِ بیچونوچرای آنها را در بغداد میکشید. درون آن اتاقِ گرم و خفقانآور، اضطراب آنقدر ملموس بود که میشد آن را در بوی تندِ عرقِ ناشی از ترس، لبهای خشکشده و دستهای لرزانی که تسبیح میگرداندند، به وضوح حس کرد. همهی چشمهای هراسان به دهانِ سرگروه دوخته شده بود؛ مردی که تنها طنابِ نجاتِ فکریِ آنها در آن برزخ بود.
ناگهان، دستِ تقدیر در میانهی ناامیدی مطلق چرخید. یک مرگِ غریب در هتل، بلیتِ رهاییِ آنها شد. پیرزنی سالخورده که او هم مسافرِ یکی از اتاقهای هتل بود، ناگهان بر اثر ایست قلبی درگذشت. با هجوم خانوادهی پیرزن، خدمه هتل و همهمهی برخاسته در راهروها، تمرکزِ نگهبانان و سربازان برای دقایقی از دربِ اتاقِ پدرم منحرف شد. سرگروه پناهجویان با دیدن این فرصت طلایی، لای در را باز کرد، موقعیت را سنجید و با صدایی که از هیجان و عجله میلرزید، نجوا کرد: «زود باشید... حالا وقتش است! یا همین الان میرویم، یا تا صبح همهمان سوار بر هواپیمای بغدادیم!»
نقشهی فرار به همان اندازه که ساده بود، بوی خطر و سقوط میداد. آنها ملافههای سفید و زمختِ تختهای هتل را با عجلهی تمام با گرههایی کور و محکم به هم بستند. پدرم ظاهر، پنجرهی فرسودهی اتاق را به آرامی رو به تاریکی و نمنمِ بارانِ گرمِ استوایی باز کرد. ارتفاع بلند بود و کوچه تاریک.
پدر طنابِ دستساز ملافهای را به پایهی فلزی تخت بست، نگاهی به حمید انداخت که ضربانِ قلبش از زیر پیراهنِ خیسش پیدا بود، زیر لب نامِ فرزندانش را در مهرآباد صدا زد و از پنجره آویزان شد. با هر قدمی که به سمت پایین برمیداشتند، پارچهی سفید ملافهها زیر سنگینی وزنشان کش میآمد و صدای جیرجیرِ خفیفِ گرهها، قلبشان را در سینه فرود میآورد. دستپوستِ خسته و عرقکردهشان روی پارچه سر میخورد، اما ارادهی بقا محکمتر از آن بود که رهایش کنند.
یکییکی به سلامت پایشان به سنگفرشِ خیسِ کوچهی پشتی رسید. بدون ثانیهای اتلاف وقت، در پناهِ سایههای تاریکِ دیوارها به دنبال سرگروه دویدند تا به اتومبیلی رسیدند که در گوشهای خلوت در انتظارشان بود. اتومبیل، یک خودروی باریِ اتاقکدارِ فلزی و کاملاً دربسته بود. سرگروه با عجله درب دریچهی کوچکِ کفِ ماشین را باز کرد و فضایی بسیار تنگ، تاریک، سرد و آهنی نمایان شد. او با بیرحمی پناهجویان را هل داد: «سریع... روی هم بخوابید... نفس نکشید!»
پدرم ظاهر و حمید، با تمام قامتشان درون آن محفظهی فلزیِ خفقانآور مچاله شدند. درب بسته شد و تاریکیِ مطلق همهچیز را بلعید. اکسیژن به سختی به ریههایشان میرسید و سرمای ورقههای آهنی به مغز استخوانشان نفوذ میکرد. با روشن شدن موتور و غرشِ خشن ماشین، سفرِ برزخیِ آنها روی جادههای ناهموار اندونزی آغاز شد.
هر چاله و دستاندازی که ماشین از آن عبور میکرد، بدنهای مچالهشدهشان را وحشیانه به دیوارههای آهنی میکوبید. در میانهی راه، ناگهان صداهای وحشتناکی از بیرون به گوش رسید؛ گویی سنگهای درشت و اشیای سنگین به اتاقکِ فلزی اصابت میکرد. صدای برخوردِ زبرِ سنگها به بدنه، در آن محیطِ بسته و تاریک، طنینی گوشخراش و شبیه به شلیک گلولههای مداوم ایجاد کرده بود که وحشتِ خفگی و کشته شدن در تاریکی را هزار برابر میکرد. آنها در سکوتی مرگبار، دستهای یکدیگر را فشرده بودند و تنها با چشمانی باز در دلِ آن جعبهی سرد، مرگ را انتظار میکشیدند.
پس از ساعتها شکنجهی مداوم، تکانهای شدید ماشین آرام گرفت و موتور سرانجام خاموش شد. درب محفظه فلزی با سر و صدای زیادی باز شد و ناظرِ فرار فریاد زد: «سریع پیاده شوید... سریع!» وقتی پدرم ظاهر از آن تابوتِ آهنی بیرون آمد و روی پاهایش ایستاد، چشمانش از هجومِ نوری که اقیانوس را نقرهکوب کرده بود، سوخت. آنها خود را در کرانهی اقیانوسی بیکران و تاریک یافتند. قرصِ کاملِ ماهِ طلایی بر سینه موجهای خروشان میدرخشید و تلالوِ وهمانگیز اما زیبایی روی آب انداخته بود. نسیمِ خنک و نمکینِ دریا با بوی تندِ گازوئیل ماشین مخلوط شد و در ریههای خستهی پدر پیچید؛ این اولین عطرِ واقعی آزادی بود که پس از هفتهها اسارت، جانش را زنده میکرد...
## بخش سوم: به سوی افقِ بیکران و طوفانِ تقدیر
سرپرست گروه با انگشتِ اشارهاش به نقطهای دوردست در میان تاریکی آبها اشاره کرد؛ جایی که شبح یک کشتیِ کوچکِ چوبی روی سینه موجها بالا و پایین میرفت. صدایش خشدار و کوتاه بود: «سریع به آب بزنید و خودتان را به کشتی برسانید. آب عمقِ زیادی ندارد، نیازی به شنا کردن نیست... از اینجا به بعد مسیرتان با ناخداست.»
پدرم ظاهر و حمید، شانهبهشانه پناهجویان دیگر، قدم در آبهای سرد و تاریک اقیانوس گذاشتند. با هر قدمی که به جلو برمیداشتند، سردیِ غافلگیرکنندهی آب بالاتر میآمد؛ ابتدا تا زانو، سپس تا سینه و در نهایت، تا زیر گردنشان را بلعید. شوریِ گزندهی آب چشمانشان را میسوزاند و شنهای نرمِ کف دریا زیر پای لرزانشان سر میخورد. اما ترسِ جا ماندن، ارادهی حرکت را در جانشان زنده نگه میداشت. سرانجام، یکییکی خود را به کشتی کوچک رساندند. ناخدا که از قبل منتظرشان بود، دستهای ترکخورده و خیس آنها را گرفت و همگی را به فضای خفه و تاریکِ پایینِ عرشه هدایت کرد. با سوار شدن آخرین نفر، موتور کشتی با صدایی خشن روشن شد و سفرِ اقیانوسی آنها آغاز گشت.
آن پایین، در زیر عرشه، جهنمی واقعی جریان داشت. فضا آنقدر تنگ و محدود بود که انسانها ناچار بودند مچاله روی هم بنشینند. تکانهای وحشتناک و ضربههای سنگینی که از برخورد امواجِ سهمگین به بدنه کشتی وارد میشد، اندامهای خستهشان را بیرحمانه به دیوارهها میکوبید. دیری نپایید که بوی تند گازوئیل، رطوبت و بیماریِ شدید دریازدگی تمام اتاقک را پر کرد. وضعیت چنان اسفبار و غیرقابلتحمل بود که بسیاری از پناهجویان در دل آن تاریکی به گریه و شیون افتادند. تنها دریچهی تماشای جهان بیرون، پنجرهی گرد و بسیار کوچکی بود که از میان آن میشد دید چگونه ماهِ کاملِ اقیانوس، در میان تلاطمِ هولناک موجهای سیاه، دیوانهوار بالا و پایین میرود.
با روشن شدن هوا در نخستین سپیدهدم، گویی طوفانِ خشمگینِ اقیانوس آرام گرفت و کشتی به آبهای آزاد رسید. پدرم بعدها با شگفتی از تضادِ آن صبحگاه برایم میگفت؛ اقیانوسی که شب قبل میخواست همهشان را ببلعد، حالا به پهنهای بیکران، نقرهای و چنان ساکت تبدیل شده بود که گویی به خوابی عمیق فرو رفته است. از همان پنجرهی کوچک زیر عرشه، صحنههای رویایی پدیدار شد: دستهای از دلفینهای خاکستری که موازی با کشتی بازیکنان بر سینه آب شیرجه میزدند، و ماهیهای پرندهای که ناگهان از دل آب بیرون میجستند، فرسنگها در مجاورت کشتی پرواز میکردند و دوباره در آغوش اقیانوس گم میشدند. این قابِ جادویی، لحظهای کوتاه از آرامشِ مطلق در میانهی آن همه هرجومرج بود.
اما این سکوت، سرابی بیش نبود؛ چرا که بقا در آن قایقِ سرگردان هر روز سختتر میشد. ذخیره آب آشامیدنی بهشدت جیرهبندی شده بود؛ سهمِ هر انسان در آن هوای شرجی و سوزان، تنها یک فنجان کوچک آب در روز بود که به سختی لبهای ترکخوردهشان را تر میکرد. ناخدا مدام تلاش میکرد با جملاتی کوتاه به آنها امید دهد که استرالیا نزدیک است. اما طوفانِ واقعی زمانی به پا شد که سایهی شومِ یک کشتی نظامیِ جنگی در افقِ اقیانوس پدیدار شد. نورافکنهای بزرگِ کشتی جنگی آبها را جارو کردند و با بلندگوهای خود اخطار دادند که کشتی باید فوراً تغییر مسیر داده و بازگردد، در غیر این صورت به سمت آنها شلیک خواهند کرد.
ترسِ خفهکنندهای بر پناهجویان مستولی شد. ناخدا با مهارتی آمیخته به هراس، سریعاً سکان را چرخاند، مسیر خود را کج کرد و کشتی را به سمت راههای فرعی و مخفیتر اقیانوس راند تا در تاریکی از دیدِ رادارهای نظامی پنهان بماند. در این میان، جنونِ ناشی از ناامیدی مطلق گریبانِ دو نفر از پناهجویان جوان را گرفت. آنها که گمان میکردند کشتی جنگی بلیتِ نجاتشان از آن جهنمِ زیر عرشه است، ناگهان خود را به داخل اقیانوس پرت کردند و با تمام قوا شروع به شنا کردن به سمت کشتی نظامی کردند. اما اقیانوس بیرحمتر از محاسباتِ کودکانهی آنها بود. امواج خروشان و تندِ آب در کسری از ثانیه بدنهای لرزانشان را بلعید. آنها از دور دستهای لرزانشان را برای کمک تکان میدادند، اما موج بعدی آمد و برای همیشه آنها را در آغوشِ کبود اقیانوس غرق کرد. پناهجویانی که از پنجره کوچک این صحنه را تماشا میکردند، زانو زدند و صلوات فرستادند.
پس از غرق شدن آن دو جوان، سکوتی مرگبار، سنگین و خفقانآور بر کلِ کشتی حاکم شد. دیگر هیچ صدایی جز زوزهی باد و ضربهی مداوم آب به بدنه کشتی شنیده نمیشد. هر کسی در تنهاییِ خویش به این فکر میکرد که آیا این رویای آزادی، ارزشِ چنین قمارِ خونین و هولناکی با مرگ را داشت؟ پدرم ظاهر و حمید در آن تاریکیِ مرطوب، در حالی که لبهایشان از تشنگی خشک شده بود، دست یکدیگر را فشرده بودند و زیر لب تسبیح میگرداندند؛ آنها میدانستند که راه بازگشتی وجود ندارد و جادهی آزادی، تنها از میان خانهی مرگ عبور میکند...
سرپرست گروه با انگشتِ اشارهاش به نقطهای دوردست در میان تاریکی آبها اشاره کرد؛ جایی که شبح یک کشتیِ کوچکِ چوبی روی سینه موجها بالا و پایین میرفت. صدایش خشدار و کوتاه بود: «سریع به آب بزنید و خودتان را به کشتی برسانید. آب عمقِ زیادی ندارد، نیازی به شنا کردن نیست... از اینجا به بعد مسیرتان با ناخداست.»
پدرم ظاهر و حمید، شانهبهشانه پناهجویان دیگر، قدم در آبهای سرد و تاریک اقیانوس گذاشتند. با هر قدمی که به جلو برمیداشتند، سردیِ غافلگیرکنندهی آب بالاتر میآمد؛ ابتدا تا زانو، سپس تا سینه و در نهایت، تا زیر گردنشان را بلعید. شوریِ گزندهی آب چشمانشان را میسوزاند و شنهای نرمِ کف دریا زیر پای لرزانشان سر میخورد. اما ترسِ جا ماندن، ارادهی حرکت را در جانشان زنده نگه میداشت. سرانجام، یکییکی خود را به کشتی کوچک رساندند. ناخدا که از قبل منتظرشان بود، دستهای ترکخورده و خیس آنها را گرفت و همگی را به فضای خفه و تاریکِ پایینِ عرشه هدایت کرد. با سوار شدن آخرین نفر، موتور کشتی با صدایی خشن روشن شد و سفرِ اقیانوسی آنها آغاز گشت.
آن پایین، در زیر عرشه، جهنمی واقعی جریان داشت. فضا آنقدر تنگ و محدود بود که انسانها ناچار بودند مچاله روی هم بنشینند. تکانهای وحشتناک و ضربههای سنگینی که از برخورد امواجِ سهمگین به بدنه کشتی وارد میشد، اندامهای خستهشان را بیرحمانه به دیوارهها میکوبید. دیری نپایید که بوی تند گازوئیل، رطوبت و بیماریِ شدید دریازدگی تمام اتاقک را پر کرد. وضعیت چنان اسفبار و غیرقابلتحمل بود که بسیاری از پناهجویان در دل آن تاریکی به گریه و شیون افتادند. تنها دریچهی تماشای جهان بیرون، پنجرهی گرد و بسیار کوچکی بود که از میان آن میشد دید چگونه ماهِ کاملِ اقیانوس، در میان تلاطمِ هولناک موجهای سیاه، دیوانهوار بالا و پایین میرود.
با روشن شدن هوا در نخستین سپیدهدم، گویی طوفانِ خشمگینِ اقیانوس آرام گرفت و کشتی به آبهای آزاد رسید. پدرم بعدها با شگفتی از تضادِ آن صبحگاه برایم میگفت؛ اقیانوسی که شب قبل میخواست همهشان را ببلعد، حالا به پهنهای بیکران، نقرهای و چنان ساکت تبدیل شده بود که گویی به خوابی عمیق فرو رفته است. از همان پنجرهی کوچک زیر عرشه، صحنههای رویایی پدیدار شد: دستهای از دلفینهای خاکستری که موازی با کشتی بازیکنان بر سینه آب شیرجه میزدند، و ماهیهای پرندهای که ناگهان از دل آب بیرون میجستند، فرسنگها در مجاورت کشتی پرواز میکردند و دوباره در آغوش اقیانوس گم میشدند. این قابِ جادویی، لحظهای کوتاه از آرامشِ مطلق در میانهی آن همه هرجومرج بود.
اما این سکوت، سرابی بیش نبود؛ چرا که بقا در آن قایقِ سرگردان هر روز سختتر میشد. ذخیره آب آشامیدنی بهشدت جیرهبندی شده بود؛ سهمِ هر انسان در آن هوای شرجی و سوزان، تنها یک فنجان کوچک آب در روز بود که به سختی لبهای ترکخوردهشان را تر میکرد. ناخدا مدام تلاش میکرد با جملاتی کوتاه به آنها امید دهد که استرالیا نزدیک است. اما طوفانِ واقعی زمانی به پا شد که سایهی شومِ یک کشتی نظامیِ جنگی در افقِ اقیانوس پدیدار شد. نورافکنهای بزرگِ کشتی جنگی آبها را جارو کردند و با بلندگوهای خود اخطار دادند که کشتی باید فوراً تغییر مسیر داده و بازگردد، در غیر این صورت به سمت آنها شلیک خواهند کرد.
ترسِ خفهکنندهای بر پناهجویان مستولی شد. ناخدا با مهارتی آمیخته به هراس، سریعاً سکان را چرخاند، مسیر خود را کج کرد و کشتی را به سمت راههای فرعی و مخفیتر اقیانوس راند تا در تاریکی از دیدِ رادارهای نظامی پنهان بماند. در این میان، جنونِ ناشی از ناامیدی مطلق گریبانِ دو نفر از پناهجویان جوان را گرفت. آنها که گمان میکردند کشتی جنگی بلیتِ نجاتشان از آن جهنمِ زیر عرشه است، ناگهان خود را به داخل اقیانوس پرت کردند و با تمام قوا شروع به شنا کردن به سمت کشتی نظامی کردند. اما اقیانوس بیرحمتر از محاسباتِ کودکانهی آنها بود. امواج خروشان و تندِ آب در کسری از ثانیه بدنهای لرزانشان را بلعید. آنها از دور دستهای لرزانشان را برای کمک تکان میدادند، اما موج بعدی آمد و برای همیشه آنها را در آغوشِ کبود اقیانوس غرق کرد. پناهجویانی که از پنجره کوچک این صحنه را تماشا میکردند، زانو زدند و صلوات فرستادند.
پس از غرق شدن آن دو جوان، سکوتی مرگبار، سنگین و خفقانآور بر کلِ کشتی حاکم شد. دیگر هیچ صدایی جز زوزهی باد و ضربهی مداوم آب به بدنه کشتی شنیده نمیشد. هر کسی در تنهاییِ خویش به این فکر میکرد که آیا این رویای آزادی، ارزشِ چنین قمارِ خونین و هولناکی با مرگ را داشت؟ پدرم ظاهر و حمید در آن تاریکیِ مرطوب، در حالی که لبهایشان از تشنگی خشک شده بود، دست یکدیگر را فشرده بودند و زیر لب تسبیح میگرداندند؛ آنها میدانستند که راه بازگشتی وجود ندارد و جادهی آزادی، تنها از میان خانهی مرگ عبور میکند...
## بخش چهارم: طنینِ زنگِ نجات در دربی و تندبادِ جدایی
پس از آنکه اقیانوس آرام گرفت و پدرم ظاهر به سمت مسیرهای مخفیتر هدایت شد، ارتباط لرزان ما با آن سوی مرزها کاملاً قطع شد. شماره تلفن غریبی که طاهره روی آن تکه کاغذِ چروکیده یادداشت کرده بود، دیگر دروازهی امید نبود. هر بار که طاهره با انگشتانی لرزان شماره را میگرفت، صدایی بیگانه و نامفهوم از آن سوی خط با زبانی دگرگون پاسخ میداد که ما تنها یک چیز از آن میفهمیدیم: «آنها دیگر اینجا نیستند...» این جملهی کوتاهِ مبهم، تازیانهای بیرحم بر پیکر نیمهجانِ امید ما بود.
سکوتِ سنگینی خانهی نیمهخالیِ ما در مهرآباد را بلعید. ما بهتزده و درهمشکسته، به این باورِ هولناک رسیده بودیم که پدر و عمو حمید را دستگیر کرده و به عراقِ تحتِ چنگالِ صدام دیپورت کردهاند؛ جایی که بدونشک حکمِ اعدام و چوبهی دار در انتظارشان بود. چشمانِ طاهره و عمه رؤیا از شدتِ گریههای بیوقفه کبود، متورم و سرخ شده بود. دیگر حتی نایی برای شیون نمانده بود. ما بچهها غرق در افسردگی و هراسی تاریک شده بودیم؛ نجات کوچولوی سهساله دیگر در میان خانهی سوتوکور نمیچرخید و بهانهی بابا را نمیگرفت، گویی او هم درک کرده بود که سایهی شومِ مرگ روی سقف خانهمان چادر زده است. من در آستانهی هفدهسالگی، سنگینیِ وظیفهی مراقبت از خواهرانم را روی شانههای نوبالغم حس میکردم و هر شب با عذاب وجدانی قدیمی، به تاریکی خیره میشدم.
در یکی از همان روزهای تاریک و بیرمق، وقتی چادرِ غم سراسر خانه را پوشانده بود، ناگهان صدای زنگ تلفن سکوتِ مطلق خانه را درهم شکست. طاهره با شتابی جنونآمیز گوشی را برداشت. صدای خشخشداری از فرسنگها دورتر، از میان اقیانوسها عبور کرد و در گوشمان طنینانداز شد. صدای پدرم بود! طاهره با هقهقی که گلویش را چنگ میزد، فریاد کشید: «ظاهر؟ ظاهر تویی؟ کجایی؟ الان کجایی؟» در یک ثانیه، تمام اهل خانه سراسیمه به سمت تلفن هجوم آوردیم. عمه رؤیا با دستپاچگی گوشی را از دست طاهره کشید و با صدایی لرزان پرسید: «ظاهر، حال حمید چطور است؟ شما سالمید؟ زندهاید؟»
صدای پدر، گرم، استوار و سرشار از آسودگی بود: «نگران نباشید رؤیا... من و حمید هر دو خوبیم. الان در کنار رفقایمان هستیم و همهچیز امن است.» طاهره بار دیگر گوشی را گرفت، در حالی که قطرات اشکِ شوق روی صورتش جاری بود، پرسید: «آخر چطور؟ شما که در اندونزی گرفتار شده بودید! الان کجایید؟» پاسخ پدر، نامی بود که برای ما طعمِ یک معجزهی واقعی را داشت: «ما در دربی (Derby) هستیم، در خاکِ استرالیا...»
او توضیح داد که آنها را در کمپی موقت برای قرنطینه و بازجوییهای قانونی نگه داشتهاند، اما تمام سختیها و خطراتِ مرگبار اقیانوس به پایان رسیده و پس از اتمامِ این مراحل، دولت استرالیا به آنها پناهندگی خواهد داد. پدر گفت قصه فرار و عبورشان از اقیانوس طولانی است و بعدها آن را تعریف خواهد کرد. گوشی که گذاشته شد، ما بچهها به چشمان یکدیگر نگاه کردیم. دیوارهای خالیِ خانهی مهرآباد ناگهان لرزید، اما اینبار نه از صدای شیون، بلکه از هلهله، فریادِ شادی و جیغهای پر از شوقِ ما که گویی از یک کابوسِ طولانی بیدار شده بودیم.
اما این شادی بزرگ و سوزان، دیری نپایید و چرخ روزگار تندبادِ دیگری را به سمت ما روانه کرد. مهلتِ اجارهی خانهمان در مهرآباد به سر آمده بود و ما دیگر پولی برای تمدید آن نداشتیم. در این میان، اختلافات و تنشهای مالیِ گذشته میان طاهره و عمه رؤیا به اوج خود رسید. عمه رؤیا پیش از اتمامِ مهلت خانه، وسایلش را جمع کرد و به خانهی بیبی فاطمه رفت؛ اما رنجشها و کینههای این دوره چنان عمیق شده بود که حتی به مکاتباتِ پدرم ظاهر و حمید در استرالیا نیز سرایت کرد. نامههای آنها به یکدیگر پر از تلخی و گزندگی شد و در نهایت، آن دو همسفرِ سختیها نیز در استرالیا از هم جدا شدند؛ حمید در پرت ماند و پدرم به تنهایی راهی سیدنی شد.
این انشقاق و دشمنیِ نوظهور خانوادگی، قلب مرا در هفدهسالگی بهسختی شکست و آوار کرد. چرا که من عمیقاً و پنهانی دلباختهی دخترعمهام، «لیلا» (دختر عمه رؤیا) بودم. لیلا برای من فراتر از یک نسبت فامیلی بود؛ او همان رویای زیبایی بود که در تمام سالهای خاکستری پس از مرگ مادرم مرضیه، به زندگیام رنگ میداد. من در تنهاییِ اتاقم صورتِ ظریف او را نقاشی میکردم، عکسهایش را با ولع جمعآوری میکردم و با برادرش حامد رفاقتی صمیمی به پا کرده بودم تا فقط بتوانم او را بیشتر ببینم.
یادم نمیرود؛ سالها پیش، وقتی او هنوز دختربچهای کوچک بود، با تمام شجاعتِ نوجوانیام به او گفته بودم که چقدر دوستش دارم و او تنها با حیایی شیرین و خجالتی کودکانه خندیده بود. حالا من جوانی هجدهساله بودم و این عشق در بندبند وجودم ریشه دوانده و شعلهورتر شده بود. اما این عشق، حالا یک «عشقِ ممنوعه» بود. خانوادههای ما با هم قطع رابطه کرده بودند و دیواری از کینه و قهر میان ما کشیده شده بود. با خود میاندیشیدم چگونه میتوانم این طوفانِ فامیلی را آرام کنم؟ چگونه میتوانم دلهای سنگی بزرگترها را به هم نزدیک کنم تا بتوانم به لیلا برسم؟ اما هیچ پاسخی برای این سوالهای پردرد نداشتم.
با پایان یافتن مهلتِ خانه، ما ناچار شدیم وسایلِ اندکِ باقیماندهمان را بستهبندی کنیم و به خانهی پدری طاهره نقل مکان کنیم. پا گذاشتن به آن خانهی بزرگ و شلوغ در «باغشهر»، آغازِ یک سال از سختترین، غریبترین و چالشبرانگیزترین دورانِ زندگی من و خواهرانم بود. ما از پناهِ یک خانوادهی مستقل، ناگهان پرتاب شده بودیم به فضایی با اتمسفر و قوانینِ اخلاقیِ کاملاً متفاوت که حسِ شدیدِ بیگانگی و آوارگی را در جانِ معصومِ فائزه و مریم زنده میکرد...
پس از آنکه اقیانوس آرام گرفت و پدرم ظاهر به سمت مسیرهای مخفیتر هدایت شد، ارتباط لرزان ما با آن سوی مرزها کاملاً قطع شد. شماره تلفن غریبی که طاهره روی آن تکه کاغذِ چروکیده یادداشت کرده بود، دیگر دروازهی امید نبود. هر بار که طاهره با انگشتانی لرزان شماره را میگرفت، صدایی بیگانه و نامفهوم از آن سوی خط با زبانی دگرگون پاسخ میداد که ما تنها یک چیز از آن میفهمیدیم: «آنها دیگر اینجا نیستند...» این جملهی کوتاهِ مبهم، تازیانهای بیرحم بر پیکر نیمهجانِ امید ما بود.
سکوتِ سنگینی خانهی نیمهخالیِ ما در مهرآباد را بلعید. ما بهتزده و درهمشکسته، به این باورِ هولناک رسیده بودیم که پدر و عمو حمید را دستگیر کرده و به عراقِ تحتِ چنگالِ صدام دیپورت کردهاند؛ جایی که بدونشک حکمِ اعدام و چوبهی دار در انتظارشان بود. چشمانِ طاهره و عمه رؤیا از شدتِ گریههای بیوقفه کبود، متورم و سرخ شده بود. دیگر حتی نایی برای شیون نمانده بود. ما بچهها غرق در افسردگی و هراسی تاریک شده بودیم؛ نجات کوچولوی سهساله دیگر در میان خانهی سوتوکور نمیچرخید و بهانهی بابا را نمیگرفت، گویی او هم درک کرده بود که سایهی شومِ مرگ روی سقف خانهمان چادر زده است. من در آستانهی هفدهسالگی، سنگینیِ وظیفهی مراقبت از خواهرانم را روی شانههای نوبالغم حس میکردم و هر شب با عذاب وجدانی قدیمی، به تاریکی خیره میشدم.
در یکی از همان روزهای تاریک و بیرمق، وقتی چادرِ غم سراسر خانه را پوشانده بود، ناگهان صدای زنگ تلفن سکوتِ مطلق خانه را درهم شکست. طاهره با شتابی جنونآمیز گوشی را برداشت. صدای خشخشداری از فرسنگها دورتر، از میان اقیانوسها عبور کرد و در گوشمان طنینانداز شد. صدای پدرم بود! طاهره با هقهقی که گلویش را چنگ میزد، فریاد کشید: «ظاهر؟ ظاهر تویی؟ کجایی؟ الان کجایی؟» در یک ثانیه، تمام اهل خانه سراسیمه به سمت تلفن هجوم آوردیم. عمه رؤیا با دستپاچگی گوشی را از دست طاهره کشید و با صدایی لرزان پرسید: «ظاهر، حال حمید چطور است؟ شما سالمید؟ زندهاید؟»
صدای پدر، گرم، استوار و سرشار از آسودگی بود: «نگران نباشید رؤیا... من و حمید هر دو خوبیم. الان در کنار رفقایمان هستیم و همهچیز امن است.» طاهره بار دیگر گوشی را گرفت، در حالی که قطرات اشکِ شوق روی صورتش جاری بود، پرسید: «آخر چطور؟ شما که در اندونزی گرفتار شده بودید! الان کجایید؟» پاسخ پدر، نامی بود که برای ما طعمِ یک معجزهی واقعی را داشت: «ما در دربی (Derby) هستیم، در خاکِ استرالیا...»
او توضیح داد که آنها را در کمپی موقت برای قرنطینه و بازجوییهای قانونی نگه داشتهاند، اما تمام سختیها و خطراتِ مرگبار اقیانوس به پایان رسیده و پس از اتمامِ این مراحل، دولت استرالیا به آنها پناهندگی خواهد داد. پدر گفت قصه فرار و عبورشان از اقیانوس طولانی است و بعدها آن را تعریف خواهد کرد. گوشی که گذاشته شد، ما بچهها به چشمان یکدیگر نگاه کردیم. دیوارهای خالیِ خانهی مهرآباد ناگهان لرزید، اما اینبار نه از صدای شیون، بلکه از هلهله، فریادِ شادی و جیغهای پر از شوقِ ما که گویی از یک کابوسِ طولانی بیدار شده بودیم.
اما این شادی بزرگ و سوزان، دیری نپایید و چرخ روزگار تندبادِ دیگری را به سمت ما روانه کرد. مهلتِ اجارهی خانهمان در مهرآباد به سر آمده بود و ما دیگر پولی برای تمدید آن نداشتیم. در این میان، اختلافات و تنشهای مالیِ گذشته میان طاهره و عمه رؤیا به اوج خود رسید. عمه رؤیا پیش از اتمامِ مهلت خانه، وسایلش را جمع کرد و به خانهی بیبی فاطمه رفت؛ اما رنجشها و کینههای این دوره چنان عمیق شده بود که حتی به مکاتباتِ پدرم ظاهر و حمید در استرالیا نیز سرایت کرد. نامههای آنها به یکدیگر پر از تلخی و گزندگی شد و در نهایت، آن دو همسفرِ سختیها نیز در استرالیا از هم جدا شدند؛ حمید در پرت ماند و پدرم به تنهایی راهی سیدنی شد.
این انشقاق و دشمنیِ نوظهور خانوادگی، قلب مرا در هفدهسالگی بهسختی شکست و آوار کرد. چرا که من عمیقاً و پنهانی دلباختهی دخترعمهام، «لیلا» (دختر عمه رؤیا) بودم. لیلا برای من فراتر از یک نسبت فامیلی بود؛ او همان رویای زیبایی بود که در تمام سالهای خاکستری پس از مرگ مادرم مرضیه، به زندگیام رنگ میداد. من در تنهاییِ اتاقم صورتِ ظریف او را نقاشی میکردم، عکسهایش را با ولع جمعآوری میکردم و با برادرش حامد رفاقتی صمیمی به پا کرده بودم تا فقط بتوانم او را بیشتر ببینم.
یادم نمیرود؛ سالها پیش، وقتی او هنوز دختربچهای کوچک بود، با تمام شجاعتِ نوجوانیام به او گفته بودم که چقدر دوستش دارم و او تنها با حیایی شیرین و خجالتی کودکانه خندیده بود. حالا من جوانی هجدهساله بودم و این عشق در بندبند وجودم ریشه دوانده و شعلهورتر شده بود. اما این عشق، حالا یک «عشقِ ممنوعه» بود. خانوادههای ما با هم قطع رابطه کرده بودند و دیواری از کینه و قهر میان ما کشیده شده بود. با خود میاندیشیدم چگونه میتوانم این طوفانِ فامیلی را آرام کنم؟ چگونه میتوانم دلهای سنگی بزرگترها را به هم نزدیک کنم تا بتوانم به لیلا برسم؟ اما هیچ پاسخی برای این سوالهای پردرد نداشتم.
با پایان یافتن مهلتِ خانه، ما ناچار شدیم وسایلِ اندکِ باقیماندهمان را بستهبندی کنیم و به خانهی پدری طاهره نقل مکان کنیم. پا گذاشتن به آن خانهی بزرگ و شلوغ در «باغشهر»، آغازِ یک سال از سختترین، غریبترین و چالشبرانگیزترین دورانِ زندگی من و خواهرانم بود. ما از پناهِ یک خانوادهی مستقل، ناگهان پرتاب شده بودیم به فضایی با اتمسفر و قوانینِ اخلاقیِ کاملاً متفاوت که حسِ شدیدِ بیگانگی و آوارگی را در جانِ معصومِ فائزه و مریم زنده میکرد...
خانهی بزرگِ باغشهر و جرقههای امید
## بخش اول: غریبی در خانهی غریبهها و بازیگری در برزخِ وفاداری
با پایان یافتن مهلتِ اجارهی خانهمان در مهرآباد و تمام شدن اندوختههایمان، ما ناچار شدیم وسایلِ اندک و حراجنشدهی زندگیمان را در چند کارتنِ قدیمی بستهبندی کنیم و به خانه پدریِ طاهره در باغشهر نقل مکان کنیم. برای من، فائزه و مریم، پا گذاشتن به آن خانهی بزرگ و شلوغ، آغازگرِ یک سال از غریبترین، چالشبرانگیزترین و سنگینترین دورانِ زندگیمان بود. ما که به داشتن یک آشیانهی مستقل و آرام عادت کرده بودیم، ناگهان پرتاب شده بودیم به فضایی با اتمسفر و قوانینِ اخلاقیِ کاملاً متفاوت که حسِ شدیدِ بیگانگی و آوارگی را در جانمان زنده میکرد.
به محض ورود، نخستین و زیباترین پناه ما، آغوشِ گرم و گشادهی مادرِ طاهره، یعنی مادربزرگ «بیبی فخریه» بود. بیبی فخریه زنی زلال و بینهایت مهربان بود که عشق و شفقت از چشمان خستهاش میبارید و با همان اولین بغل، سعی کرد غبار غربت را از تنِ رنجورِ ما بتکاند. اما در آن خانهی بزرگ که چندین خانواده به طور همزمان در آن زندگی میکردند، ما با دیواری بلند از سردی، بیاعتنایی و نگاههای سنگین و غریبهی خواهر و برادرانِ طاهره مواجه شدیم. بزرگِ آن خاندان و حاکمِ مطلقِ خانه، پیرمردی بهشدت عصبی، بدخلق و سختگیر به نام «جدو عبدالرحمن» بود. او با مشت آهنین بر آن خانه حکومت میکرد و هشت پسرِ بزرگِ او بدون هیچ چونوچرایی از او حساب میبردند و فرمانش را مطیع بودند. اتمسفرِ خانه مدام تحت تاثیر نوساناتِ خلقی جدو عبدالرحمن بود.
در ابتدای همان روزهای پر از اضطراب و سنگینِ ورودمان به باغشهر، ناگهان سر و کلهی دایی رضا و زنداییام در آن خانهی شلوغ پیدا شد. آنها با دستهایی پر از دلسوزی و چشمانی نگران آمده بودند تا سرکشی کنند و جویای احوالِ ما بچههای یتیمِ مرضیه بشوند. اما پیش از آنکه آنها پا به درون بگذارند، من تحتِ تأثیر پچپچها و تلقینهای خواهران و برادرانِ طاهره قرار گرفته بودم. آنها زیر گوشِ منِ نوجوان زمزمه میکردند و تشویقم میکردند که باید در برابر دایی رضا بایستم؛ میگفتند او کسی است که به پدرم در داروخانه حمله کرده و حالا نباید بگذارم به حریم این خانه پا بگذارد. منِ هفدهساله، در تلاشی مذبوحانه برای ثابت کردن خودم و نشان دادن وفاداریِ ابدیام به پدرم ظاهر که فرسنگها دورتر در کمپِ استرالیا بود، تسلیم این جوسازی شدم.
وقتی دایی رضا وارد شد، یک تراژدی متناقض و یک روانپریشیِ دردناک در درون من به وقوع پیوست. در اعماقِ قلبم، از دیدن دایی رضا در آن خانهی غریب و خشن که برایم مثل شکنجهگاه بود، عمیقاً خشنود و راضی بودم؛ بوی مادرم مرضیه و خاطرات خوش شهرک گلستان با حضور او در اتاق زنده شده بود. اما منِ واقعیام پشتِ یک نقابِ بازیگریِ تلخ پنهان شده بودم. من مثل یک بازیگر روی صحنه رفتم؛ با خشم و فریاد به دایی رضا که مهمانِ خانه بود حمله کردم و با فحاشی و الفاظی تند، رفتارهای خشونتآمیزِ گذشتهاش علیه پدرم را به رخش کشیدم و سرزنشاش کردم. فریاد میزدم و خودم را تکان میدادم، در حالی که درونم از این نمایشِ هولناک خون گریه میکرد.
برادران و خواهرانِ طاهره که خودشان بنزین روی این آتش ریخته بودند، حالا به ظاهر ژستِ منجی به خود گرفتند؛ آنها دور من حلقه زدند، دهانم را گرفتند و بازوانم را فشردند تا مرا به زور از اتاقِ مهمانی خارج کنند. دایی رضا که متوجه این بازیِ کثیف و پریشانیِ روحیِ من شده بود، با قلبی فشرده و در سکوت، آن مهمانیِ تلخ را ترک کرد.
اما دستِ خدا بزرگتر از کینهها و بازیهای ما آدمهاست. دایی رضا با وجود آن هجوم و بیاحترامی تندِ من، روزهای بعد با رویی گشاده و دستی پر از بخشش دوباره به سراغمان آمد. او لای دربِ آن شکنجهگاهِ باغشهر را باز میکرد، فائزه و مریمِ معصوم را با خودش سوار میکرد و به باغِ سرسبز و زیبای پدربزرگ مادریام میبرد. آنجا، فائزه و مریم از میوههای تازه و رسیده میچیدند و برای لحظاتی کوتاه، تمام استرسِ دوری از پدر، یتیمی و آوارگی را فراموش میکردند. وقتی آنها با چشمانی درخشان از شادی به خانه بازمیگشتند، من غرق در لذت و آرامش میشدم.
در کنار تمام این تلاطمها و روزهای سنگین، یک مأمن و لنگرگاهِ بینظیرِ دیگر نیز وجود داشت که تپشِ تند قلبِ ما را آرام میکرد: عمو جلال عزیزم. عمو جلال چند باری پنهانی و آشکار به ما سر میزد. قدم گذاشتنِ او به آن مهمانیها و اتمسفرِ خشن، انگار بادی خنک در هُرم یک تابستان داغ بود؛ حضورش برای ما بچههای بیوطن، آرامشی عمیق به همراه میآورد. هرچند، اهالی آن خانه روی خوشی به او نشان نمیدادند و بعد از رفتنش، پچپچها و صحبتهای ناخوشایندی دربارهی حضور او از گوشه و کنار به گوش میرسید، اما عمو جلال برای من قداست و داستانی کاملاً متفاوت نسبت به دایی رضا داشت.
او مردی بود همیشه آرام، خونسرد، موقر و بینهایت مهربان که اعتمادبهنفس بالایی از خود به نمایش میگذاشت. وقتی در میان هیاهو و نگاههای سنگین فامیلِ طاهره مینشست، چنان باوقار و صلابت صحبت میکرد که گویی هیچ طوفانی توان لرزاندن شانههایش را ندارد. من همیشه در طول زندگیام احترامی آمیخته به ستایش برای او قائل بودم. سختیها و رنجهای بزرگی را که او در طول سالهای مهاجرت، آوارگی از نجف و شروع دوباره در ایران متحمل شده بود، خوب میدانستم؛ اما تماشای اینکه این طوفانها نتوانسته بود روحیهی او را تخریب کند و او با قدرت و اعتمادبهنفسِ تزلزلناپذیرش همچنان استوار ایستاده بود، برای منِ نوجوانِ سرگردان، یک الگو و سرمشق ابدی بود. من از او یاد گرفتم که چطور میتوان در میانهی ویرانهها ایستاد، اما ویران نشد.
با این حال، طوفانهای خانهی باغشهر تمامشدنی نبود. من برای فرار از جوِ خفقانآورِ آن خانه، کارهای مختلفی را امتحان کرده بودم؛ مدتی در نانوایی و سپس به عنوان شاگردِ بدون مزد در یک تعمیرگاه مکانیکی کار کردم. اما به دلیل شرایطِ بدِ روحی و افسردگیِ ناشی از دوریِ پدر، سرانجام کار در مکانیکی را هم رها کردم.
وقتی جدو عبدالرحمن فهمید کارم را رها کردهام، خشمِ کنترلناپذیرش دهان باز کرد. او جلوی چشمِ فامیل، بیرحمانهترین ناسزاها و تحقیرها را نثار من و پدرم کرد و فریاد میزد: «پدرت خودش آوارهی غربت شده و تو هم یک تنپرورِ بیمصرفی!» من با قلبی شکسته و چشمانی لبریز از اشکِ خشم، سر به زیر انداخته بودم و تنها پادرمیانی و فریادهای التماسآمیزِ بیبی فخریه بود که خودش را سپرِ بلای من کرد و به آن غائلهی هولناک خاتمه داد. بعد از آن روز، من بیشتر ساعاتِ روز را در کوچهها آواره بودم و با قلبی فشرده دلهرهی این را داشتم که در غیابِ من، فائزه و مریم در آن خانهی شلوغ و پرتنش باید چه تحقیرهایی را تحمل کنند...
با پایان یافتن مهلتِ اجارهی خانهمان در مهرآباد و تمام شدن اندوختههایمان، ما ناچار شدیم وسایلِ اندک و حراجنشدهی زندگیمان را در چند کارتنِ قدیمی بستهبندی کنیم و به خانه پدریِ طاهره در باغشهر نقل مکان کنیم. برای من، فائزه و مریم، پا گذاشتن به آن خانهی بزرگ و شلوغ، آغازگرِ یک سال از غریبترین، چالشبرانگیزترین و سنگینترین دورانِ زندگیمان بود. ما که به داشتن یک آشیانهی مستقل و آرام عادت کرده بودیم، ناگهان پرتاب شده بودیم به فضایی با اتمسفر و قوانینِ اخلاقیِ کاملاً متفاوت که حسِ شدیدِ بیگانگی و آوارگی را در جانمان زنده میکرد.
به محض ورود، نخستین و زیباترین پناه ما، آغوشِ گرم و گشادهی مادرِ طاهره، یعنی مادربزرگ «بیبی فخریه» بود. بیبی فخریه زنی زلال و بینهایت مهربان بود که عشق و شفقت از چشمان خستهاش میبارید و با همان اولین بغل، سعی کرد غبار غربت را از تنِ رنجورِ ما بتکاند. اما در آن خانهی بزرگ که چندین خانواده به طور همزمان در آن زندگی میکردند، ما با دیواری بلند از سردی، بیاعتنایی و نگاههای سنگین و غریبهی خواهر و برادرانِ طاهره مواجه شدیم. بزرگِ آن خاندان و حاکمِ مطلقِ خانه، پیرمردی بهشدت عصبی، بدخلق و سختگیر به نام «جدو عبدالرحمن» بود. او با مشت آهنین بر آن خانه حکومت میکرد و هشت پسرِ بزرگِ او بدون هیچ چونوچرایی از او حساب میبردند و فرمانش را مطیع بودند. اتمسفرِ خانه مدام تحت تاثیر نوساناتِ خلقی جدو عبدالرحمن بود.
در ابتدای همان روزهای پر از اضطراب و سنگینِ ورودمان به باغشهر، ناگهان سر و کلهی دایی رضا و زنداییام در آن خانهی شلوغ پیدا شد. آنها با دستهایی پر از دلسوزی و چشمانی نگران آمده بودند تا سرکشی کنند و جویای احوالِ ما بچههای یتیمِ مرضیه بشوند. اما پیش از آنکه آنها پا به درون بگذارند، من تحتِ تأثیر پچپچها و تلقینهای خواهران و برادرانِ طاهره قرار گرفته بودم. آنها زیر گوشِ منِ نوجوان زمزمه میکردند و تشویقم میکردند که باید در برابر دایی رضا بایستم؛ میگفتند او کسی است که به پدرم در داروخانه حمله کرده و حالا نباید بگذارم به حریم این خانه پا بگذارد. منِ هفدهساله، در تلاشی مذبوحانه برای ثابت کردن خودم و نشان دادن وفاداریِ ابدیام به پدرم ظاهر که فرسنگها دورتر در کمپِ استرالیا بود، تسلیم این جوسازی شدم.
وقتی دایی رضا وارد شد، یک تراژدی متناقض و یک روانپریشیِ دردناک در درون من به وقوع پیوست. در اعماقِ قلبم، از دیدن دایی رضا در آن خانهی غریب و خشن که برایم مثل شکنجهگاه بود، عمیقاً خشنود و راضی بودم؛ بوی مادرم مرضیه و خاطرات خوش شهرک گلستان با حضور او در اتاق زنده شده بود. اما منِ واقعیام پشتِ یک نقابِ بازیگریِ تلخ پنهان شده بودم. من مثل یک بازیگر روی صحنه رفتم؛ با خشم و فریاد به دایی رضا که مهمانِ خانه بود حمله کردم و با فحاشی و الفاظی تند، رفتارهای خشونتآمیزِ گذشتهاش علیه پدرم را به رخش کشیدم و سرزنشاش کردم. فریاد میزدم و خودم را تکان میدادم، در حالی که درونم از این نمایشِ هولناک خون گریه میکرد.
برادران و خواهرانِ طاهره که خودشان بنزین روی این آتش ریخته بودند، حالا به ظاهر ژستِ منجی به خود گرفتند؛ آنها دور من حلقه زدند، دهانم را گرفتند و بازوانم را فشردند تا مرا به زور از اتاقِ مهمانی خارج کنند. دایی رضا که متوجه این بازیِ کثیف و پریشانیِ روحیِ من شده بود، با قلبی فشرده و در سکوت، آن مهمانیِ تلخ را ترک کرد.
اما دستِ خدا بزرگتر از کینهها و بازیهای ما آدمهاست. دایی رضا با وجود آن هجوم و بیاحترامی تندِ من، روزهای بعد با رویی گشاده و دستی پر از بخشش دوباره به سراغمان آمد. او لای دربِ آن شکنجهگاهِ باغشهر را باز میکرد، فائزه و مریمِ معصوم را با خودش سوار میکرد و به باغِ سرسبز و زیبای پدربزرگ مادریام میبرد. آنجا، فائزه و مریم از میوههای تازه و رسیده میچیدند و برای لحظاتی کوتاه، تمام استرسِ دوری از پدر، یتیمی و آوارگی را فراموش میکردند. وقتی آنها با چشمانی درخشان از شادی به خانه بازمیگشتند، من غرق در لذت و آرامش میشدم.
در کنار تمام این تلاطمها و روزهای سنگین، یک مأمن و لنگرگاهِ بینظیرِ دیگر نیز وجود داشت که تپشِ تند قلبِ ما را آرام میکرد: عمو جلال عزیزم. عمو جلال چند باری پنهانی و آشکار به ما سر میزد. قدم گذاشتنِ او به آن مهمانیها و اتمسفرِ خشن، انگار بادی خنک در هُرم یک تابستان داغ بود؛ حضورش برای ما بچههای بیوطن، آرامشی عمیق به همراه میآورد. هرچند، اهالی آن خانه روی خوشی به او نشان نمیدادند و بعد از رفتنش، پچپچها و صحبتهای ناخوشایندی دربارهی حضور او از گوشه و کنار به گوش میرسید، اما عمو جلال برای من قداست و داستانی کاملاً متفاوت نسبت به دایی رضا داشت.
او مردی بود همیشه آرام، خونسرد، موقر و بینهایت مهربان که اعتمادبهنفس بالایی از خود به نمایش میگذاشت. وقتی در میان هیاهو و نگاههای سنگین فامیلِ طاهره مینشست، چنان باوقار و صلابت صحبت میکرد که گویی هیچ طوفانی توان لرزاندن شانههایش را ندارد. من همیشه در طول زندگیام احترامی آمیخته به ستایش برای او قائل بودم. سختیها و رنجهای بزرگی را که او در طول سالهای مهاجرت، آوارگی از نجف و شروع دوباره در ایران متحمل شده بود، خوب میدانستم؛ اما تماشای اینکه این طوفانها نتوانسته بود روحیهی او را تخریب کند و او با قدرت و اعتمادبهنفسِ تزلزلناپذیرش همچنان استوار ایستاده بود، برای منِ نوجوانِ سرگردان، یک الگو و سرمشق ابدی بود. من از او یاد گرفتم که چطور میتوان در میانهی ویرانهها ایستاد، اما ویران نشد.
با این حال، طوفانهای خانهی باغشهر تمامشدنی نبود. من برای فرار از جوِ خفقانآورِ آن خانه، کارهای مختلفی را امتحان کرده بودم؛ مدتی در نانوایی و سپس به عنوان شاگردِ بدون مزد در یک تعمیرگاه مکانیکی کار کردم. اما به دلیل شرایطِ بدِ روحی و افسردگیِ ناشی از دوریِ پدر، سرانجام کار در مکانیکی را هم رها کردم.
وقتی جدو عبدالرحمن فهمید کارم را رها کردهام، خشمِ کنترلناپذیرش دهان باز کرد. او جلوی چشمِ فامیل، بیرحمانهترین ناسزاها و تحقیرها را نثار من و پدرم کرد و فریاد میزد: «پدرت خودش آوارهی غربت شده و تو هم یک تنپرورِ بیمصرفی!» من با قلبی شکسته و چشمانی لبریز از اشکِ خشم، سر به زیر انداخته بودم و تنها پادرمیانی و فریادهای التماسآمیزِ بیبی فخریه بود که خودش را سپرِ بلای من کرد و به آن غائلهی هولناک خاتمه داد. بعد از آن روز، من بیشتر ساعاتِ روز را در کوچهها آواره بودم و با قلبی فشرده دلهرهی این را داشتم که در غیابِ من، فائزه و مریم در آن خانهی شلوغ و پرتنش باید چه تحقیرهایی را تحمل کنند...
## بخش دوم: جرقهای در تاریکی و آوای بازگشتِ پدر
زندگی در آن خانهی بزرگ و پررفتوآمدِ باغشهر، برای ما سهنفر فرساینده و سخت بود. در روزهایی که سنگینیِ خشمِ ناگهانی جدو عبدالرحمن و بیتفاوتیِ غریبِ داییهای ناتنیام دیوارهای خانه را خفقانآور میکرد، جانِ جوان من در هجدهسالگی میانِ افسردگیِ ناشی از دوریِ پدر و عذاب وجدانی دیرینه دستوپا میزد. بیشتر ساعات روز را بیرون از خانه، در بیهدفیِ کوچهها یا سکوتِ کتابخانه سپری میکردم تا کمتر با جو متشنج آنجا روبرو شوم.
تا اینکه در دلِ آن روزهای ابری و یکنواخت، جرقهای زلال و غیرمنتظره به نام «بهار» پدیدار شد. بهار، دختر دایی عبدالحسین (یکی از برادرانِ طاهره) بود. او دختری بسیار زیبا، باوقار و مهربان بود که خیلی زود رابطهای صمیمی و عمیق با خواهرم فائزه برقرار کرد. با رفتوآمدهای مداوم او به خانهی جدو برای دیدنِ فائزه، اتمسفرِ سردِ اتاقهای بالا کمکم رنگی از شادابی به خود گرفت. من که معمولاً گوشهگیر و غرق در افکار خودم بودم، نمیتوانستم نسبت به نگاههای دزدکی، نجیب و پُر از توجهِ او بیتفاوت باشم؛ نگاههایی که هر بار با برخورد به چشمانِ من، با شرم فرود میآمدند.
روزی، فائزه با شیطنت و اصرار از من خواست تا برای دوستش بهار، مجموعهای نقاشیِ فانتزی با موضوعِ الفبای انگلیسی تهیه کنم تا در درسهایش به او کمک کند. طراحی و نقاشی همیشه پناهگاهِ من در برابر اندوهها بود. آستین بالا زدم و با ذوقِ تمام، شروع به کشیدنِ طرحها روی مقواهای سفید کردم. روزی که آخرین جزییاتِ نقاشیهای سفارشیِ بهار را قلم میزدم، فائزه با هیجانی وصفناپذیر که چشمانش را برق میانداخت، با شتاب آمد و لبهی تخت، درست کنار دست من نشست. کمی نزدیکتر شد، سرش را کج کرد و با لحنی مرموز و آرام پرسید: «محسن... میخواهم یک سوال بپرسم، راستش را به من میگویی؟» قلممو را عقب کشیدم و گفتم: «بپرس!» فائزه با چشمانِ کنجکاوش زوم شد روی من: «تو نسبت به بهار هیچ حسی در دلت نداری؟»
بیاختیار خندیدم، سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم و با لحنی بیخیال گفتم: «نه!» اما فائزه که انگار رازی بزرگ را کشف کرده بود، دستهایش را به هم کوبید و با شوق گفت؛ «اما بهار واقعاً و از صمیم قلب از تو خوشش میآید! این را از من بشنو.» با شنیدن این جمله، خون به صورتم دوید. تمام چهرهام از خجالت سرخ شد و برای پنهان کردن تپشِ تندِ قلبم، خندهای عصبی و دستپاچه سر دادم.
از آن روز به بعد، هر بار که بهار پایش را به خانهی جدو میگذاشت، تمام وجودم سرشار از حسی غریب و پُرکشش میشد. او در چشمان من شخصی بینهایت جذاب و دوستداشتنی جلوه میکرد؛ اما دردی قدیمی و تعهدی نانوشته مانع از آن میشد که بگذارم این جوانه رشد کند. قلبِ من هنوز غرق در رویای ممنوعهی دخترعمهام، لیلا بود. من نمیخواستم با پذیرفتن عشقی نو، عهدِ وفاداریِ کودکانهام به لیلا را در ذهنم بشکنم. بنابراین، با وجود تمام کششِ درونیام، در برابر بهار رفتار سرد و بیتفاوتی از خودم نشان میدادم تا گمان کند قلب من پیش از این به شخص دیگری تقدیم شده است؛ هرچند دستِ رد زدن به مهربانیهای معصومانهی او، سختترین کارِ آن روزهای من بود.
در میان تمام این کشمکشهای عاطفی و تنهاییهای من و خواهرانم در باغشهر، تنها لنگرگاهِ امیدِ ما، صدای خشخشدارِ پدرم ظاهر بود که از فرسنگها دورتر از اقیانوس آرام، با زنگِ تلفن به خانهمان میپیچید. او هر بار که زنگ میزد، با اشتیاقی پدرانه و دلواپس جویای احوال تکتکِ ما میشد و از استرالیا میگفت. اما شیرینترین و رویاییترین جملهای که از او شنیدیم، وعدهای بود که به انتظارِ یکسالهی ما پایان میداد: او گفت که کارِ پناهندگیاش به سرانجام رسیده، بلیتش را خریده است و به زودی برای دیدنِ ما به ایران بازخواهد گشت. شنیدنِ خبرِ بازگشتِ قریبالوقوعِ پدر، مثل آوای نجات در خانهی باغشهر طنینانداز شد و به تمامِ سختیها، یتیمیها و غربتِ ما معنایی از امیدِ دوباره بخشید...
زندگی در آن خانهی بزرگ و پررفتوآمدِ باغشهر، برای ما سهنفر فرساینده و سخت بود. در روزهایی که سنگینیِ خشمِ ناگهانی جدو عبدالرحمن و بیتفاوتیِ غریبِ داییهای ناتنیام دیوارهای خانه را خفقانآور میکرد، جانِ جوان من در هجدهسالگی میانِ افسردگیِ ناشی از دوریِ پدر و عذاب وجدانی دیرینه دستوپا میزد. بیشتر ساعات روز را بیرون از خانه، در بیهدفیِ کوچهها یا سکوتِ کتابخانه سپری میکردم تا کمتر با جو متشنج آنجا روبرو شوم.
تا اینکه در دلِ آن روزهای ابری و یکنواخت، جرقهای زلال و غیرمنتظره به نام «بهار» پدیدار شد. بهار، دختر دایی عبدالحسین (یکی از برادرانِ طاهره) بود. او دختری بسیار زیبا، باوقار و مهربان بود که خیلی زود رابطهای صمیمی و عمیق با خواهرم فائزه برقرار کرد. با رفتوآمدهای مداوم او به خانهی جدو برای دیدنِ فائزه، اتمسفرِ سردِ اتاقهای بالا کمکم رنگی از شادابی به خود گرفت. من که معمولاً گوشهگیر و غرق در افکار خودم بودم، نمیتوانستم نسبت به نگاههای دزدکی، نجیب و پُر از توجهِ او بیتفاوت باشم؛ نگاههایی که هر بار با برخورد به چشمانِ من، با شرم فرود میآمدند.
روزی، فائزه با شیطنت و اصرار از من خواست تا برای دوستش بهار، مجموعهای نقاشیِ فانتزی با موضوعِ الفبای انگلیسی تهیه کنم تا در درسهایش به او کمک کند. طراحی و نقاشی همیشه پناهگاهِ من در برابر اندوهها بود. آستین بالا زدم و با ذوقِ تمام، شروع به کشیدنِ طرحها روی مقواهای سفید کردم. روزی که آخرین جزییاتِ نقاشیهای سفارشیِ بهار را قلم میزدم، فائزه با هیجانی وصفناپذیر که چشمانش را برق میانداخت، با شتاب آمد و لبهی تخت، درست کنار دست من نشست. کمی نزدیکتر شد، سرش را کج کرد و با لحنی مرموز و آرام پرسید: «محسن... میخواهم یک سوال بپرسم، راستش را به من میگویی؟» قلممو را عقب کشیدم و گفتم: «بپرس!» فائزه با چشمانِ کنجکاوش زوم شد روی من: «تو نسبت به بهار هیچ حسی در دلت نداری؟»
بیاختیار خندیدم، سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم و با لحنی بیخیال گفتم: «نه!» اما فائزه که انگار رازی بزرگ را کشف کرده بود، دستهایش را به هم کوبید و با شوق گفت؛ «اما بهار واقعاً و از صمیم قلب از تو خوشش میآید! این را از من بشنو.» با شنیدن این جمله، خون به صورتم دوید. تمام چهرهام از خجالت سرخ شد و برای پنهان کردن تپشِ تندِ قلبم، خندهای عصبی و دستپاچه سر دادم.
از آن روز به بعد، هر بار که بهار پایش را به خانهی جدو میگذاشت، تمام وجودم سرشار از حسی غریب و پُرکشش میشد. او در چشمان من شخصی بینهایت جذاب و دوستداشتنی جلوه میکرد؛ اما دردی قدیمی و تعهدی نانوشته مانع از آن میشد که بگذارم این جوانه رشد کند. قلبِ من هنوز غرق در رویای ممنوعهی دخترعمهام، لیلا بود. من نمیخواستم با پذیرفتن عشقی نو، عهدِ وفاداریِ کودکانهام به لیلا را در ذهنم بشکنم. بنابراین، با وجود تمام کششِ درونیام، در برابر بهار رفتار سرد و بیتفاوتی از خودم نشان میدادم تا گمان کند قلب من پیش از این به شخص دیگری تقدیم شده است؛ هرچند دستِ رد زدن به مهربانیهای معصومانهی او، سختترین کارِ آن روزهای من بود.
در میان تمام این کشمکشهای عاطفی و تنهاییهای من و خواهرانم در باغشهر، تنها لنگرگاهِ امیدِ ما، صدای خشخشدارِ پدرم ظاهر بود که از فرسنگها دورتر از اقیانوس آرام، با زنگِ تلفن به خانهمان میپیچید. او هر بار که زنگ میزد، با اشتیاقی پدرانه و دلواپس جویای احوال تکتکِ ما میشد و از استرالیا میگفت. اما شیرینترین و رویاییترین جملهای که از او شنیدیم، وعدهای بود که به انتظارِ یکسالهی ما پایان میداد: او گفت که کارِ پناهندگیاش به سرانجام رسیده، بلیتش را خریده است و به زودی برای دیدنِ ما به ایران بازخواهد گشت. شنیدنِ خبرِ بازگشتِ قریبالوقوعِ پدر، مثل آوای نجات در خانهی باغشهر طنینانداز شد و به تمامِ سختیها، یتیمیها و غربتِ ما معنایی از امیدِ دوباره بخشید...
## بخش سوم: سایهبانی در باران و آغوشِ گرمِ پدر
تابستان سال ۱۳۷۹، هُرم گرمای کویری باغشهر روی آجرهای رسی خانهی جدو عبدالرحمن سنگینی میکرد. برای من و خواهرانم، تحملِ آن فضای متشنج، نگاههای سرد داییهای ناتنی و قوانینِ پادگانی جدو دیگر رمقی باقی نگذاشته بود. هر روزِ ما در برزخِ انتظار میگذشت؛ برزخی که تنها با نقاشیهای الفبای انگلیسی بهار و رویاهای ناتمامِ نوجوانی رنگآمیزی میشد.
تا اینکه در گرمترین روزهای تیرماه، معجزهای که یک سال تمام برایش ثانیهشماری میکردیم، سرانجام رخ داد. در روز ۴ تیرماه ۱۳۷۹، ناگهان صدای زنگ حیاطِ خانه با ضربآهنگی تند و پرشور در میان هیاهوی بعدازظهر باغشهر طنینانداز شد. صدای زنگِ حیاط انگار با تمام دفعاتِ قبل فرق داشت؛ ارتعاشی داشت که مستقیماً بندِ دل ما را لرزاند. من که در اتاقِ طبقه بالا غرق در افکار خودم بودم، با شنیدن فریادها و هلهلهی ناگهانی اهل خانه، سراسیمه به سمت پنجره دویدم. سرم را از پنجرهی فلزی طبقه بالا بیرون آوردم تا حیاطِ آجرفرششدهی جدو را تماشا کنم. آنچه را که چشمانم میدید، باور نمیکردم؛ تمام وجودم لرزید و قطرات اشک در کاسهی چشمانم جوشید.
پدرم... پدرم ظاهر، با همان قامتِ استوار، چهرهی صبور و لبخندی که گویی تمام رنجِ اقیانوسها را در خود حل کرده بود، با چمدانهای بزرگش در میانهی حیاط ایستاده بود. او خندان و آغوشگشوده به سمت پلهها میآمد. خواهرهایم، فائزه و مریم، و نجاتِ کوچولو که حالا نزدیک به چهار سال داشت، با جیغهای پر از شوق به سمت او دویدند. تماشای آن صحنه بینظیر بود؛ آنها مثل فرشتههایی سبکبال از سر و کول پدر بالا میرفتند، دستهای مردانه و خستهاش را میبوسیدند و لحظهای او را رها نمیکردند. من با پاهایی لرزان اما پرشتاب، پلههای طبقه دوم را دوتا یکی پایین آمدم، پا به پهنهی حیاط گذاشتم و بیاختیار خودم را در آغوشِ پهن و گرمِ پدر رها کردم.
آن آغوش، امنترین نقطهی جهان بود. بوی تنِ پدر، مخلوطی از عطر غربت و سیگار بهمن، من را به دورافتادهترین خاطراتِ کودکیام در شهرک گلستان برد. تمام سختیهای آن یک سال آوارگی در خانهی جدو، تحقیرهای پنهانی و آن داد و فریادهای سهمگینِ جدو عبدالرحمن به خاطر رها کردنِ کارِ مکانیکی، در یک ثانیه درونِ بازوانِ پرمهر پدر ذوب شد و از میان رفت.
پدرم ظاهر، به مدت دو ماه در ایران و در کنار ما ماند. آن دو ماه، کوتاه اما مثل تکهای از بهشتِ زمینی بود. پدر با حضور پرصلابتش، تمام گرد و غبارِ اندوههای گذشته را از چهرهی تکتکِ ما پاک کرد. نخستین و حیاتیترین اقدام او، رها کردنِ ما از چنگالِ آن خانهی شلوغ و پرتنش در باغشهر بود. او با همان پساندازِ زحماتِ شبانهروزیاش در نانواییِ استرالیا، یک خانهی مستقل و آرام در مهرآباد برایمان اجاره کرد.
اسبابکشی به آن خانهی مستقل، زیباترین نفسِ راحتی بود که من، فائزه و مریم کشیدیم. مستقل شدن دوبارهی ما، شبیه به بیدار شدن از یک کابوسِ طولانی، خفقانآور و پر از تنشِ خانوادگی بود. در آن دو ماه، ما دوباره طعمِ واقعیِ خانواده بودن را زیر یک سقف چشیدیم؛ صدای خندههای بیدغدغهمان خانهی جدید را پر میکرد، عطر غذاهای طاهره دوباره روح گرفت و ما بچهها احساسِ امنیتِ گمشدهمان را بازیافتیم. این دیدار کوتاه، یک نقطهی عطفِ بزرگ در زندگی همهی ما بود؛ پیامی روشن که به ما یادآوری میکرد عشق و حمایتِ بیدریغِ پدر، فرسنگها دورتر از اقیانوسها همواره سایهبانِ سرهای یتیم و غریبِ ماست.
اما روزهای خوشبختی شتابِ عجیبی برای تمام شدن دارند. دو ماه با سرعتی باورنکردنی به پایان رسید و پدر باید برای ادامهی کارها به استرالیا بازمیگشت. اما اینبار او ما را در تاریکی رها نکرد. پیش از حرکت، پدر تمام مدارک، اسنادِ لازم و فرمهای قانونیِ اسپانسرشیپ را که با خونِ جگر تهیه کرده بود، برای باز کردن پروندهی ویزای خانوادگیمان به ما سپرد. طاهره با شجاعت و امید، مدارک را جمعآوری کرد و به سفارت استرالیا در تهران تحویل داد. از آن روز به بعد، خانهی جدید ما در مهرآباد وارد فازِ جدیدی از انتظار شد. انتظاری صبورانه که هر روزش با این رویای شیرین آغاز میشد که شاید همین فردا، زنگِ خانهی جدید به صدا درآید و ما را برای مصاحبه ویزا و پرواز به سمتِ افقِ بیکرانِ سیدنی فرا بخوانند...
تابستان سال ۱۳۷۹، هُرم گرمای کویری باغشهر روی آجرهای رسی خانهی جدو عبدالرحمن سنگینی میکرد. برای من و خواهرانم، تحملِ آن فضای متشنج، نگاههای سرد داییهای ناتنی و قوانینِ پادگانی جدو دیگر رمقی باقی نگذاشته بود. هر روزِ ما در برزخِ انتظار میگذشت؛ برزخی که تنها با نقاشیهای الفبای انگلیسی بهار و رویاهای ناتمامِ نوجوانی رنگآمیزی میشد.
تا اینکه در گرمترین روزهای تیرماه، معجزهای که یک سال تمام برایش ثانیهشماری میکردیم، سرانجام رخ داد. در روز ۴ تیرماه ۱۳۷۹، ناگهان صدای زنگ حیاطِ خانه با ضربآهنگی تند و پرشور در میان هیاهوی بعدازظهر باغشهر طنینانداز شد. صدای زنگِ حیاط انگار با تمام دفعاتِ قبل فرق داشت؛ ارتعاشی داشت که مستقیماً بندِ دل ما را لرزاند. من که در اتاقِ طبقه بالا غرق در افکار خودم بودم، با شنیدن فریادها و هلهلهی ناگهانی اهل خانه، سراسیمه به سمت پنجره دویدم. سرم را از پنجرهی فلزی طبقه بالا بیرون آوردم تا حیاطِ آجرفرششدهی جدو را تماشا کنم. آنچه را که چشمانم میدید، باور نمیکردم؛ تمام وجودم لرزید و قطرات اشک در کاسهی چشمانم جوشید.
پدرم... پدرم ظاهر، با همان قامتِ استوار، چهرهی صبور و لبخندی که گویی تمام رنجِ اقیانوسها را در خود حل کرده بود، با چمدانهای بزرگش در میانهی حیاط ایستاده بود. او خندان و آغوشگشوده به سمت پلهها میآمد. خواهرهایم، فائزه و مریم، و نجاتِ کوچولو که حالا نزدیک به چهار سال داشت، با جیغهای پر از شوق به سمت او دویدند. تماشای آن صحنه بینظیر بود؛ آنها مثل فرشتههایی سبکبال از سر و کول پدر بالا میرفتند، دستهای مردانه و خستهاش را میبوسیدند و لحظهای او را رها نمیکردند. من با پاهایی لرزان اما پرشتاب، پلههای طبقه دوم را دوتا یکی پایین آمدم، پا به پهنهی حیاط گذاشتم و بیاختیار خودم را در آغوشِ پهن و گرمِ پدر رها کردم.
آن آغوش، امنترین نقطهی جهان بود. بوی تنِ پدر، مخلوطی از عطر غربت و سیگار بهمن، من را به دورافتادهترین خاطراتِ کودکیام در شهرک گلستان برد. تمام سختیهای آن یک سال آوارگی در خانهی جدو، تحقیرهای پنهانی و آن داد و فریادهای سهمگینِ جدو عبدالرحمن به خاطر رها کردنِ کارِ مکانیکی، در یک ثانیه درونِ بازوانِ پرمهر پدر ذوب شد و از میان رفت.
پدرم ظاهر، به مدت دو ماه در ایران و در کنار ما ماند. آن دو ماه، کوتاه اما مثل تکهای از بهشتِ زمینی بود. پدر با حضور پرصلابتش، تمام گرد و غبارِ اندوههای گذشته را از چهرهی تکتکِ ما پاک کرد. نخستین و حیاتیترین اقدام او، رها کردنِ ما از چنگالِ آن خانهی شلوغ و پرتنش در باغشهر بود. او با همان پساندازِ زحماتِ شبانهروزیاش در نانواییِ استرالیا، یک خانهی مستقل و آرام در مهرآباد برایمان اجاره کرد.
اسبابکشی به آن خانهی مستقل، زیباترین نفسِ راحتی بود که من، فائزه و مریم کشیدیم. مستقل شدن دوبارهی ما، شبیه به بیدار شدن از یک کابوسِ طولانی، خفقانآور و پر از تنشِ خانوادگی بود. در آن دو ماه، ما دوباره طعمِ واقعیِ خانواده بودن را زیر یک سقف چشیدیم؛ صدای خندههای بیدغدغهمان خانهی جدید را پر میکرد، عطر غذاهای طاهره دوباره روح گرفت و ما بچهها احساسِ امنیتِ گمشدهمان را بازیافتیم. این دیدار کوتاه، یک نقطهی عطفِ بزرگ در زندگی همهی ما بود؛ پیامی روشن که به ما یادآوری میکرد عشق و حمایتِ بیدریغِ پدر، فرسنگها دورتر از اقیانوسها همواره سایهبانِ سرهای یتیم و غریبِ ماست.
اما روزهای خوشبختی شتابِ عجیبی برای تمام شدن دارند. دو ماه با سرعتی باورنکردنی به پایان رسید و پدر باید برای ادامهی کارها به استرالیا بازمیگشت. اما اینبار او ما را در تاریکی رها نکرد. پیش از حرکت، پدر تمام مدارک، اسنادِ لازم و فرمهای قانونیِ اسپانسرشیپ را که با خونِ جگر تهیه کرده بود، برای باز کردن پروندهی ویزای خانوادگیمان به ما سپرد. طاهره با شجاعت و امید، مدارک را جمعآوری کرد و به سفارت استرالیا در تهران تحویل داد. از آن روز به بعد، خانهی جدید ما در مهرآباد وارد فازِ جدیدی از انتظار شد. انتظاری صبورانه که هر روزش با این رویای شیرین آغاز میشد که شاید همین فردا، زنگِ خانهی جدید به صدا درآید و ما را برای مصاحبه ویزا و پرواز به سمتِ افقِ بیکرانِ سیدنی فرا بخوانند...
آزمونِ پنهانکاری و دیوارهای شیشهای سفارت
## بخش اول: هجرتِ موقت به پایتخت و سنگینیِ رازِ مرضیه
پس از رفتن دوبارهی پدر به استرالیا، خانهی مستقل ما در **مهرآباد** به جزیرهای از انتظار صبورانه تبدیل شده بود. روزها با این رویا سپری میشد که پروندهی ویزای خانوادگی ما سرانجام به جریان بیفتد؛ پروندهای که پدر با فرستادن اسناد و مدارکِ اسپانسرشیپ از استرالیا، پیِ آن را ریخته بود.
سرانجام پس از ماهها چشم دوختن به زنگِ خانه و دلواپسیهای مداوم، احضاریهی مصاحبهی حضوری از سوی سفارت استرالیا در تهران به دستمان رسید. طنینِ این خبر، موجی از هیجان و البته دلهرهای غریب را در چهاردیواری خانهمان به پا کرد. مامان **طاهره** بیدرنگ شال و کلاه کرد و بلیطهای اتوبوس را به مقصد پایتخت خرید. تصمیم بر این شد که مریم و نجات کوچولو به دلیل سختی راه در مهرآباد بمانند و تنها من، مامان طاهره و فائزه راهی این سفر سرنوشتساز شویم.
بامداد روز سفر، موتور سنگین و پرسروصدای اتوبوس ولوو روشن شد. من خیره به شیشهی بارانخوردهی اتوبوس، جادهی مهرآباد به تهران را تماشا میکردم، در حالی که غرشِ یکنواخت چرخها روی آسفالت جاده با تپشهای تندِ قلبم همنوا شده بود.
این جابهجاییِ موقت، شبیه به هیچکدام از سفرهای تفریحی گذشتهمان نبود. جان و آیندهی خانوادهی ما در گروِ کلماتی بود که قرار بود در پشت دیوارهای شیشهای سفارت رد و بدل شود. اما آنچه بیش از همه روحِ جوان مرا میتراشید و وحشت را به مغز استخوانم تزریق میکرد، بارِ سنگینِ یک پنهانکاریِ بزرگ عاطفی و قانونی بود.
پدرم ظاهر، برای گشودنِ گرههای سختِ اداری در استرالیا، ناچار شده بود تغییراتی اساسی در داستان زندگی ما ایجاد کند. در اسناد رسمیِ مهاجرتی ما، نامی از مادر واقعیمان مرضیه و آن پایانِ تلخ و غمانگیز اردیبهشتماه در **شهرک گلستان** در میان نبود. ما به طور رسمی تحت هیچ شرایطی حق نداشتیم دربارهی «مرضیه» و مرگِ او کلمهای به زبان بیاوریم؛ مامان طاهره در تمام مدارک به عنوان مادرِ واقعی و قانونی ما ثبت شده بود.
این یعنی من و فائزه باید خاکسترِ داغِ مزارِ مرضیه را در اعماق قلبمان مدفون میکردیم و با چهرهای بیتفاوت، داستانی جعلی را به عنوان واقعیت زندگیمان به خوردِ مامورانِ مهاجرت میدادیم. فکر کردن به این موضوع، عذاب وجدانی خاموش اما گزنده را در وجودم شعلهور میکرد؛ گویی برای خریدن بلیتِ سفر به آینده، باید روی شناسنامهی عاطفیِ مادرمان خطِ بطلان میکشیدیم.
پس از رفتن دوبارهی پدر به استرالیا، خانهی مستقل ما در **مهرآباد** به جزیرهای از انتظار صبورانه تبدیل شده بود. روزها با این رویا سپری میشد که پروندهی ویزای خانوادگی ما سرانجام به جریان بیفتد؛ پروندهای که پدر با فرستادن اسناد و مدارکِ اسپانسرشیپ از استرالیا، پیِ آن را ریخته بود.
سرانجام پس از ماهها چشم دوختن به زنگِ خانه و دلواپسیهای مداوم، احضاریهی مصاحبهی حضوری از سوی سفارت استرالیا در تهران به دستمان رسید. طنینِ این خبر، موجی از هیجان و البته دلهرهای غریب را در چهاردیواری خانهمان به پا کرد. مامان **طاهره** بیدرنگ شال و کلاه کرد و بلیطهای اتوبوس را به مقصد پایتخت خرید. تصمیم بر این شد که مریم و نجات کوچولو به دلیل سختی راه در مهرآباد بمانند و تنها من، مامان طاهره و فائزه راهی این سفر سرنوشتساز شویم.
بامداد روز سفر، موتور سنگین و پرسروصدای اتوبوس ولوو روشن شد. من خیره به شیشهی بارانخوردهی اتوبوس، جادهی مهرآباد به تهران را تماشا میکردم، در حالی که غرشِ یکنواخت چرخها روی آسفالت جاده با تپشهای تندِ قلبم همنوا شده بود.
این جابهجاییِ موقت، شبیه به هیچکدام از سفرهای تفریحی گذشتهمان نبود. جان و آیندهی خانوادهی ما در گروِ کلماتی بود که قرار بود در پشت دیوارهای شیشهای سفارت رد و بدل شود. اما آنچه بیش از همه روحِ جوان مرا میتراشید و وحشت را به مغز استخوانم تزریق میکرد، بارِ سنگینِ یک پنهانکاریِ بزرگ عاطفی و قانونی بود.
پدرم ظاهر، برای گشودنِ گرههای سختِ اداری در استرالیا، ناچار شده بود تغییراتی اساسی در داستان زندگی ما ایجاد کند. در اسناد رسمیِ مهاجرتی ما، نامی از مادر واقعیمان مرضیه و آن پایانِ تلخ و غمانگیز اردیبهشتماه در **شهرک گلستان** در میان نبود. ما به طور رسمی تحت هیچ شرایطی حق نداشتیم دربارهی «مرضیه» و مرگِ او کلمهای به زبان بیاوریم؛ مامان طاهره در تمام مدارک به عنوان مادرِ واقعی و قانونی ما ثبت شده بود.
این یعنی من و فائزه باید خاکسترِ داغِ مزارِ مرضیه را در اعماق قلبمان مدفون میکردیم و با چهرهای بیتفاوت، داستانی جعلی را به عنوان واقعیت زندگیمان به خوردِ مامورانِ مهاجرت میدادیم. فکر کردن به این موضوع، عذاب وجدانی خاموش اما گزنده را در وجودم شعلهور میکرد؛ گویی برای خریدن بلیتِ سفر به آینده، باید روی شناسنامهی عاطفیِ مادرمان خطِ بطلان میکشیدیم.
## بخش دوم: مصاحبه با طعم ترس و فرمهای سرنوشتساز
ساختمان سفارت استرالیا در تهران، با آن راهروهای خنک، سکوتِ سنگین و ساختارِ اداریاش، برای ما که از مهرآباد آمده بودیم شبیه به دنیای دیگری بود. استرس مانند مِهی غلیظ تمام وجودم را در آغوش کشیده بود. پس از ساعتها انتظارِ نفسگیر روی صندلیهای چرمیِ سالن، سرانجام زنی با صدایی ملایم، آرام و مهربان از پشت باجه نام مرا صدا زد. من نخستین کسی بودم که باید پا به اتاق بازجویی میگذاشتم.
وقتی دربِ اتاق را بستم و مقابل زنِ مصاحبهکننده نشستم، سرمای شدیدی را در دستهایم حس کردم.
او با چشمانی دقیق اما نگاهی دلسوزانه به من خیره شد. پیش از آنکه سوالی بپرسد، با همان لحنِ مهربانش اخطارِ هولناکی داد که بندِ دلم را پاره کرد: او گفت که باید با نهایتِ صداقت پاسخ دهم و اگر کوچکترین تناقض یا تفاوتی میان حرفهای من و پروندهی ثبتیِ پدرم در استرالیا پیدا شود، کلِ پروندهی مهاجرتی ما به طور خودکار حذف و نابود خواهد شد.
وحشت تمام جانم را تسخیر کرد. در ذهنم، دیوارهای سفارت دور سرم چرخیدند. با خود فکر میکردم اگر از من بپرسند: «مادرت کجاست؟ نامش چیست؟» چه باید بگویم؟ چگونه باید چشمانم را به دروغ مجهز کنم تا حقیقتِ مرضیه لو نرود؟ دستهایم شروع به لرزیدن کردند و باز هم دست راست کذاییام را در جیب پنهان کردم.
اما خوشبختانه، سوالات بسیار سادهتر از حد تصورِ من طراحی شده بودند؛ سوالاتی معمولی دربارهی سن، تحصیلات و جزییاتِ سادهی زندگی در ایران که پاسخ به آنها هیچ چالش اداری خاصی نداشت. زن از پاسخهای دقیق من رضایت داشت؛ در نهایت برگهای سفید به دستم داد و گفت: «بسیار خب، سوال دیگری ندارم. این فرم را باید خودت شخصاً پر کنی.» او برگهی مشابهی را هم برای فائزه به من سپرد و مرا به بیرون راهنمایی کرد.
بعد از من، فائزه وارد اتاق شد. وقتی کار او هم تمام شد و با برگه به سالن بازگشت، در چهرهی نجیبش نه اثری از شادی بود و نه نگرانی؛ درست مثل من، گویی هر دو زیر بارِ سنگینِ آن رازِ مکتوم مچاله شده بودیم. سپس نوبت به مامان طاهره رسید.
در طول مدتی که او داخلِ اتاق مصاحبه بود، من و فائزه پچپچکنان دربارهی شباهتِ سوالها حرف میزدیم تا کمی از استرسمان کاسته شود. بالاخره مامان طاهره هم از اتاق بیرون آمد. لحظاتی بعد، همان زنِ مهربان با لبخندی دلنشین و دستهای از فرمهای ویزا نزد ما آمد. او با حوصله توضیح داد که باید آزمایشهای پزشکی را به سرعت انجام دهیم و فرستادنِ هرچه سریعترِ این مدارک، روندِ صدور ویزا را تسریع خواهد کرد. ما غرق در شادی و سبکبال، ساختمان سفارت را ترک کردیم، گمان میکردیم رویای استرالیا تنها به اندازهی چند برگه و آزمایشِ ساده با ما فاصله دارد.
ساختمان سفارت استرالیا در تهران، با آن راهروهای خنک، سکوتِ سنگین و ساختارِ اداریاش، برای ما که از مهرآباد آمده بودیم شبیه به دنیای دیگری بود. استرس مانند مِهی غلیظ تمام وجودم را در آغوش کشیده بود. پس از ساعتها انتظارِ نفسگیر روی صندلیهای چرمیِ سالن، سرانجام زنی با صدایی ملایم، آرام و مهربان از پشت باجه نام مرا صدا زد. من نخستین کسی بودم که باید پا به اتاق بازجویی میگذاشتم.
وقتی دربِ اتاق را بستم و مقابل زنِ مصاحبهکننده نشستم، سرمای شدیدی را در دستهایم حس کردم.
او با چشمانی دقیق اما نگاهی دلسوزانه به من خیره شد. پیش از آنکه سوالی بپرسد، با همان لحنِ مهربانش اخطارِ هولناکی داد که بندِ دلم را پاره کرد: او گفت که باید با نهایتِ صداقت پاسخ دهم و اگر کوچکترین تناقض یا تفاوتی میان حرفهای من و پروندهی ثبتیِ پدرم در استرالیا پیدا شود، کلِ پروندهی مهاجرتی ما به طور خودکار حذف و نابود خواهد شد.
وحشت تمام جانم را تسخیر کرد. در ذهنم، دیوارهای سفارت دور سرم چرخیدند. با خود فکر میکردم اگر از من بپرسند: «مادرت کجاست؟ نامش چیست؟» چه باید بگویم؟ چگونه باید چشمانم را به دروغ مجهز کنم تا حقیقتِ مرضیه لو نرود؟ دستهایم شروع به لرزیدن کردند و باز هم دست راست کذاییام را در جیب پنهان کردم.
اما خوشبختانه، سوالات بسیار سادهتر از حد تصورِ من طراحی شده بودند؛ سوالاتی معمولی دربارهی سن، تحصیلات و جزییاتِ سادهی زندگی در ایران که پاسخ به آنها هیچ چالش اداری خاصی نداشت. زن از پاسخهای دقیق من رضایت داشت؛ در نهایت برگهای سفید به دستم داد و گفت: «بسیار خب، سوال دیگری ندارم. این فرم را باید خودت شخصاً پر کنی.» او برگهی مشابهی را هم برای فائزه به من سپرد و مرا به بیرون راهنمایی کرد.
بعد از من، فائزه وارد اتاق شد. وقتی کار او هم تمام شد و با برگه به سالن بازگشت، در چهرهی نجیبش نه اثری از شادی بود و نه نگرانی؛ درست مثل من، گویی هر دو زیر بارِ سنگینِ آن رازِ مکتوم مچاله شده بودیم. سپس نوبت به مامان طاهره رسید.
در طول مدتی که او داخلِ اتاق مصاحبه بود، من و فائزه پچپچکنان دربارهی شباهتِ سوالها حرف میزدیم تا کمی از استرسمان کاسته شود. بالاخره مامان طاهره هم از اتاق بیرون آمد. لحظاتی بعد، همان زنِ مهربان با لبخندی دلنشین و دستهای از فرمهای ویزا نزد ما آمد. او با حوصله توضیح داد که باید آزمایشهای پزشکی را به سرعت انجام دهیم و فرستادنِ هرچه سریعترِ این مدارک، روندِ صدور ویزا را تسریع خواهد کرد. ما غرق در شادی و سبکبال، ساختمان سفارت را ترک کردیم، گمان میکردیم رویای استرالیا تنها به اندازهی چند برگه و آزمایشِ ساده با ما فاصله دارد.
## بخش سوم: بنبستِ تپشهای تند و ضمانتِ ناممکن
اما روزگارِ مهاجرت، جادهای هموار و بیدستانداز نیست؛ خیلی زود چرخِ پروندهی ما در دست اندازهای سختِ قانونی گیر کرد.
نخستین چالش بزرگ، وضعیتِ جسمانی من بود. استرس شدیدِ ناشی از آن پنهانکاری، اضطرابِ دوری از پدر و سنگینی آینده، روی سیستم بدنی من اثر گذاشته بود. فشار خون من به طور ناگهانی و غافلگیرکنندهای بهشدت بالا رفته بود. هر بار که برای معایناتِ پزشکی به مطبِ پزشک معتمدِ سفارت مراجعه میکردم، استرسِ تایید نشدن کارها تپش قلبم را به اوج میرساند و فشار خونم روی عدد بالایی میایستاد. پزشک با نگرانی پرونده را ورق میزد و میگفت: «پرواز طولانیمدت با هواپیما در این وضعیتِ فشارِ بالا، برایت بسیار خطرناک است...» این مسئله، مانعِ بزرگی در تایید آزمایشهای پزشکی من شد.
اما بنبستِ اصلی و ناامیدکننده، فرسنگها دورتر و در خاک استرالیا رقم خورد.
من در طول فرآیند طولانیِ این پرونده، سن قانونی ویزای فرزندی را رد کرده بودم. طبق قوانین استرالیا، من دیگر یک کودک وابسته نبودم، بلکه جوان مجردِ بالغی به شمار میآمدم که پروندهاش نیاز به یک «ضامنِ مالی مستقل و معتبر» در خاک استرالیا داشت تا تضمین کند سربارِ مخارجِ دولت نخواهم شد.
پدرم ظاهر، با وجود تلاشهای جانفرسا و شبانهروزیاش در نانوایی، هیچ شخص معتبری را در استرالیا نمیشناخت که حاضر شود ضمانتِ مالی یک جوان مجرد را قبول کند. پاسخ چرایی آن اما کاملاً روشن بود، فرد ضامن میترسید که من پس از ورود به سیدنی، نتوانم کار پیدا کنم و از پس هزینههای سنگین زندگی خودم در استرالیا برنیایم، و در نتیجه، دولتِ استرالیا تمام هزینهها و مخارج زندگی مرا از جیب و حسابِ شخصی ضامن کسر کند. به همین خاطر، هیچکس تن به این قمارِ مالی نمیداد. پروندهی ما در بنبستی تاریک کاملاً قفل شده بود.
شنیدن صدای پدر پشت تلفن که با ناامیدی و غمی سنگین از این شکستِ اداری صحبت میکرد، روحِ مرا آزار میداد. او که سالها دویده بود تا ما را به بهشتِ رویاهایش ببرد، حالا مچاله در تنهایی و پشیمانی، سیگار پشت سیگار روشن میکرد و همه این ها بخاطر من بود!
من در آن زمان، تصمیمی بزرگ و فداکارانه ای گرفتم. در یکی از تماسهای تلفنی، با لحنی محکم اما سرشار از عشق به او گفتم: «بابا... اگر تمام گیرِ کارها به خاطر من است، این اصلاً منصفانه نیست. من راجع به این موضوع فکر کردهام؛ من حاضرم همینجا در ایران تنها بمانم و پروندهی من را از بقیه جدا کنی تا مامان و خواهرهایم بتوانند زودتر نزد تو بیایند. نگران من نباش، من قوی هستم...»
سکوتِ سنگینی پشتِ خط حکمفرما شد. پدرم با شنیدن این فداکاریِ پسرش، عمیقاً تحت تاثیر قرار گرفت و دلش ریش شد. او طاقتِ این جداییِ ناعادلانه را نداشت. با صدایی که از بغض و اراده میلرزید، گفت: «نه محسنم... من نمیتوانم تو را تنها رها کنم... من به زودی دوباره به ایران برمیگردم تا راهِ دیگری پیدا کنیم.»
این «راهِ دیگر» تنها یک وعدهی توخالی برای دلداری دادن به من نبود. پدرم به محض بازگشت به ایران، بارها و بارها مسیر طولانی تا تهران را طی کرد. او با قامتی که روزگاری مثل کوه استوار بود، شخصاً به سفارت استرالیا میرفت و پشت آن دیوارهای شیشهای، با چشمانی خیس و صدایی لرزان، به ماموران التماس میکرد. مردی که غرور و سرسختیاش زبانزدِ فامیل بود، حالا برای نجاتِ پروندهی پسرش و جلوگیری از این جداییِ بیرحمانه، غرورش را زیر پا گذاشته بود و التماس میکرد تا شاید گرهِ کورِ این قانونِ بیاحساس باز شود. اما دیوارهای سفارت از جنس قانونِ سرد بودند و التماسهای یک پدرِ دلشکسته در برابر تبصرههای اداری رنگی نداشت.
اینگونه بود که پس از یک سال و نیم دویدن در سالنهای سفارت، پروندهی ما در مرزِ یک هجرتِ ناقص و بازگشت دوبارهی پدر معلق ماند...
اما روزگارِ مهاجرت، جادهای هموار و بیدستانداز نیست؛ خیلی زود چرخِ پروندهی ما در دست اندازهای سختِ قانونی گیر کرد.
نخستین چالش بزرگ، وضعیتِ جسمانی من بود. استرس شدیدِ ناشی از آن پنهانکاری، اضطرابِ دوری از پدر و سنگینی آینده، روی سیستم بدنی من اثر گذاشته بود. فشار خون من به طور ناگهانی و غافلگیرکنندهای بهشدت بالا رفته بود. هر بار که برای معایناتِ پزشکی به مطبِ پزشک معتمدِ سفارت مراجعه میکردم، استرسِ تایید نشدن کارها تپش قلبم را به اوج میرساند و فشار خونم روی عدد بالایی میایستاد. پزشک با نگرانی پرونده را ورق میزد و میگفت: «پرواز طولانیمدت با هواپیما در این وضعیتِ فشارِ بالا، برایت بسیار خطرناک است...» این مسئله، مانعِ بزرگی در تایید آزمایشهای پزشکی من شد.
اما بنبستِ اصلی و ناامیدکننده، فرسنگها دورتر و در خاک استرالیا رقم خورد.
من در طول فرآیند طولانیِ این پرونده، سن قانونی ویزای فرزندی را رد کرده بودم. طبق قوانین استرالیا، من دیگر یک کودک وابسته نبودم، بلکه جوان مجردِ بالغی به شمار میآمدم که پروندهاش نیاز به یک «ضامنِ مالی مستقل و معتبر» در خاک استرالیا داشت تا تضمین کند سربارِ مخارجِ دولت نخواهم شد.
پدرم ظاهر، با وجود تلاشهای جانفرسا و شبانهروزیاش در نانوایی، هیچ شخص معتبری را در استرالیا نمیشناخت که حاضر شود ضمانتِ مالی یک جوان مجرد را قبول کند. پاسخ چرایی آن اما کاملاً روشن بود، فرد ضامن میترسید که من پس از ورود به سیدنی، نتوانم کار پیدا کنم و از پس هزینههای سنگین زندگی خودم در استرالیا برنیایم، و در نتیجه، دولتِ استرالیا تمام هزینهها و مخارج زندگی مرا از جیب و حسابِ شخصی ضامن کسر کند. به همین خاطر، هیچکس تن به این قمارِ مالی نمیداد. پروندهی ما در بنبستی تاریک کاملاً قفل شده بود.
شنیدن صدای پدر پشت تلفن که با ناامیدی و غمی سنگین از این شکستِ اداری صحبت میکرد، روحِ مرا آزار میداد. او که سالها دویده بود تا ما را به بهشتِ رویاهایش ببرد، حالا مچاله در تنهایی و پشیمانی، سیگار پشت سیگار روشن میکرد و همه این ها بخاطر من بود!
من در آن زمان، تصمیمی بزرگ و فداکارانه ای گرفتم. در یکی از تماسهای تلفنی، با لحنی محکم اما سرشار از عشق به او گفتم: «بابا... اگر تمام گیرِ کارها به خاطر من است، این اصلاً منصفانه نیست. من راجع به این موضوع فکر کردهام؛ من حاضرم همینجا در ایران تنها بمانم و پروندهی من را از بقیه جدا کنی تا مامان و خواهرهایم بتوانند زودتر نزد تو بیایند. نگران من نباش، من قوی هستم...»
سکوتِ سنگینی پشتِ خط حکمفرما شد. پدرم با شنیدن این فداکاریِ پسرش، عمیقاً تحت تاثیر قرار گرفت و دلش ریش شد. او طاقتِ این جداییِ ناعادلانه را نداشت. با صدایی که از بغض و اراده میلرزید، گفت: «نه محسنم... من نمیتوانم تو را تنها رها کنم... من به زودی دوباره به ایران برمیگردم تا راهِ دیگری پیدا کنیم.»
این «راهِ دیگر» تنها یک وعدهی توخالی برای دلداری دادن به من نبود. پدرم به محض بازگشت به ایران، بارها و بارها مسیر طولانی تا تهران را طی کرد. او با قامتی که روزگاری مثل کوه استوار بود، شخصاً به سفارت استرالیا میرفت و پشت آن دیوارهای شیشهای، با چشمانی خیس و صدایی لرزان، به ماموران التماس میکرد. مردی که غرور و سرسختیاش زبانزدِ فامیل بود، حالا برای نجاتِ پروندهی پسرش و جلوگیری از این جداییِ بیرحمانه، غرورش را زیر پا گذاشته بود و التماس میکرد تا شاید گرهِ کورِ این قانونِ بیاحساس باز شود. اما دیوارهای سفارت از جنس قانونِ سرد بودند و التماسهای یک پدرِ دلشکسته در برابر تبصرههای اداری رنگی نداشت.
اینگونه بود که پس از یک سال و نیم دویدن در سالنهای سفارت، پروندهی ما در مرزِ یک هجرتِ ناقص و بازگشت دوبارهی پدر معلق ماند...
## بخش چهارم: چمدانهای سرخ و جادهی دوگانهی تقدیر
انتظار، فرسایندهترین بخشِ زیستن در بلاتکلیفی است؛ اما وقتی عشق و امید در پشتِ پنجرهها نفس بکشد، حتی غبارِ روی آینهها نیز طعمِ شوق به خود میگیرد. پس از آنکه پدر پشت تلفن قولِ بازگشتِ دوبارهاش به وطن را داد، اتمسفر خانهی ما در مهرآباد ناگهان تغییر کرد.
در یکی از روزهای سرد زمستانی، مادرم طاهره با چهرهای که پس از ماهها سرانجام خطوطِ لبخند بر آن نقش بسته بود، سراسیمه وارد اتاق شد و فریاد زد بچهها، برخیزید؛ باید آستینها را بالا بزنیم و خانه را چون گلستان تمیز کنیم، پدر در راه است! با شنیدن این حرف، موجی از انرژیِ ناب سراسر چهاردیواریمان را فرا گرفت. من، فائزه و مریم با ذوق و شوق کودکانهای مشغول غبارروبی، جارو زدن و شستوشوی حیاط شدیم؛ گویی با هر غباری که از پنجرهها میتکاندیم، دیوارهای سردِ دوری و دلتنگی را هم از دلمان پاک میکردیم.
سرانجام در روز دوشنبه، ۶ اسفند ۱۳۸۰ (۲۵ فوریه ۲۰۰۲ میلادی)، طنینِ پرشورِ زنگ به صدا درآمد و پدر اعلام کرد که چند کیلومتر بیشتر با خانه فاصله ندارد.
من که دیگر نتوانستم در خانه بند شوم. با پاهایی لرزان اما پرشتاب به کوچه دویدم و خود را به سرِ پیچِ اصلیِ محله رساندم. ایستادم، نفسنفس میزدم و با چشمانی کنجکاو انتهای کوچه را جارو میکردم. چند دقیقهی بعد، یک اتومبیل سفیدرنگ به آرامی پیچید و در انتهای کوچه متوقف شد. درب باز شد و قامتِ خسته اما پرصلابتِ پدرم ظاهر نمایان گشت.
با تمام وجود به سمتش دویدم، خودم را به آغوشش پرتاب کردم و بازوانم را دور گردنش قفل کردم. او نیز با همان مهرِ بیکران و پدریاش، سر و صورتم را غرق بوسه کرد. به خانه که رفتیم، مامان طاهره و خواهرهایم فائزه، مریم و نجاتِ چهارساله با جیغهای پر از شادی به استقبالش آمدند و هرکدام تکهای از تنِ خسته اما خندانِ او را در آغوش کشیدند.
آن شب، سفرهی شامِ خانوادگیِ ما شلوغترین و طولانیترین شبِ خود را تجربه کرد.
دورِ آن سفره، پدر با چشمانی براق از زندگیِ پرهیاهو در استرالیا، شبکاریهای نانواییِ سیدنی و اقیانوسِ آبیِ بیانتهایی که بوی آزادی میداد، برایمان گفت؛ و ما نیز یکییکی ماجراهای این مدت، سختیهای **باغشهر** و شیرینیهای مستقل شدنمان در مهرآباد را برایش واگو کردیم. اما اوج هیجانِ من زمانی بود که پدر دستم را گرفت و هدیهی شگفتانگیزی را که فرسنگها دورتر از اقیانوسها برایم آورده بود، به من داد: یک دستگاه ضبطصوتِ دیسکمن (سیدیخورِ) قرمزرنگِ بسیار ارزشمند و زیبا!
در آن سالها که تماشای چنین تکنولوژیِ مدرنی برای یک جوانِ نوزدهساله در مهرآباد شبیه به رویا بود، تماشای آن رنگِ سرخِ متالیک و گوش سپردن به موسیقی با هدفون، هدیهای فراتر از ارزشِ مادیاش بود؛ این هدیه ملموسترین جلوه از عشق، توجه و یادبودی بود که پدر در تنهاییِ غربت برای من ساخته بود. بیست روزِ نخستِ حضورِ دوبارهی پدر چنان غرق در مستیِ حضورِ گرمش، خندهها و تماشای چشمهای مهربانش گذشت که من حتی یک خط یادداشت در دفترچهی خاطراتم ثبت نکردم و تنها تلاش کردم با تمام وجودم از ثانیهبهثانیهی بودن در کنارش لذت ببرم.
اما ابرهای تیره خیلی زود دوباره بر سقفِ آسمان خانهی ما پدیدار شدند.
تعطیلات تمام شده بود و پدر بار دیگر سفرهای مداومش را به تهران برای پیگیری کارهای ویزای ما در سفارت استرالیا آغاز کرد؛ اما متأسفانه هیچ خبرِ خوشی از آن دیوارهای شیشهای به گوش نمیرسید. بنبستِ ضمانتِ مالی من کماکان پابرجا بود؛ هیچکدام از ضامنها در استرالیا حاضر نبودند تعهدِ مالی یک جوان مجردِ هجده نوزدهساله را بپذیرند و ترس از اینکه من پس از ورود به سیدنی کار پیدا نکنم و دولت هزینهها را از حسابِ ضامن کسر کند، پروندهی مرا در قفلی آهنین نگه داشته بود.
من با غمی سنگین شاهد وخیمتر شدن حال روحی و جسمی پدر بودم؛ او که شبها به دلیل استرسِ شدید دچار بیخوابیهای طولانی شده بود، در تاریکیِ پذیرایی قدم میزد و سیگار پشت سیگار بهمن روشن میکرد و غبارِ خاکستریِ تنهاییاش فضای خانه را پر میکرد. تماشای شکستنِ تدریجیِ این مردِ آهنی قلبِ مرا فشرده میکرد؛ زیرا خوب میدانستم تمام این بیخوابیها، این اضطرابها و این موانعِ اداری، فقط و فقط به خاطر من و سنِ قانونیِ من است.
پدر که متوجه سنگینیِ این جو و افسردگیِ خفیفِ ما بچهها شده بود، تصمیم گرفت سفری زیارتی و تفریحی برایمان ترتیب دهد تا روحمان تازه شود.
ما همگی همسفرِ جاده شدیم و راهی مشهد مقدس شدیم. در آنجا، در زیر سایهی بارگاه ملکوتیِ امام رضا (ع)، پیشانی بر سنگهای سردِ حرم گذاشتیم و با اشک و التماس، گشایشِ گرههای بستهی زندگیمان را دعا کردیم. پس از چند روز اقامت در مشهد، پدر فرمان ماشین را به سمتِ شمالِ سرسبز و رویایی ایران چرخاند.
ما در ویلای بسیار زیبا، دنج و سرسبزی که در میان درختان سر به فلک کشیده پنهان شده بود، اقامت گزیدیم. صبحها وقتی از پنجرهی اتاقم به بیرون خیره میشدم، از تماشای کوههای بلندی که نیمی از قامتشان در میان مهِ غلیظ و سپید پنهان شده بود، مسحور میشدم. در طول روز، ما به گشتوگذار در جنگلهای بکر، تماشای ابهتِ آبشارها و نفس زدن در هوای مرطوب و پاکِ طبیعت مشغول میشدیم و برای لحظاتی کوتاه، کابوسِ سفارت و استرالیا را فراموش میکردیم.
در یکی از همان بعدازظهرهای بهشتیِ شمال، در حالی که اسباب و وسایلمان را جمع میکردیم تا با دلی آرامتر به اصفهان بازگردیم، ناگهان زنگِ ناگهانی و بلندِ تلفن ویلا، سکوتِ اتاق را درهم شکست.
پدر گوشی را برداشت. به محض آنکه صدای منشی سفارت در گوشش طنینانداز شد، چهرهاش از هیجانی وصفناپذیر شکفت. او گوشی به دست به سمت ما آمد، با لبخندی که تمام پهنای صورتش را پر کرده بود، فریاد زد: «خبر بسیار بسیار خوبی دارم بچهها! سفارت تماس گرفته... ویزاهایمان تایید شده است!»
ما بیاختیار از شادی به هوا پریدیم، یکدیگر را در آغوش کشیدیم و فریادهای شوقمان فضای ویلا را پر کرد. سالها انتظار، سالها آوارگی و رنج، در یک ثانیه به پایان رسیده بود. اما... هنوز هلهلهی ما به اتمام نرسیده بود که ناگهان متوجه شدیم لحنِ پدر در پشت تلفن تغییر کرد. لبخند روی لبهایش ماسید، اخم سنگینی روی پیشانیاش نشست و چهرهاش برافروخته و پریشان شد.
گوشی را گذاشت. سکوتِ سنگین و گزندهای بر اتاق حاکم شد. ما با بهت به او خیره شدیم. پدر با صدایی لرزان و چشمانی لبریز از غم گفت: «ویزای همه آماده است... به جز محسن... پروندهی محسن کماکان رد شده است...»
قلبم در سینه فرو ریخت. خواهرهایم با دیدگانی مالامال از ترحم و اندوه به من خیره شدند. اما من که از قبل منتظر چنین ضربهی بیرحمانهای بودم، لبخندی تلخ اما محکم زدم. به چشمهای غمگین و نگران پدر خیره شدم و همان جملهای را که پیش از این با خود عهد کرده بودم، به زبان آوردم: «بابا... نگران نباش. من خودم هم منتظر این بودم. من شخصاً به تو گفته بودم و الان هم میگویم؛ اگر تمام مشکل پرونده من هستم، شما بدون من به استرالیا بروید. پروندهی مرا از خودتان جدا کنید تا خانواده نجات یابد. من همینجا میمانم و بعداً فکری برای پروندهی جدید خودم خواهیم کرد...»
پدر با قلبی فشرده و به ناچار، این تصمیم را به رأی و مشورت گذاشت و همگی ما با تردید، دلهره و بغض موافقت کردیم که پروندهی من از بقیه اعضای خانواده تفکیک شود. این تلخترین توافقِ خانوادگی ما بود؛ تماشای چشمان خیس خواهرهایم و لرزش شانههای پدر، شلاق به روحِ من میزد.
اما تیرِ خلاصِ روزگار زمانی بر شانهام نشست که متوجه شدیم همزمان با این اتفاق، ویزای عمه **رؤیا**، **حامد** و **«لیلا»** —عشقِ ممنوعه، پنهان و ابدی زندگیام— نیز تایید شده و آنها نیز در تدارکِ خروجِ فوری از ایران و پرواز به سمت استرالیا هستند.
این خبر، طوفانِ افسردگی و درماندگیِ مرا به اوج رساند. حالا من نه تنها باید دوریِ غریبانه از پدر، مادر و خواهرهای کوچکم را تحمل میکردم، بلکه باید با این باورِ کشنده روبرو میشدم که صمیمیترین رفیقم حامد، و از همه دردناکتر، لیلا، برای همیشه از ایران میروند. فکر کردن به اینکه شاید دیگر هرگز چشمانِ لیلا را نبینم و او در پهنهی اقیانوسهای دور برای همیشه از من گم شود، بندبند وجودم را خاکستر کرد. برای فرار از این افکارِ هولناک و مزاحم، به کلاسهای کامپیوتر پناه میبردم یا ساعتها در گوشهی تاریکِ کتابخانهی عمومی مهرآباد غرق در سکوتِ کتابها میشدم؛ اما هیچ مأمنی تپشهای بیقرار و نالانِ قلبم را تسکین نمیداد.
سرانجام در روز دوشنبه، ۶ آبان ۱۳۸۱ (۲۸ اکتبر ۲۰۰۲ میلادی)، مهرِ جدایی بر سرنوشتِ من خورد و به طور رسمی و قانونی، پروندهی مهاجرتی من از خانوادهام تفکیک و جدا شد. خانوادهام با قلبی دوپاره ویزاهایشان را دریافت کردند؛ من در شادیِ پروازِ آنها شریک بودم، در حالی که طنابِ تنهایی، غربت و ترس از آیندهای تاریک و بدون آنها، هر روز بیشتر گلوی مرا در مهرآباد میفشرد...
انتظار، فرسایندهترین بخشِ زیستن در بلاتکلیفی است؛ اما وقتی عشق و امید در پشتِ پنجرهها نفس بکشد، حتی غبارِ روی آینهها نیز طعمِ شوق به خود میگیرد. پس از آنکه پدر پشت تلفن قولِ بازگشتِ دوبارهاش به وطن را داد، اتمسفر خانهی ما در مهرآباد ناگهان تغییر کرد.
در یکی از روزهای سرد زمستانی، مادرم طاهره با چهرهای که پس از ماهها سرانجام خطوطِ لبخند بر آن نقش بسته بود، سراسیمه وارد اتاق شد و فریاد زد بچهها، برخیزید؛ باید آستینها را بالا بزنیم و خانه را چون گلستان تمیز کنیم، پدر در راه است! با شنیدن این حرف، موجی از انرژیِ ناب سراسر چهاردیواریمان را فرا گرفت. من، فائزه و مریم با ذوق و شوق کودکانهای مشغول غبارروبی، جارو زدن و شستوشوی حیاط شدیم؛ گویی با هر غباری که از پنجرهها میتکاندیم، دیوارهای سردِ دوری و دلتنگی را هم از دلمان پاک میکردیم.
سرانجام در روز دوشنبه، ۶ اسفند ۱۳۸۰ (۲۵ فوریه ۲۰۰۲ میلادی)، طنینِ پرشورِ زنگ به صدا درآمد و پدر اعلام کرد که چند کیلومتر بیشتر با خانه فاصله ندارد.
من که دیگر نتوانستم در خانه بند شوم. با پاهایی لرزان اما پرشتاب به کوچه دویدم و خود را به سرِ پیچِ اصلیِ محله رساندم. ایستادم، نفسنفس میزدم و با چشمانی کنجکاو انتهای کوچه را جارو میکردم. چند دقیقهی بعد، یک اتومبیل سفیدرنگ به آرامی پیچید و در انتهای کوچه متوقف شد. درب باز شد و قامتِ خسته اما پرصلابتِ پدرم ظاهر نمایان گشت.
با تمام وجود به سمتش دویدم، خودم را به آغوشش پرتاب کردم و بازوانم را دور گردنش قفل کردم. او نیز با همان مهرِ بیکران و پدریاش، سر و صورتم را غرق بوسه کرد. به خانه که رفتیم، مامان طاهره و خواهرهایم فائزه، مریم و نجاتِ چهارساله با جیغهای پر از شادی به استقبالش آمدند و هرکدام تکهای از تنِ خسته اما خندانِ او را در آغوش کشیدند.
آن شب، سفرهی شامِ خانوادگیِ ما شلوغترین و طولانیترین شبِ خود را تجربه کرد.
دورِ آن سفره، پدر با چشمانی براق از زندگیِ پرهیاهو در استرالیا، شبکاریهای نانواییِ سیدنی و اقیانوسِ آبیِ بیانتهایی که بوی آزادی میداد، برایمان گفت؛ و ما نیز یکییکی ماجراهای این مدت، سختیهای **باغشهر** و شیرینیهای مستقل شدنمان در مهرآباد را برایش واگو کردیم. اما اوج هیجانِ من زمانی بود که پدر دستم را گرفت و هدیهی شگفتانگیزی را که فرسنگها دورتر از اقیانوسها برایم آورده بود، به من داد: یک دستگاه ضبطصوتِ دیسکمن (سیدیخورِ) قرمزرنگِ بسیار ارزشمند و زیبا!
در آن سالها که تماشای چنین تکنولوژیِ مدرنی برای یک جوانِ نوزدهساله در مهرآباد شبیه به رویا بود، تماشای آن رنگِ سرخِ متالیک و گوش سپردن به موسیقی با هدفون، هدیهای فراتر از ارزشِ مادیاش بود؛ این هدیه ملموسترین جلوه از عشق، توجه و یادبودی بود که پدر در تنهاییِ غربت برای من ساخته بود. بیست روزِ نخستِ حضورِ دوبارهی پدر چنان غرق در مستیِ حضورِ گرمش، خندهها و تماشای چشمهای مهربانش گذشت که من حتی یک خط یادداشت در دفترچهی خاطراتم ثبت نکردم و تنها تلاش کردم با تمام وجودم از ثانیهبهثانیهی بودن در کنارش لذت ببرم.
اما ابرهای تیره خیلی زود دوباره بر سقفِ آسمان خانهی ما پدیدار شدند.
تعطیلات تمام شده بود و پدر بار دیگر سفرهای مداومش را به تهران برای پیگیری کارهای ویزای ما در سفارت استرالیا آغاز کرد؛ اما متأسفانه هیچ خبرِ خوشی از آن دیوارهای شیشهای به گوش نمیرسید. بنبستِ ضمانتِ مالی من کماکان پابرجا بود؛ هیچکدام از ضامنها در استرالیا حاضر نبودند تعهدِ مالی یک جوان مجردِ هجده نوزدهساله را بپذیرند و ترس از اینکه من پس از ورود به سیدنی کار پیدا نکنم و دولت هزینهها را از حسابِ ضامن کسر کند، پروندهی مرا در قفلی آهنین نگه داشته بود.
من با غمی سنگین شاهد وخیمتر شدن حال روحی و جسمی پدر بودم؛ او که شبها به دلیل استرسِ شدید دچار بیخوابیهای طولانی شده بود، در تاریکیِ پذیرایی قدم میزد و سیگار پشت سیگار بهمن روشن میکرد و غبارِ خاکستریِ تنهاییاش فضای خانه را پر میکرد. تماشای شکستنِ تدریجیِ این مردِ آهنی قلبِ مرا فشرده میکرد؛ زیرا خوب میدانستم تمام این بیخوابیها، این اضطرابها و این موانعِ اداری، فقط و فقط به خاطر من و سنِ قانونیِ من است.
پدر که متوجه سنگینیِ این جو و افسردگیِ خفیفِ ما بچهها شده بود، تصمیم گرفت سفری زیارتی و تفریحی برایمان ترتیب دهد تا روحمان تازه شود.
ما همگی همسفرِ جاده شدیم و راهی مشهد مقدس شدیم. در آنجا، در زیر سایهی بارگاه ملکوتیِ امام رضا (ع)، پیشانی بر سنگهای سردِ حرم گذاشتیم و با اشک و التماس، گشایشِ گرههای بستهی زندگیمان را دعا کردیم. پس از چند روز اقامت در مشهد، پدر فرمان ماشین را به سمتِ شمالِ سرسبز و رویایی ایران چرخاند.
ما در ویلای بسیار زیبا، دنج و سرسبزی که در میان درختان سر به فلک کشیده پنهان شده بود، اقامت گزیدیم. صبحها وقتی از پنجرهی اتاقم به بیرون خیره میشدم، از تماشای کوههای بلندی که نیمی از قامتشان در میان مهِ غلیظ و سپید پنهان شده بود، مسحور میشدم. در طول روز، ما به گشتوگذار در جنگلهای بکر، تماشای ابهتِ آبشارها و نفس زدن در هوای مرطوب و پاکِ طبیعت مشغول میشدیم و برای لحظاتی کوتاه، کابوسِ سفارت و استرالیا را فراموش میکردیم.
در یکی از همان بعدازظهرهای بهشتیِ شمال، در حالی که اسباب و وسایلمان را جمع میکردیم تا با دلی آرامتر به اصفهان بازگردیم، ناگهان زنگِ ناگهانی و بلندِ تلفن ویلا، سکوتِ اتاق را درهم شکست.
پدر گوشی را برداشت. به محض آنکه صدای منشی سفارت در گوشش طنینانداز شد، چهرهاش از هیجانی وصفناپذیر شکفت. او گوشی به دست به سمت ما آمد، با لبخندی که تمام پهنای صورتش را پر کرده بود، فریاد زد: «خبر بسیار بسیار خوبی دارم بچهها! سفارت تماس گرفته... ویزاهایمان تایید شده است!»
ما بیاختیار از شادی به هوا پریدیم، یکدیگر را در آغوش کشیدیم و فریادهای شوقمان فضای ویلا را پر کرد. سالها انتظار، سالها آوارگی و رنج، در یک ثانیه به پایان رسیده بود. اما... هنوز هلهلهی ما به اتمام نرسیده بود که ناگهان متوجه شدیم لحنِ پدر در پشت تلفن تغییر کرد. لبخند روی لبهایش ماسید، اخم سنگینی روی پیشانیاش نشست و چهرهاش برافروخته و پریشان شد.
گوشی را گذاشت. سکوتِ سنگین و گزندهای بر اتاق حاکم شد. ما با بهت به او خیره شدیم. پدر با صدایی لرزان و چشمانی لبریز از غم گفت: «ویزای همه آماده است... به جز محسن... پروندهی محسن کماکان رد شده است...»
قلبم در سینه فرو ریخت. خواهرهایم با دیدگانی مالامال از ترحم و اندوه به من خیره شدند. اما من که از قبل منتظر چنین ضربهی بیرحمانهای بودم، لبخندی تلخ اما محکم زدم. به چشمهای غمگین و نگران پدر خیره شدم و همان جملهای را که پیش از این با خود عهد کرده بودم، به زبان آوردم: «بابا... نگران نباش. من خودم هم منتظر این بودم. من شخصاً به تو گفته بودم و الان هم میگویم؛ اگر تمام مشکل پرونده من هستم، شما بدون من به استرالیا بروید. پروندهی مرا از خودتان جدا کنید تا خانواده نجات یابد. من همینجا میمانم و بعداً فکری برای پروندهی جدید خودم خواهیم کرد...»
پدر با قلبی فشرده و به ناچار، این تصمیم را به رأی و مشورت گذاشت و همگی ما با تردید، دلهره و بغض موافقت کردیم که پروندهی من از بقیه اعضای خانواده تفکیک شود. این تلخترین توافقِ خانوادگی ما بود؛ تماشای چشمان خیس خواهرهایم و لرزش شانههای پدر، شلاق به روحِ من میزد.
اما تیرِ خلاصِ روزگار زمانی بر شانهام نشست که متوجه شدیم همزمان با این اتفاق، ویزای عمه **رؤیا**، **حامد** و **«لیلا»** —عشقِ ممنوعه، پنهان و ابدی زندگیام— نیز تایید شده و آنها نیز در تدارکِ خروجِ فوری از ایران و پرواز به سمت استرالیا هستند.
این خبر، طوفانِ افسردگی و درماندگیِ مرا به اوج رساند. حالا من نه تنها باید دوریِ غریبانه از پدر، مادر و خواهرهای کوچکم را تحمل میکردم، بلکه باید با این باورِ کشنده روبرو میشدم که صمیمیترین رفیقم حامد، و از همه دردناکتر، لیلا، برای همیشه از ایران میروند. فکر کردن به اینکه شاید دیگر هرگز چشمانِ لیلا را نبینم و او در پهنهی اقیانوسهای دور برای همیشه از من گم شود، بندبند وجودم را خاکستر کرد. برای فرار از این افکارِ هولناک و مزاحم، به کلاسهای کامپیوتر پناه میبردم یا ساعتها در گوشهی تاریکِ کتابخانهی عمومی مهرآباد غرق در سکوتِ کتابها میشدم؛ اما هیچ مأمنی تپشهای بیقرار و نالانِ قلبم را تسکین نمیداد.
سرانجام در روز دوشنبه، ۶ آبان ۱۳۸۱ (۲۸ اکتبر ۲۰۰۲ میلادی)، مهرِ جدایی بر سرنوشتِ من خورد و به طور رسمی و قانونی، پروندهی مهاجرتی من از خانوادهام تفکیک و جدا شد. خانوادهام با قلبی دوپاره ویزاهایشان را دریافت کردند؛ من در شادیِ پروازِ آنها شریک بودم، در حالی که طنابِ تنهایی، غربت و ترس از آیندهای تاریک و بدون آنها، هر روز بیشتر گلوی مرا در مهرآباد میفشرد...
## بخش پنجم: وداعِ خونینِ فرودگاه در پنجم دیماه ۱۳۸۱
«روزهای پس از تفکیک رسمی و قانونی پروندهام در دوشنبه ۶ آبان ۱۳۸۱، خانهی ما در مهرآباد شبیه به کارگاهی از جنس عجله، هراس و برچیدنِ بقایای یک زندگی مستقل شده بود. در حالی که خانوادهام با قلبی دوپاره در تدارک پرواز به سمت سیدنی بودند، من ناچار بودم بارِ سنگینِ کارهای اداری و تصفیهی نهایی گذشتهمان در ایران را به تنهایی روی شانههای بیستسالگیام، شروع دهه سوم آرزوهای جوانیام، حمل کنم.»
بزرگترین و نفسگیرترین مانعِ پیشِ روی خانواده، ثبتِ خروجِ رسمی مامان طاهره از کشور در بخش ویژهی امور مهاجرینِ خارجی در وزارت امور خارجه بود.
سرهنگی که پشت میز ریاستِ آن دایره نشسته بود، با خونسردیِ بوروکراتیک و بیرحمانهای در مسیر پرونده سنگاندازی میکرد و هر بار نقصِ جدیدی در مدارک میتراشید. جانمان به لبمان رسیده بود و هر روز تأخیر، خطر سوختن بلیطها و باطل شدن ویزای خواهرانم را بیشتر میکرد.
در نهایت، پس از دوندگیهای مداوم، یکی از دوستان صمیمیِ پدرم با آن سرهنگ به گفتگو نشست و پس از خروج از اتاق، رازِ آن دیوارهای سنگی را فاش کرد: کارِ ما با هیچ سند و مدرک قانونی راه نمیافتاد، الّا با یک رشوهی کلفتِ یک میلیون تومانی!
در آن سالها، جور کردن چنین مبلغی در مدتزمانی کوتاه برای خانوادهای که تمام داراییاش چوب حراج خورده بود، شبیه به معجزه بود. اما پدرم ظاهر فرسنگها دورتر در سیدنی، شبکاریهای نانوایی را دوبرابر کرد و با خونِ جگر این پول را فرستاد؛ رشوهی یک میلیون تومانی پرداخت شد و سرانجام مهرِ خروج بر پاسپورتِ مامان طاهره نشست تا جادهی پرواز هموار شود.
همزمان با این دوندگیها، سختترین و تلخترین مأموریت به من واگذار شد.
من باید به سمساریها و جگرکیهای مهرآباد سر میزدم و تکهتکهی اسباب و وسایلی را که روزگاری پدر با عرقِ جبین خریده بود تا طعم استقلال را به ما بچشاند، به مفتترین قیمتِ ممکن میفروختم تا پولِ باقیمانده برای خریدِ بلیطهای پروازِ خانواده جور شود. هر بار که یک سمسار به خانهمان میآمد، روی مبلها دست میکشید، تلویزیون پارسِ محبوبمان را برانداز میکرد و قیمتی ناچیز روی داراییهایمان میگذاشت، حس میکردم بندبندِ هویتِ خانوادگی ماست که دارد در ازای چند برگ اسکناس فروخته میشود.
وقتی آخرین اسباب و فرشها را بارِ پشت وانتِ سمسار کردیم و خانهی مهرآباد کاملاً برهنه و سوتوکور شد، وسایل شخصیِ اندکِ خودم را در یک ساکِ قدیمی چپاندم و غریبانه به خانهی بیبی فاطمه نقل مکان کردم.
سرانجام، آن پنجشنبهی تلخ و شوم، یعنی ۵ دیماه ۱۳۸۱ (۲۶ دسامبر ۲۰۰۲ میلادی) فرا رسید.
پدرم تاریخ دقیقِ پرواز را از من پنهان کرده بود؛ شاید برای آنکه قلبِ ضعیف و رنجورِ مرا از دلهرهی ثانیهشمارِ وداع محافظت کند. آن شب، در سکوت آرامِ خانهی بیبی فاطمه کز کرده بودم. عقربههای ساعت دیواری به تندی حرکت میکردند و حوالی ساعت یازده شب، ناگهان طنینِ زنگِ تلفن، سکوت خانه را درهم شکست.
بیبی فاطمه گوشی را برداشت. صدای لرزان و پُر از گریهی مامان طاهره از پشتِ خط پیچید که داشت برای آخرین بار با بیبی خداحافظی میکرد.
به محض شنیدن این مکالمه، دنیا دور سرم چرخید. فهمیدم که همین حالا، در همین ثانیهها، خانوادهام دارند برای همیشه از ایران میروند! بدون ثانیهای تردید، پوتینهایم را پا کردم، به کوچه دویدم و با التماس و التجا، اولین تاکسیِ دربستیِ مهرآباد را کرایه کردم و فریاد زدم: «باغشهر... آقا تورو خدا سریعتر! دارند میروند...»
وقتی تاکسی به جلوی دربِ خانهی پدری مامان طاهره رسید، با غوغایی هولناک و جهنمی روبرو شدم.
کوچه شلوغ بود و اتمسفرِ شب با صدای گریهها، نالهها، آه و نفرینهای فامیل سنگینی میکرد. در میان آن همهمهی تاریک، صدای فریادهای پیرمردِ سختگیر، جدو **عبدالرحمن**، بلندتر از همه به گوش میرسید که با عصبانیت و خشم، بر سرِ هزینهی ناچیزِ دربستی با راننده تاکسیِ فرودگاه جدال و دعوا راه انداخته بود.
در میانهی این بلوا، چشمانِ خیس و وحشتزدهی خواهرهایم، فائزه و مریم، به محض دیدنِ من در میان سایهها، درخشید. آنها با شیون و فریاد به سمتم دویدند و دورم حلقه زدند.
نجاتِ کوچولو که حالا شش سال داشت، آستینِ کاپشنم را چنگ زده بود و با آن چشمان معصومش زار میزد. من مامان طاهره و خواهرهایم را یکییکی با تمام قامتم در آغوش کشیدم و بوی تنشان را عمیقاً نفس کشیدم تا برای روزهای تنهایی ذخیره کنم.
تا آخرین ثانیه، دستهای ظریف و لرزانِ فائزه و مریم در میان دستانِ بیست ساله ام قفل شده بود. اما راننده با بیرحمی بوق زد و فریاد کشید که دیر میشود. آنها سوار ماشین شدند و دربهای فلزی با صدای خشنی بسته شد.
ماشین حرکت کرد و من به دنبالش دویدم. هرگز و تا ابد آن قابِ سوزان را فراموش نخواهم کرد؛ چهرههای معصوم و بارانخوردهی خواهرهایم که از پشتِ شیشهی کثیف و تارِ عقبِ ماشین، با چشمانی لبریز از التماس به من خیره شده بودند و دستهای کوچکشان را روی شیشه میفشردند، در تاریکی جاده محو شد...
بغض راهِ نفسم را بست و اشک تمام دیدم را تار کرد. تمام راهِ برگشت تا خانهی بیبی را با هقهقی مردانه و بیوقفه در صندلی عقب تاکسی گریه کردم؛ حسِ شدیدِ یتیمی، بیپناهی و آوارگی قلبم را هزار پاره کرده بود. آن شب، تا سپیدهدم زمستانیِ مهرآباد، چشمانم به سیمهای آویزانِ سقف خیره ماند و خواب با چشمانم قهر کرد؛ من مانده بودم و یک برزخِ طولانیِ سهساله در وطنِ بی وطن...
«روزهای پس از تفکیک رسمی و قانونی پروندهام در دوشنبه ۶ آبان ۱۳۸۱، خانهی ما در مهرآباد شبیه به کارگاهی از جنس عجله، هراس و برچیدنِ بقایای یک زندگی مستقل شده بود. در حالی که خانوادهام با قلبی دوپاره در تدارک پرواز به سمت سیدنی بودند، من ناچار بودم بارِ سنگینِ کارهای اداری و تصفیهی نهایی گذشتهمان در ایران را به تنهایی روی شانههای بیستسالگیام، شروع دهه سوم آرزوهای جوانیام، حمل کنم.»
بزرگترین و نفسگیرترین مانعِ پیشِ روی خانواده، ثبتِ خروجِ رسمی مامان طاهره از کشور در بخش ویژهی امور مهاجرینِ خارجی در وزارت امور خارجه بود.
سرهنگی که پشت میز ریاستِ آن دایره نشسته بود، با خونسردیِ بوروکراتیک و بیرحمانهای در مسیر پرونده سنگاندازی میکرد و هر بار نقصِ جدیدی در مدارک میتراشید. جانمان به لبمان رسیده بود و هر روز تأخیر، خطر سوختن بلیطها و باطل شدن ویزای خواهرانم را بیشتر میکرد.
در نهایت، پس از دوندگیهای مداوم، یکی از دوستان صمیمیِ پدرم با آن سرهنگ به گفتگو نشست و پس از خروج از اتاق، رازِ آن دیوارهای سنگی را فاش کرد: کارِ ما با هیچ سند و مدرک قانونی راه نمیافتاد، الّا با یک رشوهی کلفتِ یک میلیون تومانی!
در آن سالها، جور کردن چنین مبلغی در مدتزمانی کوتاه برای خانوادهای که تمام داراییاش چوب حراج خورده بود، شبیه به معجزه بود. اما پدرم ظاهر فرسنگها دورتر در سیدنی، شبکاریهای نانوایی را دوبرابر کرد و با خونِ جگر این پول را فرستاد؛ رشوهی یک میلیون تومانی پرداخت شد و سرانجام مهرِ خروج بر پاسپورتِ مامان طاهره نشست تا جادهی پرواز هموار شود.
همزمان با این دوندگیها، سختترین و تلخترین مأموریت به من واگذار شد.
من باید به سمساریها و جگرکیهای مهرآباد سر میزدم و تکهتکهی اسباب و وسایلی را که روزگاری پدر با عرقِ جبین خریده بود تا طعم استقلال را به ما بچشاند، به مفتترین قیمتِ ممکن میفروختم تا پولِ باقیمانده برای خریدِ بلیطهای پروازِ خانواده جور شود. هر بار که یک سمسار به خانهمان میآمد، روی مبلها دست میکشید، تلویزیون پارسِ محبوبمان را برانداز میکرد و قیمتی ناچیز روی داراییهایمان میگذاشت، حس میکردم بندبندِ هویتِ خانوادگی ماست که دارد در ازای چند برگ اسکناس فروخته میشود.
وقتی آخرین اسباب و فرشها را بارِ پشت وانتِ سمسار کردیم و خانهی مهرآباد کاملاً برهنه و سوتوکور شد، وسایل شخصیِ اندکِ خودم را در یک ساکِ قدیمی چپاندم و غریبانه به خانهی بیبی فاطمه نقل مکان کردم.
سرانجام، آن پنجشنبهی تلخ و شوم، یعنی ۵ دیماه ۱۳۸۱ (۲۶ دسامبر ۲۰۰۲ میلادی) فرا رسید.
پدرم تاریخ دقیقِ پرواز را از من پنهان کرده بود؛ شاید برای آنکه قلبِ ضعیف و رنجورِ مرا از دلهرهی ثانیهشمارِ وداع محافظت کند. آن شب، در سکوت آرامِ خانهی بیبی فاطمه کز کرده بودم. عقربههای ساعت دیواری به تندی حرکت میکردند و حوالی ساعت یازده شب، ناگهان طنینِ زنگِ تلفن، سکوت خانه را درهم شکست.
بیبی فاطمه گوشی را برداشت. صدای لرزان و پُر از گریهی مامان طاهره از پشتِ خط پیچید که داشت برای آخرین بار با بیبی خداحافظی میکرد.
به محض شنیدن این مکالمه، دنیا دور سرم چرخید. فهمیدم که همین حالا، در همین ثانیهها، خانوادهام دارند برای همیشه از ایران میروند! بدون ثانیهای تردید، پوتینهایم را پا کردم، به کوچه دویدم و با التماس و التجا، اولین تاکسیِ دربستیِ مهرآباد را کرایه کردم و فریاد زدم: «باغشهر... آقا تورو خدا سریعتر! دارند میروند...»
وقتی تاکسی به جلوی دربِ خانهی پدری مامان طاهره رسید، با غوغایی هولناک و جهنمی روبرو شدم.
کوچه شلوغ بود و اتمسفرِ شب با صدای گریهها، نالهها، آه و نفرینهای فامیل سنگینی میکرد. در میان آن همهمهی تاریک، صدای فریادهای پیرمردِ سختگیر، جدو **عبدالرحمن**، بلندتر از همه به گوش میرسید که با عصبانیت و خشم، بر سرِ هزینهی ناچیزِ دربستی با راننده تاکسیِ فرودگاه جدال و دعوا راه انداخته بود.
در میانهی این بلوا، چشمانِ خیس و وحشتزدهی خواهرهایم، فائزه و مریم، به محض دیدنِ من در میان سایهها، درخشید. آنها با شیون و فریاد به سمتم دویدند و دورم حلقه زدند.
نجاتِ کوچولو که حالا شش سال داشت، آستینِ کاپشنم را چنگ زده بود و با آن چشمان معصومش زار میزد. من مامان طاهره و خواهرهایم را یکییکی با تمام قامتم در آغوش کشیدم و بوی تنشان را عمیقاً نفس کشیدم تا برای روزهای تنهایی ذخیره کنم.
تا آخرین ثانیه، دستهای ظریف و لرزانِ فائزه و مریم در میان دستانِ بیست ساله ام قفل شده بود. اما راننده با بیرحمی بوق زد و فریاد کشید که دیر میشود. آنها سوار ماشین شدند و دربهای فلزی با صدای خشنی بسته شد.
ماشین حرکت کرد و من به دنبالش دویدم. هرگز و تا ابد آن قابِ سوزان را فراموش نخواهم کرد؛ چهرههای معصوم و بارانخوردهی خواهرهایم که از پشتِ شیشهی کثیف و تارِ عقبِ ماشین، با چشمانی لبریز از التماس به من خیره شده بودند و دستهای کوچکشان را روی شیشه میفشردند، در تاریکی جاده محو شد...
بغض راهِ نفسم را بست و اشک تمام دیدم را تار کرد. تمام راهِ برگشت تا خانهی بیبی را با هقهقی مردانه و بیوقفه در صندلی عقب تاکسی گریه کردم؛ حسِ شدیدِ یتیمی، بیپناهی و آوارگی قلبم را هزار پاره کرده بود. آن شب، تا سپیدهدم زمستانیِ مهرآباد، چشمانم به سیمهای آویزانِ سقف خیره ماند و خواب با چشمانم قهر کرد؛ من مانده بودم و یک برزخِ طولانیِ سهساله در وطنِ بی وطن...
برزخِ سهساله و کاتبِ صندوقچهی اسرار
بخش اول: مأمنِ آرامش بیبی و واگویههای شبانهی مهرآباد
پس از آن شبِ جگرسوزِ ۵ دیماه ۱۳۸۱ و تماشای محو شدنِ چهرهی خیس و ملتمسِ خواهرهایم از پشت شیشهی عقبِ تاکسی، من مانده بودم و یک تنهاییِ عظیم و بیانتها در وطنی که حالا برایم بیوطن شده بود. در آن دو سه روزِ نخست، ترسی فلجکننده از آیندهای نامعلوم، همچون بختکی سیاه بر روحِ بیستسالهام پنجه میانداخت. اما خیلی زود، دستِ تقدیر مرا در فضایی قرار داد که برایم شبیه به بیدار شدن از یک کابوسِ طولانی، متشنج و پر از اضطرابِ چندساله بود.
من اسباب و وسایلِ شخصیِ اندکم را در اتاقِ کوچکی در خانهی قدیمیِ بیبی فاطمه در **مهرآباد** پهن کرده بودم. در آن سکوتِ دنج، که تنها صدای تیکتاک ساعت دیواری و هوپهوپِ شبانهی پرندگان سکوتش را میشکست، جانِ من برای نخستین بار پس از سالها هیاهو، طعمِ گس اما شفابخشِ آرامش را میچشید. بیبی فاطمه—این زنِ رنجکشیده، باوقار و استوار—و **عمه پروین**، چنان با آغوشِ گشاده و بیمنت مرا در پناهِ خود گرفتند که گویی مادری مهربان تمام توجه، عشق و شفقتِ گمشدهی دنیا را یکجا به پای من میریخت.
هر بار که تلفن زنگ میزد و پدر یا خواهرهایم با دلهره از سیدنی جویای حالم میشدند، من با صدایی آرام و سرشار از رضایت به آنها دلداری میدادم و میگفتم: «نگران من نباشید... من در بهشتِ کوچکی زندگی میکنم که بعد از سالها دربهدری، بالاخره در آن آرام گرفتهام.»
اما این آرامشِ نوظهور، ذهنِ مرا به جای خواب کردن، بیدار کرد. وقتی غبارِ سنگینِ استرسهای روزمرهی مهاجرت و دوندگیهای اداری فرو نشست، انگار سدی در درونم شکست. در آن تنهاییِ دنجِ خانهی بیبی، تضاد عجیبی یقهی روحم را گرفت؛ با خود میگفتم چرا دنیای من و خواهرهایم باید اینچنین با درد، استرس، روانپریشیهای مدامِ خانوادگی و آوارگی گره بخورد؟ چه بر سرِ ما آمده بود که سهم ما از جوانی و زندگی معمولی، تنها غم، غریبی و از دست رفتنِ شادی بود؟
بیاختیار دست راستم را داخل جیبم میبردم و با انگشت شستم روی بند بالای انگشت اشارهام، روی آن خطِ زبر و سفید میکشیدم؛ ردِ سرخ و نفرینشدهی آن کلیدِ شوم! کلیدی که در آن بعدازظهری سوزان در سیزدهسالگی، با سادگی و اصرارِ مادرم مرضیه، در حیاطِ خانهی بیبی آن را از جیبم درآوردم و به او دادم تا قفلِ یک تراژدی ابدی را بگشاید.احساسِ گناه و آن عذاب وجدانِ کمرشکنِ قدیمی دوباره در سینهام بیدار شد، اما اینبار تصمیمی متفاوت گرفتم. تصمیم گرفتم دیگر از سایهها فرار نکنم؛ میخواستم پرده از اسرار، تسلیمها و بدبختیهای پشتسرگذاشتهی زندگیمان بردارم. میخواستم بدانم ریشهی اینهمه تلاطم در کجاست.
و ریشهی این خانوادهی پدری، تماماً در دستانِ پینهبستهی بیبی فاطمه بود. او لنگرگاه و امینِ گذشتهی ما بود؛ زنی که کولهباری از داغِ صدام، اخراجِ اجباری، مفقود و کشته شدن دو فرزند و از دست رفتنِ همسر را به دوش میکشید.
غروبها، وقتی هیاهوی مهرآباد به خاموشی میرفت، خانهی قدیمی بیبی فاطمه اتمسفری اثیری و مقدس به خود میگرفت. بیبی سماورِ برنجیِ قدیمیاش را روشن میکرد. صدای قلقلِ مداوم و ملایمِ آبجوش در فضای دنجِ اتاق، تنها صدای زنده در تاریکروشنِ شب بود. عمه پروین سینی چایِ تازه و هلدار را میآورد و ما دورِ آن گرما جمع میشدیم.
من، دفتری کهنه با برگههای کاهیِ سفید و یک قلم برداشتم، روی زانوهایم گذاشتم و روبروی چشمانِ خسته و کمسوی بیبی فاطمه نشستم. به او خیره شدم و با صدایی که از اشتیاق میلرزید گفتم: «بیبی... از نجف بگو. از ریشههایمان بگو. بگو چه بر سرِ ما آمد که سرنوشتِ ما بچهها اینگونه با غربت و درد گره خورد؟»
پس از آن شبِ جگرسوزِ ۵ دیماه ۱۳۸۱ و تماشای محو شدنِ چهرهی خیس و ملتمسِ خواهرهایم از پشت شیشهی عقبِ تاکسی، من مانده بودم و یک تنهاییِ عظیم و بیانتها در وطنی که حالا برایم بیوطن شده بود. در آن دو سه روزِ نخست، ترسی فلجکننده از آیندهای نامعلوم، همچون بختکی سیاه بر روحِ بیستسالهام پنجه میانداخت. اما خیلی زود، دستِ تقدیر مرا در فضایی قرار داد که برایم شبیه به بیدار شدن از یک کابوسِ طولانی، متشنج و پر از اضطرابِ چندساله بود.
من اسباب و وسایلِ شخصیِ اندکم را در اتاقِ کوچکی در خانهی قدیمیِ بیبی فاطمه در **مهرآباد** پهن کرده بودم. در آن سکوتِ دنج، که تنها صدای تیکتاک ساعت دیواری و هوپهوپِ شبانهی پرندگان سکوتش را میشکست، جانِ من برای نخستین بار پس از سالها هیاهو، طعمِ گس اما شفابخشِ آرامش را میچشید. بیبی فاطمه—این زنِ رنجکشیده، باوقار و استوار—و **عمه پروین**، چنان با آغوشِ گشاده و بیمنت مرا در پناهِ خود گرفتند که گویی مادری مهربان تمام توجه، عشق و شفقتِ گمشدهی دنیا را یکجا به پای من میریخت.
هر بار که تلفن زنگ میزد و پدر یا خواهرهایم با دلهره از سیدنی جویای حالم میشدند، من با صدایی آرام و سرشار از رضایت به آنها دلداری میدادم و میگفتم: «نگران من نباشید... من در بهشتِ کوچکی زندگی میکنم که بعد از سالها دربهدری، بالاخره در آن آرام گرفتهام.»
اما این آرامشِ نوظهور، ذهنِ مرا به جای خواب کردن، بیدار کرد. وقتی غبارِ سنگینِ استرسهای روزمرهی مهاجرت و دوندگیهای اداری فرو نشست، انگار سدی در درونم شکست. در آن تنهاییِ دنجِ خانهی بیبی، تضاد عجیبی یقهی روحم را گرفت؛ با خود میگفتم چرا دنیای من و خواهرهایم باید اینچنین با درد، استرس، روانپریشیهای مدامِ خانوادگی و آوارگی گره بخورد؟ چه بر سرِ ما آمده بود که سهم ما از جوانی و زندگی معمولی، تنها غم، غریبی و از دست رفتنِ شادی بود؟
بیاختیار دست راستم را داخل جیبم میبردم و با انگشت شستم روی بند بالای انگشت اشارهام، روی آن خطِ زبر و سفید میکشیدم؛ ردِ سرخ و نفرینشدهی آن کلیدِ شوم! کلیدی که در آن بعدازظهری سوزان در سیزدهسالگی، با سادگی و اصرارِ مادرم مرضیه، در حیاطِ خانهی بیبی آن را از جیبم درآوردم و به او دادم تا قفلِ یک تراژدی ابدی را بگشاید.احساسِ گناه و آن عذاب وجدانِ کمرشکنِ قدیمی دوباره در سینهام بیدار شد، اما اینبار تصمیمی متفاوت گرفتم. تصمیم گرفتم دیگر از سایهها فرار نکنم؛ میخواستم پرده از اسرار، تسلیمها و بدبختیهای پشتسرگذاشتهی زندگیمان بردارم. میخواستم بدانم ریشهی اینهمه تلاطم در کجاست.
و ریشهی این خانوادهی پدری، تماماً در دستانِ پینهبستهی بیبی فاطمه بود. او لنگرگاه و امینِ گذشتهی ما بود؛ زنی که کولهباری از داغِ صدام، اخراجِ اجباری، مفقود و کشته شدن دو فرزند و از دست رفتنِ همسر را به دوش میکشید.
غروبها، وقتی هیاهوی مهرآباد به خاموشی میرفت، خانهی قدیمی بیبی فاطمه اتمسفری اثیری و مقدس به خود میگرفت. بیبی سماورِ برنجیِ قدیمیاش را روشن میکرد. صدای قلقلِ مداوم و ملایمِ آبجوش در فضای دنجِ اتاق، تنها صدای زنده در تاریکروشنِ شب بود. عمه پروین سینی چایِ تازه و هلدار را میآورد و ما دورِ آن گرما جمع میشدیم.
من، دفتری کهنه با برگههای کاهیِ سفید و یک قلم برداشتم، روی زانوهایم گذاشتم و روبروی چشمانِ خسته و کمسوی بیبی فاطمه نشستم. به او خیره شدم و با صدایی که از اشتیاق میلرزید گفتم: «بیبی... از نجف بگو. از ریشههایمان بگو. بگو چه بر سرِ ما آمد که سرنوشتِ ما بچهها اینگونه با غربت و درد گره خورد؟»
## بخش دوم: صندوقچهی اسرار بیبی فاطمه و آوای گمشدهی نجف
باران زمستانی مهرآباد، بیوقفه و ملایم روی شیشههای کوچک اتاق میکوبید و اتمسفر خانه را در سکوتی رویایی غرق میکرد. نورِ ضعیفِ چراغ نفتی، سایههای بلندی روی دیوارهای گچی میانداخت و چینوچروکهای عمیقِ صورتِ بیبی را برجستهتر نشان میداد.
بیبی سماور را با دستانی که به خاطر پارکینسون و غمِ روزگار مدام میلرزید، تنظیم کرد و یک استکان چای تازه و هلدار جلوی من گذاشت. من لرزش خفیف لبهایش و شماره افتادنِ نفسهای خستهاش را تماشا میکردم؛ نفسهایی که گویی با هر دم و بازدم، غبارِ خاکسترشدهی خاطراتِ تلخ و شیرینِ چند دهه آوارگیِ خاندانِ موسوی را از اعماق سینهاش بیرون میکشید.
آهی سرد و طولانی از سینهی بیبی برخاست. نگاهش به نقطهای نامعلوم در بیکرانِ زمان دوخته شد؛ گویی دیوارهای خشتیِ خانهی مهرآباد ناگهان در چشمهایش ذوب شدند و آوای زنگدارِ صدایش، روحِ مرا فرسنگها دورتر و به دههها قبل برد... به کوچهپسکوچههای داغِ نجف!
بیبی چشمانش را بست و آرام گفت: «محسنم... خورشیدِ نجف بیرحم و داغ بود، اما گنبدهای طلاییِ حرمِ امیرالمؤمنین چنان در میان غبارِ کویری شهر میدرخشیدند که تماشایشان جانِ هر انسانِ خستهای را صفا میداد. در حاشیهی همان شهرِ مقدس و ملتهب، ما خانهی کوچک و دنجی با دیوارهای سفیدکاریشده داشتیم که حیاطش زیر سایهی تکدرختِ انار پناهگاه ما بود. وقتی پدربزرگت **«محسن»** جوانمرگ شد و بر اثر بیماری پرکشید، من ماندم و دو طفلِ معصوم و بیسرپناه در آن غربتِ سیاهِ نجف که باید یکتنه برایشان هم مادر میبودم و هم پدر و نانآور...»
اینجا بود که من دستم را بالا بردم، حرکت قلمم را متوقف کردم و با تردیدی که در چشمانم دویده بود، گفتم: «بیبی... صبر کن. یک چیزی هست که ریاضیِ خاطراتم را به هم میریزد. تو گفتی جدو محسن، سالها پیش در نجف، وقتی خیلی جوان بود از دنیا رفت... گفتی پدرم ظاهر و عمو **جلال** در کودکی یتیم شدند... پس چطور ممکن است که تو اینهمه فرزند داشته باشی؟ چطور سالها بعد از فوتِ جدو محسن، عموها و عمههای کوچکترم به این خانواده اضافه شدند؟ آخه چه رازی در پشت این ناگفتهها پنهان است؟»
سکوتِ عمیقی اتاق را فراگرفت. بیبی فاطمه آهِ جانسوزی کشید و چادرش را دور شانههای نحیفش محکمتر کرد. چشمانش در نورِ ضعیف چراغ نفتی، براق از اشک شد. او به آرامی دستِ چروکیدهاش را روی دستم گذاشت و با صدایی به نجوا گفت: «محسنم... این همان ناگفتهی بزرگی است که ستونِ پنهانِ خانهی ما در نجف بود. حقیقت این است که پدرت ظاهر و عمویت جلال، تنها ثمرههای پیوندِ من و همسرِ جوانمرگم، جدو محسن بودند... وقتی محسن پرکشید، من زنی جوان با دو کودکِ یتیم در جامعهی سختِ آن روزگار بودم. در قانونِ نانوشتهی مردمانِ ساداتِ آن دیار، یتیمانِ یک برادر نباید زیر دستِ غریبه بزرگ میشدند یا نامِ دیگری روی پیشانیشان مینشست. در همان روزهای ناامیدی، مردی از جنس مروّت و غیرتِ بیتوقع پا پیش گذاشت؛ برادرِ شوهرم، عموی بزرگِ تو: **«سِدمیر»**! سِدمیر خودش مردِ عیالواری بود؛ خانه و زندگیِ مستقلِ خودش را داشت. اما او غیرتِ سادات داشت؛ طاقت نداشت ببیند یتیمانِ برادرش آواره و بیسایهبان شدهاند. او برای آنکه بتواند پناهی قانونی، شرعی و همیشگی برای من و فرزندان برادرش بسازد، آستینها را بالا زد، مرا به همسری برگزید و پدرِ سایهسرِ ظاهر و جلالِ کوچک شد. محسن جانم... تمامِ خواهرها و برادرهای کوچکتری که نام بردی—از **محمد** و **علی** و **نادر** گرفته تا زهره و حلیمه و رؤیا و پروین—همگی فرزندانِ من و سِدمیرِ بزرگوار هستند. او نه تنها عمو بود، بلکه برای کلِ این خانواده پدری کرد و تا آخرین نفس، نگذاشت غبارِ یتیمی بر چهرهی ظاهر و جلال بنشیند...»
بیبی پس از جرعهای چای سردشده، به جگرسوزترین ورقِ صندوقچهاش رسید: «روزهای من خیلی قبل از سپیدهدم آغاز میشد. در تاریکروشنِ اتاق، زانو میزدم و با این دستهای خسته، دوکهای نخریسی یا همان ماسولهها را میچرخاندم تا نانِ حلال برای این خانوادهی بزرگ تأمین کنم. پدرت ظاهر در جوانی بسیار آرام و متفکر بود و در داروخانهای کوچک کار میکرد. هر شب، سفرهی سادهی شاممان را زیر سایهی همان درختِ انارِ حیاط پهن میکردیم و با وجود سختیها شاد بودیم... اما رژیمِ بعث صدام روزبهروز بیرحمتر میشد. از آنجا که من اصالتی ایرانی داشتم، خیلی زود سایهی سوءظن روی خانهمان پهن شد. سرانجام، پیش از آنکه طوفانِ بعث ما را متلاشی کند، پدرت ظاهر، ناچار شد پنهانی نجف را به مقصدِ ایران ترک کند... چهار سال پس از رفتن او، آن روزِ سیاه در سال ۱۳۶۳ (۱۹۸۴ میلادی) فرا رسید! سربازان بعثی صدام به خانهمان هجوم آوردند و ما را کشانکشان به یک مرکزِ بازداشتِ شلوغ و هولناک بردند. در میان آن واویلا، ناگهان دو سربازِ بیرحم دستهای پسرِ هجدهسالهام، **«محمد»**—عمویِ رشید و نجیبِ تو—را گرفتند تا او را از من جدا کنند. من زار میزدم، فریاد میکشیدم، به پوتینهایشان چنگ میزدم... اما آنها گفتند جوانانِ بالغ حقِ خروج به سمتِ ایران را ندارند. محمد در حالی که تقلا میکرد، به چشمهای اشکبارِ من خیره شد و با تمام وجود فریاد زد: «مادر... قوی باش! من راهی برای برگشتن به آغوشت پیدا میکنم...» و این آخرین باری بود که صدای پسرم محمد را شنیدم. نزدیک به بیست سال گذشته است محسن... و من هنوز هر شب وقتی دوکهای نخ را میچرخانم، همان فریادِ محمد در گوشم زنگ میزند. هیچکس نفهمید جگرگوشهی من در کدام گورِ دستهجمعیِ صدام غریبانه جان سپرد...»
هرگز آن لحظه را فراموش نمیکنم. به اینجا که رسید، کلمات در گلوی بیبی خفه شدند. نام «محمد» و «علی» برای او تنها یک کلمه نبود، بلکه ماشهای بود که تمام سدهای مقاومت روحش را در هم میشکست. هر وقت که صحبت از این دو پسر به میان میآمد، بیبی از خود بیخود میشد. چادرش را روی صورتش کشید و چنان به گریه و زاریِ جانسوزی افتاد که شانههای نحیفش بهشدت به لرزه درآمد. هقهقِ او فضای دنج اتاق را پر کرد و دیگر نتوانست حتی یک کلمه به زبان بیاورد.
من با دستانِ لرزان قلم و دفترم را پایین گذاشتم، نزدیکتر رفتم و در سکوت، دستهای سرد و چروکیدهاش را در دست گرفتم. دقایقِ طولانی و سنگینی گذشت تا اینکه طوفانِ آن اندوهِ عمیق کمی فروکش کرد. بیبی با گوشهی چادر، اشکهای روی شیارهای صورتش را پاک کرد، نفسِ عمیق و لرزانی کشید و وقتی کمی آرامتر شد، بقیهی داستانِ پرخونِ خانواده را اینگونه برایم ادامه داد:
«زخمِ مفقود شدنِ محمد هنوز تازه بود که داغِ بزرگتری پشتم را خم کرد... داغِ پسرم **«علی»**! علیِ ناکام و نجیبم، پس از هجرت به ایران هرگز نتوانست طعمِ تلخِ غربت و دوری از وطن را تاب بیاورد. او تصمیم گرفت پنهانی به خاکِ عراق بازگردد... اما در میانهی جادههای مرزی، سربازانِ بعثی سایهاش را دیدند و با رگبارِ گلولههایشان، علیِ مرا در خاک و خون کشیدند...»
صدای بیبی در میان سیلابِ اشکهایش برید. دستِ لرزانش را روی سینهاش فشرد، گویی هنوز هم از آن زخمهای کهنه خون میچکید، و با قامتی که زیر بارِ این دو فاجعه کاملاً در هم شکسته بود، سرش را به پشتیِ کهنهی اتاق تکیه داد و بیصدا اشک ریخت. من با دستانِ لرزان، دفترم را روی زمین گذاشتم. اشکهای من نیز روی برگه چکانده شده بود و کلمات را تار میکرد. نگاهی به دستِ راستم انداختم؛ حالا خوب میفهمیدم ما فرزندانِ خاندانی بودیم که ریشههایش در نجف با خونِ شهادتِ عمو علی، مظلومیتِ عمو محمدِ مفقودالاثر و فداکاریهای ایثارگرانهای چون سِدمیر آبیاری شده بود. من کاتبِ این دردهای مقدس شده بودم تا تاریخمان فراموش نشود.
باران زمستانی مهرآباد، بیوقفه و ملایم روی شیشههای کوچک اتاق میکوبید و اتمسفر خانه را در سکوتی رویایی غرق میکرد. نورِ ضعیفِ چراغ نفتی، سایههای بلندی روی دیوارهای گچی میانداخت و چینوچروکهای عمیقِ صورتِ بیبی را برجستهتر نشان میداد.
بیبی سماور را با دستانی که به خاطر پارکینسون و غمِ روزگار مدام میلرزید، تنظیم کرد و یک استکان چای تازه و هلدار جلوی من گذاشت. من لرزش خفیف لبهایش و شماره افتادنِ نفسهای خستهاش را تماشا میکردم؛ نفسهایی که گویی با هر دم و بازدم، غبارِ خاکسترشدهی خاطراتِ تلخ و شیرینِ چند دهه آوارگیِ خاندانِ موسوی را از اعماق سینهاش بیرون میکشید.
آهی سرد و طولانی از سینهی بیبی برخاست. نگاهش به نقطهای نامعلوم در بیکرانِ زمان دوخته شد؛ گویی دیوارهای خشتیِ خانهی مهرآباد ناگهان در چشمهایش ذوب شدند و آوای زنگدارِ صدایش، روحِ مرا فرسنگها دورتر و به دههها قبل برد... به کوچهپسکوچههای داغِ نجف!
بیبی چشمانش را بست و آرام گفت: «محسنم... خورشیدِ نجف بیرحم و داغ بود، اما گنبدهای طلاییِ حرمِ امیرالمؤمنین چنان در میان غبارِ کویری شهر میدرخشیدند که تماشایشان جانِ هر انسانِ خستهای را صفا میداد. در حاشیهی همان شهرِ مقدس و ملتهب، ما خانهی کوچک و دنجی با دیوارهای سفیدکاریشده داشتیم که حیاطش زیر سایهی تکدرختِ انار پناهگاه ما بود. وقتی پدربزرگت **«محسن»** جوانمرگ شد و بر اثر بیماری پرکشید، من ماندم و دو طفلِ معصوم و بیسرپناه در آن غربتِ سیاهِ نجف که باید یکتنه برایشان هم مادر میبودم و هم پدر و نانآور...»
اینجا بود که من دستم را بالا بردم، حرکت قلمم را متوقف کردم و با تردیدی که در چشمانم دویده بود، گفتم: «بیبی... صبر کن. یک چیزی هست که ریاضیِ خاطراتم را به هم میریزد. تو گفتی جدو محسن، سالها پیش در نجف، وقتی خیلی جوان بود از دنیا رفت... گفتی پدرم ظاهر و عمو **جلال** در کودکی یتیم شدند... پس چطور ممکن است که تو اینهمه فرزند داشته باشی؟ چطور سالها بعد از فوتِ جدو محسن، عموها و عمههای کوچکترم به این خانواده اضافه شدند؟ آخه چه رازی در پشت این ناگفتهها پنهان است؟»
سکوتِ عمیقی اتاق را فراگرفت. بیبی فاطمه آهِ جانسوزی کشید و چادرش را دور شانههای نحیفش محکمتر کرد. چشمانش در نورِ ضعیف چراغ نفتی، براق از اشک شد. او به آرامی دستِ چروکیدهاش را روی دستم گذاشت و با صدایی به نجوا گفت: «محسنم... این همان ناگفتهی بزرگی است که ستونِ پنهانِ خانهی ما در نجف بود. حقیقت این است که پدرت ظاهر و عمویت جلال، تنها ثمرههای پیوندِ من و همسرِ جوانمرگم، جدو محسن بودند... وقتی محسن پرکشید، من زنی جوان با دو کودکِ یتیم در جامعهی سختِ آن روزگار بودم. در قانونِ نانوشتهی مردمانِ ساداتِ آن دیار، یتیمانِ یک برادر نباید زیر دستِ غریبه بزرگ میشدند یا نامِ دیگری روی پیشانیشان مینشست. در همان روزهای ناامیدی، مردی از جنس مروّت و غیرتِ بیتوقع پا پیش گذاشت؛ برادرِ شوهرم، عموی بزرگِ تو: **«سِدمیر»**! سِدمیر خودش مردِ عیالواری بود؛ خانه و زندگیِ مستقلِ خودش را داشت. اما او غیرتِ سادات داشت؛ طاقت نداشت ببیند یتیمانِ برادرش آواره و بیسایهبان شدهاند. او برای آنکه بتواند پناهی قانونی، شرعی و همیشگی برای من و فرزندان برادرش بسازد، آستینها را بالا زد، مرا به همسری برگزید و پدرِ سایهسرِ ظاهر و جلالِ کوچک شد. محسن جانم... تمامِ خواهرها و برادرهای کوچکتری که نام بردی—از **محمد** و **علی** و **نادر** گرفته تا زهره و حلیمه و رؤیا و پروین—همگی فرزندانِ من و سِدمیرِ بزرگوار هستند. او نه تنها عمو بود، بلکه برای کلِ این خانواده پدری کرد و تا آخرین نفس، نگذاشت غبارِ یتیمی بر چهرهی ظاهر و جلال بنشیند...»
بیبی پس از جرعهای چای سردشده، به جگرسوزترین ورقِ صندوقچهاش رسید: «روزهای من خیلی قبل از سپیدهدم آغاز میشد. در تاریکروشنِ اتاق، زانو میزدم و با این دستهای خسته، دوکهای نخریسی یا همان ماسولهها را میچرخاندم تا نانِ حلال برای این خانوادهی بزرگ تأمین کنم. پدرت ظاهر در جوانی بسیار آرام و متفکر بود و در داروخانهای کوچک کار میکرد. هر شب، سفرهی سادهی شاممان را زیر سایهی همان درختِ انارِ حیاط پهن میکردیم و با وجود سختیها شاد بودیم... اما رژیمِ بعث صدام روزبهروز بیرحمتر میشد. از آنجا که من اصالتی ایرانی داشتم، خیلی زود سایهی سوءظن روی خانهمان پهن شد. سرانجام، پیش از آنکه طوفانِ بعث ما را متلاشی کند، پدرت ظاهر، ناچار شد پنهانی نجف را به مقصدِ ایران ترک کند... چهار سال پس از رفتن او، آن روزِ سیاه در سال ۱۳۶۳ (۱۹۸۴ میلادی) فرا رسید! سربازان بعثی صدام به خانهمان هجوم آوردند و ما را کشانکشان به یک مرکزِ بازداشتِ شلوغ و هولناک بردند. در میان آن واویلا، ناگهان دو سربازِ بیرحم دستهای پسرِ هجدهسالهام، **«محمد»**—عمویِ رشید و نجیبِ تو—را گرفتند تا او را از من جدا کنند. من زار میزدم، فریاد میکشیدم، به پوتینهایشان چنگ میزدم... اما آنها گفتند جوانانِ بالغ حقِ خروج به سمتِ ایران را ندارند. محمد در حالی که تقلا میکرد، به چشمهای اشکبارِ من خیره شد و با تمام وجود فریاد زد: «مادر... قوی باش! من راهی برای برگشتن به آغوشت پیدا میکنم...» و این آخرین باری بود که صدای پسرم محمد را شنیدم. نزدیک به بیست سال گذشته است محسن... و من هنوز هر شب وقتی دوکهای نخ را میچرخانم، همان فریادِ محمد در گوشم زنگ میزند. هیچکس نفهمید جگرگوشهی من در کدام گورِ دستهجمعیِ صدام غریبانه جان سپرد...»
هرگز آن لحظه را فراموش نمیکنم. به اینجا که رسید، کلمات در گلوی بیبی خفه شدند. نام «محمد» و «علی» برای او تنها یک کلمه نبود، بلکه ماشهای بود که تمام سدهای مقاومت روحش را در هم میشکست. هر وقت که صحبت از این دو پسر به میان میآمد، بیبی از خود بیخود میشد. چادرش را روی صورتش کشید و چنان به گریه و زاریِ جانسوزی افتاد که شانههای نحیفش بهشدت به لرزه درآمد. هقهقِ او فضای دنج اتاق را پر کرد و دیگر نتوانست حتی یک کلمه به زبان بیاورد.
من با دستانِ لرزان قلم و دفترم را پایین گذاشتم، نزدیکتر رفتم و در سکوت، دستهای سرد و چروکیدهاش را در دست گرفتم. دقایقِ طولانی و سنگینی گذشت تا اینکه طوفانِ آن اندوهِ عمیق کمی فروکش کرد. بیبی با گوشهی چادر، اشکهای روی شیارهای صورتش را پاک کرد، نفسِ عمیق و لرزانی کشید و وقتی کمی آرامتر شد، بقیهی داستانِ پرخونِ خانواده را اینگونه برایم ادامه داد:
«زخمِ مفقود شدنِ محمد هنوز تازه بود که داغِ بزرگتری پشتم را خم کرد... داغِ پسرم **«علی»**! علیِ ناکام و نجیبم، پس از هجرت به ایران هرگز نتوانست طعمِ تلخِ غربت و دوری از وطن را تاب بیاورد. او تصمیم گرفت پنهانی به خاکِ عراق بازگردد... اما در میانهی جادههای مرزی، سربازانِ بعثی سایهاش را دیدند و با رگبارِ گلولههایشان، علیِ مرا در خاک و خون کشیدند...»
صدای بیبی در میان سیلابِ اشکهایش برید. دستِ لرزانش را روی سینهاش فشرد، گویی هنوز هم از آن زخمهای کهنه خون میچکید، و با قامتی که زیر بارِ این دو فاجعه کاملاً در هم شکسته بود، سرش را به پشتیِ کهنهی اتاق تکیه داد و بیصدا اشک ریخت. من با دستانِ لرزان، دفترم را روی زمین گذاشتم. اشکهای من نیز روی برگه چکانده شده بود و کلمات را تار میکرد. نگاهی به دستِ راستم انداختم؛ حالا خوب میفهمیدم ما فرزندانِ خاندانی بودیم که ریشههایش در نجف با خونِ شهادتِ عمو علی، مظلومیتِ عمو محمدِ مفقودالاثر و فداکاریهای ایثارگرانهای چون سِدمیر آبیاری شده بود. من کاتبِ این دردهای مقدس شده بودم تا تاریخمان فراموش نشود.
## بخش سوم: سقوط مجسمهی صدام و بارانِ صلهرحم در مهرآباد
بهار سال ۱۳۸۲ (آوریل ۲۰۰۳ میلادی) فرارسید؛ من در آستانهی بیستویکسالگی بودم که طوفانی تاریخی سراسر خاورمیانه را درنوردید. رژیم بعث و حکومت خفقانآورِ صدام حسین سقوط کرد.
یادم نمیرود؛ همراه با بیبی فاطمه خیره به تلویزیونِ دنجِ خانهی قدیمیمان در مهرآباد، تماشای پایین کشیده شدنِ مجسمهی برنزی صدام در میدان فردوس بغداد، برای ما شبیه به پایانِ یک کابوسِ هجدهسالهی سیاه بود؛ کابوسی که خونِ خانوادهی ما را مکیده بود. با فروپاشی آن دژِ آهنی، مرزهایی که دههها بوی خون و سیمخاردار میدادند، ناگهان به روی خانوادههای راندهشده گشوده شدند.
درست در همین روزهای پر از امید، زنگ چوبیِ حیاط خانهی بیبی با ضربآهنگی شاد به صدا درآمد. وقتی درب را باز کردم، زنی باوقار، أبا بهسر و با چشمانی لبریز از بارانِ اشک در چارچوب در ایستاده بود. او عمهی بزرگوارم، **«عمه حلیمه»** بود که سالها پیش در نجف جا مانده بود. لحظهی آغوش کشیدن و دیدارِ بیبی فاطمه و عمه حلیمه، صحنهای بود که قلبِ سنگ را هم ذوب میکرد؛ دو زن از تبارِ ساداتِ داغدیده، پس از بیست سال آوارگی چنان یکدیگر را در آغوش فشردند و شیونِ شوق سر دادند که گویی تمام دردهای جگرسوزِ خانواده یکجا سرریز میشد.
خیلی زود، پای دیگر اعضای فامیل مثل **«عمه زهره»** و فرزندانش نیز به خانهی کوچک بیبی باز شد تا آنجا غرق در هیاهو، خندهها، پختوپزهای شلوغِ عراقی و استکانهای کمرآبخوردهی چای هلدار شود. گویی نجفِ گمشده با تمام شکوهش به خانهی بیبی اسبابکشی کرده بود تا برزخِ تنهاییِ من در غیابِ پدر و خواهرهایم، برای مدتی کوتاه التیام یابد.
بهار سال ۱۳۸۲ (آوریل ۲۰۰۳ میلادی) فرارسید؛ من در آستانهی بیستویکسالگی بودم که طوفانی تاریخی سراسر خاورمیانه را درنوردید. رژیم بعث و حکومت خفقانآورِ صدام حسین سقوط کرد.
یادم نمیرود؛ همراه با بیبی فاطمه خیره به تلویزیونِ دنجِ خانهی قدیمیمان در مهرآباد، تماشای پایین کشیده شدنِ مجسمهی برنزی صدام در میدان فردوس بغداد، برای ما شبیه به پایانِ یک کابوسِ هجدهسالهی سیاه بود؛ کابوسی که خونِ خانوادهی ما را مکیده بود. با فروپاشی آن دژِ آهنی، مرزهایی که دههها بوی خون و سیمخاردار میدادند، ناگهان به روی خانوادههای راندهشده گشوده شدند.
درست در همین روزهای پر از امید، زنگ چوبیِ حیاط خانهی بیبی با ضربآهنگی شاد به صدا درآمد. وقتی درب را باز کردم، زنی باوقار، أبا بهسر و با چشمانی لبریز از بارانِ اشک در چارچوب در ایستاده بود. او عمهی بزرگوارم، **«عمه حلیمه»** بود که سالها پیش در نجف جا مانده بود. لحظهی آغوش کشیدن و دیدارِ بیبی فاطمه و عمه حلیمه، صحنهای بود که قلبِ سنگ را هم ذوب میکرد؛ دو زن از تبارِ ساداتِ داغدیده، پس از بیست سال آوارگی چنان یکدیگر را در آغوش فشردند و شیونِ شوق سر دادند که گویی تمام دردهای جگرسوزِ خانواده یکجا سرریز میشد.
خیلی زود، پای دیگر اعضای فامیل مثل **«عمه زهره»** و فرزندانش نیز به خانهی کوچک بیبی باز شد تا آنجا غرق در هیاهو، خندهها، پختوپزهای شلوغِ عراقی و استکانهای کمرآبخوردهی چای هلدار شود. گویی نجفِ گمشده با تمام شکوهش به خانهی بیبی اسبابکشی کرده بود تا برزخِ تنهاییِ من در غیابِ پدر و خواهرهایم، برای مدتی کوتاه التیام یابد.
## بخش چهارم: طوفانِ تریاک و اندوهِ تلویزیونِ متلاشیشده
اما برزخِ تنهاییِ من در مهرآباد همیشه با عطر هل و صلهرحمهای شیرین همراه نبود. بزرگترین و غمانگیزترینِ این طوفانها، در وجودِ عموی جوانم، **«عمو نادر»** خلاصه میشد.
عمو نادر در باطن انسانی بسیار مهربان و دلرحم بود؛ اما برای فرار از دردهای درونیاش فریبِ رفقای ناباب را خورده و به دامِ اعتیاد افتاده بود. اسارتی شوم که هر آخر هفته، دودِ تیره و غلیظِ تریاک و رفتارهای غیرقابلپیشبینیاش را به خانهی بیبی میکشاند.
یک روز آخرِ هفته، بیبی فاطمه به همراه عمه **خدیجه** برای کاری از خانه خارج شدند. بیبی مرا به گوشهای کشید و با نگرانی گفت: «محسن... درب را از داخل قفل کن و به روی هیچکس، حتی عمویت نادر، باز نکن.» من اطاعت کردم و درب چوبی را سه قفله کردم. سپس به اتاقم رفتم و غرق در دنیای جادوییِ بازیِ محبوبم (پلیاستیشن) شدم. آنچنان غرق در هیجان روی صفحه تلویزیون کوچک ۱۴ اینچیام بودم که متوجه اطرافم نشدم.
عمو نادر پشت درب رسیده بود و وقتی با قفل بسته روبرو شد، گمان کرد طرد شده است. این احساس، آتشِ خشم را در وجودِ حساس و روانِ بیقرارش شعلهور کرد. وقتی بالاخره متوجه لگدهای او به در شدم و با ترس در را باز کردم، او مرا به عقب هل داد و غرید: «چرا وقتی زنگ زدم باز نکردی؟» توضیح دادم که دستور بیبی بوده است.
این حرف روح مجروح او را بیشتر جریحهدار کرد. او به سمت اتاقم هجوم برد، قابِ عکس خانوادگیِ ما را که تنها دلخوشیِ شبهای تنهاییام بود، از روی دیوار چنگ زد و تکهتکه کرد! سپس بساط تریاکش را در حیاط پهن کرد. من در گوشهی اتاقم کز کرده بودم و بیصدا اشک میریختم. عمو نادر که در مه غلیظ افیون غرق بود، با یک پیچگوشتی به اتاقم برگشت و در اوج خشم، ضربهای به شیشه تلویزیونِ محبوبم زد و آن را جلوی چشمانم متلاشی کرد!
من با دستانِ لرزان شمارهی سیدنی را گرفتم و هقهقکنان ماجرا را به پدرم ظاهر گفتم، اما عمو نادر در دنیای اندوهِ خودش غرق بود. غصهی سقوطِ عمو نادر زمانی برایم سنگینتر شد که دیدم این بلای شوم چطور روحِ نجیبش را مسخ کرده است؛ تا جایی که برای تأمین مخارجِ موادش، دوچرخهای را که حامد، پسر عمهام، به من هدیه داده بود فروخت و حتی پولجیبیهای مرا پنهانی از جیبم برمیداشت. برزخِ من در مهرآباد با تماشای ویرانیِ انسانی که دوستش داشتم، سختتر از همیشه میگذشت.
اما برزخِ تنهاییِ من در مهرآباد همیشه با عطر هل و صلهرحمهای شیرین همراه نبود. بزرگترین و غمانگیزترینِ این طوفانها، در وجودِ عموی جوانم، **«عمو نادر»** خلاصه میشد.
عمو نادر در باطن انسانی بسیار مهربان و دلرحم بود؛ اما برای فرار از دردهای درونیاش فریبِ رفقای ناباب را خورده و به دامِ اعتیاد افتاده بود. اسارتی شوم که هر آخر هفته، دودِ تیره و غلیظِ تریاک و رفتارهای غیرقابلپیشبینیاش را به خانهی بیبی میکشاند.
یک روز آخرِ هفته، بیبی فاطمه به همراه عمه **خدیجه** برای کاری از خانه خارج شدند. بیبی مرا به گوشهای کشید و با نگرانی گفت: «محسن... درب را از داخل قفل کن و به روی هیچکس، حتی عمویت نادر، باز نکن.» من اطاعت کردم و درب چوبی را سه قفله کردم. سپس به اتاقم رفتم و غرق در دنیای جادوییِ بازیِ محبوبم (پلیاستیشن) شدم. آنچنان غرق در هیجان روی صفحه تلویزیون کوچک ۱۴ اینچیام بودم که متوجه اطرافم نشدم.
عمو نادر پشت درب رسیده بود و وقتی با قفل بسته روبرو شد، گمان کرد طرد شده است. این احساس، آتشِ خشم را در وجودِ حساس و روانِ بیقرارش شعلهور کرد. وقتی بالاخره متوجه لگدهای او به در شدم و با ترس در را باز کردم، او مرا به عقب هل داد و غرید: «چرا وقتی زنگ زدم باز نکردی؟» توضیح دادم که دستور بیبی بوده است.
این حرف روح مجروح او را بیشتر جریحهدار کرد. او به سمت اتاقم هجوم برد، قابِ عکس خانوادگیِ ما را که تنها دلخوشیِ شبهای تنهاییام بود، از روی دیوار چنگ زد و تکهتکه کرد! سپس بساط تریاکش را در حیاط پهن کرد. من در گوشهی اتاقم کز کرده بودم و بیصدا اشک میریختم. عمو نادر که در مه غلیظ افیون غرق بود، با یک پیچگوشتی به اتاقم برگشت و در اوج خشم، ضربهای به شیشه تلویزیونِ محبوبم زد و آن را جلوی چشمانم متلاشی کرد!
من با دستانِ لرزان شمارهی سیدنی را گرفتم و هقهقکنان ماجرا را به پدرم ظاهر گفتم، اما عمو نادر در دنیای اندوهِ خودش غرق بود. غصهی سقوطِ عمو نادر زمانی برایم سنگینتر شد که دیدم این بلای شوم چطور روحِ نجیبش را مسخ کرده است؛ تا جایی که برای تأمین مخارجِ موادش، دوچرخهای را که حامد، پسر عمهام، به من هدیه داده بود فروخت و حتی پولجیبیهای مرا پنهانی از جیبم برمیداشت. برزخِ من در مهرآباد با تماشای ویرانیِ انسانی که دوستش داشتم، سختتر از همیشه میگذشت.
## بخش پنجم: پایانِ برزخِ سهساله و معجزهی پرواز به سیدنی
سه سال انتظارِ کشنده؛ سه سال دویدن میان بیم و امید، و سه سالی که هر روزش آزمونی برای سنجشِ عیارِ تابآوری من در وطنی بود که پناهگاهی جز اتاقِ دنج بیبی فاطمه نداشت.
پروندهی ویزای من در سفارت استرالیا با بهانهی نداشتن ضامن مالی همچنان مسدود بود. حتی عمو **حمید** هم آستین بالا زد تا ضامن من شود، اما سفارت با بیرحمیِ بوروکراتیک، ضمانتِ او را نیز رد کرد. در همین سالهای بلاتکلیفی، اخبار متفاوتی از سیدنی به گوشم میرسید؛ خبر نامزدی و خواستگاری برای خواهرم فائزه قند در دلم آب میکرد، اما خبرِ تلخ فوتِ ناگهانیِ جنینِ برادرم **تحسین** در شکمِ مادرش، داغی سنگین بر سینهام گذاشت.
شاید خواننده در اینجا بپرسد: وقتی هیچ ضامنی پیدا نشد و پرونده به بنبستِ مطلق خورده بود، پس این گرهِ کور چگونه باز شد و ویزا از کجا درآمد؟ پاسخ این سوال، یکی از همان ناگفتههای عجیب و تلخِ مهاجرت است. در روزهایی که تاریکی مطلق بر پروندهام سایه انداخته بود، پدرم ظاهر و مامان **طاهره** در سیدنی، با قلبی شکسته، چشمانی گریان و غروری که برای نجاتِ فرزندشان زیر پا گذاشته بودند، دست به دامانِ هر آشنا و غریبهای شدند.
التماسها و بیقراریِ این پدر و مادرِ دورافتاده، سرانجام دلِ یک تاجرِ (بیزنسمن) عراقی را به رحم آورد. او که از این فراقِ خانوادگی عمیقاً متأثر شده بود، واسطه شد و یکی از دوستانِ ثروتمندش را راضی کرد تا ضمانتِ مالیِ مرا بر عهده بگیرد؛ با این قول و قرارِ محکم که من پس از ورود به استرالیا هرگز سربارِ کسی نخواهم شد و مشکلی پیش نخواهد آمد.
سرانجام، به لطفِ همین ضمانتِ نجاتبخش، در روز دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۴ (۹ مه ۲۰۰۵ میلادی)، آن معجزهای که سه سال برایش گریسته بودم، درِ خانهی قدیمی بیبی فاطمه را کوبید: **ویزای من صادر شده بود!**
وقتی خبرِ صدور ویزا قطعی شد، به سفارش و توصیهی اکیدِ پدرم، به بازار رفتم و دو عدد ساعت مچیِ «سیکو» باکیفیت و باارزش از ایران خریدم. قرار بود یکی از آنها را به آن تاجرِ واسطه بدهیم و دیگری را از طریق او به دستِ آن دوستِ ثروتمندی برسانیم که ضمانتم را کرده بود، تا گوشهای از این لطفِ بزرگ را جبران کرده باشیم. هرچند من همیشه در خلوتِ خودم به این شک داشتم که شاید اصلاً دوستِ ثروتمندی در کار نبوده و آن بیزنسمنِ مهربان، خودش با بزرگواری ضمانتم را کرده بود و نمیخواست نامش فاش شود!
پس از دوندگیهای فراوان و عبور از سدِ مسئولین دولتی برای گرفتن مهرِ خروج، روز موعود فرا رسید: جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۸۴ (۳ ژوئن ۲۰۰۵ میلادی). من، در سن بیستوسه سالگی، سوار بر هواپیما شدم و بر فرازِ اقیانوسها پرواز کردم. وقتی چرخهای هواپیما روی باندِ فرودگاهِ سیدنی نشست، قلبم در سینه میکوبید. با گامهایی لرزان و پُر از اشتیاق وارد سالنِ ورودی شدم. آنجا، در میان نورهای روشنِ فرودگاه، چهرهی خسته اما خندانِ پدرم ظاهر و خواهرهایم را دیدم.
در یک ثانیه، زمان متوقف شد. ما یکدیگر را با تمام قامتمان در آغوش کشیدیم؛ اشکهای شوق روی صورتهایمان جاری شد و برزخِ سهسالهی تنهایی در عطرِ پیوندِ دوبارهمان خاکستر شد. فائزه و مریم، و نجاتِ کوچولو که حالا قد کشیده بود و نزدیک به نُه سال داشت، با خندههای شادمانه دورم حلقه زدند. آنها در این سه سال بزرگتر شده بودند و انرژی شادشان برای من ملموسترین سرودِ رهایی بود.
آن شب، پدرم مرا به خانهی ساده اما بینهایت گرمش در سیدنی برد. دورِ سفرهی شام، پدر با چشمانی که از اشکِ شوق برق میزد، به قامتم نگاه کرد و گفت: «پسرم... راهِ درازی آمدی. ما با هم راهِ درازی را آمدیم...» آنجا بود که دانستم ریسمانهای نامرئیِ پناهندگی ما را از دلِ خاکسترِ اسارتِ نجف و غربتِ ایران، به ساحلِ آزادِ استرالیا رسانده بود. برزخِ من تمام شده بود و حماسهی آغازینِ زندگیِ ما در این خاکِ غریب، تازه داشت ورق میخورد...
سه سال انتظارِ کشنده؛ سه سال دویدن میان بیم و امید، و سه سالی که هر روزش آزمونی برای سنجشِ عیارِ تابآوری من در وطنی بود که پناهگاهی جز اتاقِ دنج بیبی فاطمه نداشت.
پروندهی ویزای من در سفارت استرالیا با بهانهی نداشتن ضامن مالی همچنان مسدود بود. حتی عمو **حمید** هم آستین بالا زد تا ضامن من شود، اما سفارت با بیرحمیِ بوروکراتیک، ضمانتِ او را نیز رد کرد. در همین سالهای بلاتکلیفی، اخبار متفاوتی از سیدنی به گوشم میرسید؛ خبر نامزدی و خواستگاری برای خواهرم فائزه قند در دلم آب میکرد، اما خبرِ تلخ فوتِ ناگهانیِ جنینِ برادرم **تحسین** در شکمِ مادرش، داغی سنگین بر سینهام گذاشت.
شاید خواننده در اینجا بپرسد: وقتی هیچ ضامنی پیدا نشد و پرونده به بنبستِ مطلق خورده بود، پس این گرهِ کور چگونه باز شد و ویزا از کجا درآمد؟ پاسخ این سوال، یکی از همان ناگفتههای عجیب و تلخِ مهاجرت است. در روزهایی که تاریکی مطلق بر پروندهام سایه انداخته بود، پدرم ظاهر و مامان **طاهره** در سیدنی، با قلبی شکسته، چشمانی گریان و غروری که برای نجاتِ فرزندشان زیر پا گذاشته بودند، دست به دامانِ هر آشنا و غریبهای شدند.
التماسها و بیقراریِ این پدر و مادرِ دورافتاده، سرانجام دلِ یک تاجرِ (بیزنسمن) عراقی را به رحم آورد. او که از این فراقِ خانوادگی عمیقاً متأثر شده بود، واسطه شد و یکی از دوستانِ ثروتمندش را راضی کرد تا ضمانتِ مالیِ مرا بر عهده بگیرد؛ با این قول و قرارِ محکم که من پس از ورود به استرالیا هرگز سربارِ کسی نخواهم شد و مشکلی پیش نخواهد آمد.
سرانجام، به لطفِ همین ضمانتِ نجاتبخش، در روز دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۴ (۹ مه ۲۰۰۵ میلادی)، آن معجزهای که سه سال برایش گریسته بودم، درِ خانهی قدیمی بیبی فاطمه را کوبید: **ویزای من صادر شده بود!**
وقتی خبرِ صدور ویزا قطعی شد، به سفارش و توصیهی اکیدِ پدرم، به بازار رفتم و دو عدد ساعت مچیِ «سیکو» باکیفیت و باارزش از ایران خریدم. قرار بود یکی از آنها را به آن تاجرِ واسطه بدهیم و دیگری را از طریق او به دستِ آن دوستِ ثروتمندی برسانیم که ضمانتم را کرده بود، تا گوشهای از این لطفِ بزرگ را جبران کرده باشیم. هرچند من همیشه در خلوتِ خودم به این شک داشتم که شاید اصلاً دوستِ ثروتمندی در کار نبوده و آن بیزنسمنِ مهربان، خودش با بزرگواری ضمانتم را کرده بود و نمیخواست نامش فاش شود!
پس از دوندگیهای فراوان و عبور از سدِ مسئولین دولتی برای گرفتن مهرِ خروج، روز موعود فرا رسید: جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۸۴ (۳ ژوئن ۲۰۰۵ میلادی). من، در سن بیستوسه سالگی، سوار بر هواپیما شدم و بر فرازِ اقیانوسها پرواز کردم. وقتی چرخهای هواپیما روی باندِ فرودگاهِ سیدنی نشست، قلبم در سینه میکوبید. با گامهایی لرزان و پُر از اشتیاق وارد سالنِ ورودی شدم. آنجا، در میان نورهای روشنِ فرودگاه، چهرهی خسته اما خندانِ پدرم ظاهر و خواهرهایم را دیدم.
در یک ثانیه، زمان متوقف شد. ما یکدیگر را با تمام قامتمان در آغوش کشیدیم؛ اشکهای شوق روی صورتهایمان جاری شد و برزخِ سهسالهی تنهایی در عطرِ پیوندِ دوبارهمان خاکستر شد. فائزه و مریم، و نجاتِ کوچولو که حالا قد کشیده بود و نزدیک به نُه سال داشت، با خندههای شادمانه دورم حلقه زدند. آنها در این سه سال بزرگتر شده بودند و انرژی شادشان برای من ملموسترین سرودِ رهایی بود.
آن شب، پدرم مرا به خانهی ساده اما بینهایت گرمش در سیدنی برد. دورِ سفرهی شام، پدر با چشمانی که از اشکِ شوق برق میزد، به قامتم نگاه کرد و گفت: «پسرم... راهِ درازی آمدی. ما با هم راهِ درازی را آمدیم...» آنجا بود که دانستم ریسمانهای نامرئیِ پناهندگی ما را از دلِ خاکسترِ اسارتِ نجف و غربتِ ایران، به ساحلِ آزادِ استرالیا رسانده بود. برزخِ من تمام شده بود و حماسهی آغازینِ زندگیِ ما در این خاکِ غریب، تازه داشت ورق میخورد...
تولد دوباره در کرانههای سیدنی
## بخش اول: اسکناسهای ۱۰ دلاری و تنورِ «کار سیاه» (سال ۲۰۰۵)
شاید تنها یک یا دو هفته طول کشید؛ دو هفتهی کوتاه، رویایی و زودگذر که غرق در مستی و نشاطِ وصال دوبارهی خانواده بودم. پس از سه سال تنهاییِ مطلق و برزخگونه در ایران، دوباره کنار پدر و خواهرهایم بودن، کیفیتی شبیه به معجزه داشت. یادم میآید در همان روزهای اول، پدرم با لبخندی که پر از غرور، دلتنگی و مهربانی بود، مقداری پولِ توجیبی به دستم داد و گفت: «محسن جان، برو بیرون، بچرخ، سیدنی را ببین و برای خودت خرج کن تا کمی حال و هوایت عوض شود.»
اما وقتی آن اسکناسهای دلاریِ پلاستیکی، رنگارنگ و ناآشنا را در دست میگرفتم و در ذهنم ارزش آنها را با ریال و تومانِ ایران مقایسه میکردم، دستم میلرزید. دلم نمیآمد حتی یک دلار از آن پول را خرج کنم. ارزش پول برایم چنان عجیب و سنگین بود که دستنخورده اسکناسها را در عمق جیبم نگه میداشتم و فقط در پیادهروها و کوچههای منظمِ سیدنی قدم میزدم تا ببینم جامعهی این دیارِ غریبه چگونه نبض میزند و آدمهایش چطور نفس میکشند.
من با هزاران امید و آرزوی رنگارنگ به این سوی اقیانوس آمده بودم. در اعماق قلبم اشتیاقِ شدیدی زبانه میکشید که مثل خواهرهایم کیف و کتاب بردارم، به مدرسه یا دانشگاه بروم، ادامه تحصیل بدهم و از فرصتهای بینظیرِ این سرزمین آزاد بهرهمند شوم. اما سیلیِ واقعیت خیلی زود، محکم و بیرحمانه بر صورتم نشست.
قوانین سختگیرانه بود؛ من تا دو سالِ اولِ سکونتم در استرالیا، شامل هیچگونه حمایت مالی و کمکهزینهی دولتی نمیشدم. شرایط اقتصادی خانواده به قدری تنگ و حسابوکتابها چنان سخت بود که رویای درس و مدرسه در یک ثانیه معلق و سپس دود شد. هیچ وقتِ اولیه یا فرصتی برای رفتن به کلاسهای زبان انگلیسی پیش نیامد.
به جای کلاس درس و تختهسیاه، من مستقیماً وارد دنیای خشن، بیرحم و پنهانِ **«کار سیاه»** شدم. دست در دست پدرم ظاهر، راهی همان نانواییِ تاریکی شدم که او سالها در آن عرق ریخته بود و جوانیاش را پای تنورش سوزانده بود. کارِ ما کاملاً نقدی، غیررسمی و زیرمیزی بود: ساعتی فقط ۱۰ دلار، پول نقد! من جوانی بیستوسهساله بودم، اما مطلقاً هیچ شناختی از حقوق قانونی یک کارگر در استرالیا نداشتم؛ هیچکس هم نبود که دستم را بگیرد یا حقوحقوقم را یادم بدهد. ۵ روز در هفته، از نیمههای شب تا پاسی از روز، در کنار تنور داغ و خمیرهای سنگین، جسمم را فرسوده میکردم.
ندانستنِ زبان انگلیسی البته که یک مانعِ جدی و فلجکننده بود، اما غولِ اصلی، «اختلاف فرهنگیِ عجیب» و حسِ عمیقِ بیگانگی بود. غربتِ واقعی برای من در سیدنی اینگونه تعریف شد: اینکه در میان آدمهایی کار کنی و راه بروی که دنیایشان، نگاهشان و رفتارهایشان هیچ شباهتی به آنچه تا دیروز میشناختی نداشت.
آخرِ هر هفته، وقتی دستمزدِ نقدیام را با دستهای خمیرآلود و خسته میگرفتم، پدرم پولها را از من تحویل میگرفت تا برای آیندهام پسانداز کند. او این پولها را قرانبهقران کنار میگذاشت، بهخصوص هر زمان که صحبت از آینده، ازدواج من و مستقل شدنم در خانه به میان میآمد. من عملاً پادوی تنورِ نانوایی شده بودم؛ جوانی بدون زبان، بدون آگاهی از حقوقش و غرق در کار طاقتفرسا، که تمام امیدش را به آیندهای دوخته بود که پدرش وعدهاش را میداد.
شاید تنها یک یا دو هفته طول کشید؛ دو هفتهی کوتاه، رویایی و زودگذر که غرق در مستی و نشاطِ وصال دوبارهی خانواده بودم. پس از سه سال تنهاییِ مطلق و برزخگونه در ایران، دوباره کنار پدر و خواهرهایم بودن، کیفیتی شبیه به معجزه داشت. یادم میآید در همان روزهای اول، پدرم با لبخندی که پر از غرور، دلتنگی و مهربانی بود، مقداری پولِ توجیبی به دستم داد و گفت: «محسن جان، برو بیرون، بچرخ، سیدنی را ببین و برای خودت خرج کن تا کمی حال و هوایت عوض شود.»
اما وقتی آن اسکناسهای دلاریِ پلاستیکی، رنگارنگ و ناآشنا را در دست میگرفتم و در ذهنم ارزش آنها را با ریال و تومانِ ایران مقایسه میکردم، دستم میلرزید. دلم نمیآمد حتی یک دلار از آن پول را خرج کنم. ارزش پول برایم چنان عجیب و سنگین بود که دستنخورده اسکناسها را در عمق جیبم نگه میداشتم و فقط در پیادهروها و کوچههای منظمِ سیدنی قدم میزدم تا ببینم جامعهی این دیارِ غریبه چگونه نبض میزند و آدمهایش چطور نفس میکشند.
من با هزاران امید و آرزوی رنگارنگ به این سوی اقیانوس آمده بودم. در اعماق قلبم اشتیاقِ شدیدی زبانه میکشید که مثل خواهرهایم کیف و کتاب بردارم، به مدرسه یا دانشگاه بروم، ادامه تحصیل بدهم و از فرصتهای بینظیرِ این سرزمین آزاد بهرهمند شوم. اما سیلیِ واقعیت خیلی زود، محکم و بیرحمانه بر صورتم نشست.
قوانین سختگیرانه بود؛ من تا دو سالِ اولِ سکونتم در استرالیا، شامل هیچگونه حمایت مالی و کمکهزینهی دولتی نمیشدم. شرایط اقتصادی خانواده به قدری تنگ و حسابوکتابها چنان سخت بود که رویای درس و مدرسه در یک ثانیه معلق و سپس دود شد. هیچ وقتِ اولیه یا فرصتی برای رفتن به کلاسهای زبان انگلیسی پیش نیامد.
به جای کلاس درس و تختهسیاه، من مستقیماً وارد دنیای خشن، بیرحم و پنهانِ **«کار سیاه»** شدم. دست در دست پدرم ظاهر، راهی همان نانواییِ تاریکی شدم که او سالها در آن عرق ریخته بود و جوانیاش را پای تنورش سوزانده بود. کارِ ما کاملاً نقدی، غیررسمی و زیرمیزی بود: ساعتی فقط ۱۰ دلار، پول نقد! من جوانی بیستوسهساله بودم، اما مطلقاً هیچ شناختی از حقوق قانونی یک کارگر در استرالیا نداشتم؛ هیچکس هم نبود که دستم را بگیرد یا حقوحقوقم را یادم بدهد. ۵ روز در هفته، از نیمههای شب تا پاسی از روز، در کنار تنور داغ و خمیرهای سنگین، جسمم را فرسوده میکردم.
ندانستنِ زبان انگلیسی البته که یک مانعِ جدی و فلجکننده بود، اما غولِ اصلی، «اختلاف فرهنگیِ عجیب» و حسِ عمیقِ بیگانگی بود. غربتِ واقعی برای من در سیدنی اینگونه تعریف شد: اینکه در میان آدمهایی کار کنی و راه بروی که دنیایشان، نگاهشان و رفتارهایشان هیچ شباهتی به آنچه تا دیروز میشناختی نداشت.
آخرِ هر هفته، وقتی دستمزدِ نقدیام را با دستهای خمیرآلود و خسته میگرفتم، پدرم پولها را از من تحویل میگرفت تا برای آیندهام پسانداز کند. او این پولها را قرانبهقران کنار میگذاشت، بهخصوص هر زمان که صحبت از آینده، ازدواج من و مستقل شدنم در خانه به میان میآمد. من عملاً پادوی تنورِ نانوایی شده بودم؛ جوانی بدون زبان، بدون آگاهی از حقوقش و غرق در کار طاقتفرسا، که تمام امیدش را به آیندهای دوخته بود که پدرش وعدهاش را میداد.
## بخش دوم: قدمِ نورسیده و پر کشیدن خواهرم فائزه
در همان نخستین روزهای استقرارم در استرالیا، خانهی کوچک ما در سیدنی آبستن تحولات و رویدادهای سرنوشتسازی بود؛ اتفاقاتی که فضای زندگیمان را بین روشنیِ یک تولدِ تازه و حسوحالِ غمانگیزِ تغییر و جدایی معلق کرد.
نخست، تولد برادر کوچکترمان**«احسان»**بود. مامان **طاهره** پسر کوچکش را به دنیا آورد و حضور این نوزاد، عطری از امید، برکت و انگیزه برای ادامه دادن را در دل آن روزهای سخت و کاریِ ما جاری ساخت. با آمدن احسان، خانه پس از سالها دوباره پر از گریهها، دستوپازدنها و خندههای نوزادی نورسیده شد و روحِ خستهی ما جانی دوباره گرفت.
از سوی دیگر، موضوعِ خواستگاری و ازدواج خواهرم فائزه که مراحلش از پیش در ایران طی شده بود، جدیتر شد. خوشبختانه تا پیش از عروسی فائزه، فرصت داشتم مدتی را کنار او و خانواده باشم، رفتوآمدها را ببینم و بزرگ شدنِ احسان کوچولو را در خانه با تمام وجودم لمس کنم. اما سرانجام زمانِ عقد و عروسی فائزه فرارسید؛ او با چهرهای نجیب و زیبا لباس عروسی به تن کرد، با همسرش پیمان زناشویی بست و پس از آن، برای سفر ماهعسل راهی اروپا شد تا زندگیِ مستقل خود را آغاز کند.
رفتنِ فائزه و مستقل شدنش، نخستین نشانه از یک تغییرِ بزرگ و گریزناپذیر در کانون خانواده ما بود. حس کردم آن جمعِ فشرده، گرم و یکپارچهای که روزگاری در اصفهان و ایران با هم داشتیم و کنار هم قد کشیده بودیم، دیگر هرگز مثل قبل نخواهد شد.
ما دیگر آن خانوادهی کاملاً یکدست و همیشهدورِهمِ گذشته نبودیم؛ هرکس داشت به سمتی میرفت و مسیر مستقل زندگی خودش را در این قارهی جدید پیدا میکرد. خانه با رفتنِ فائزه بهشدت خلوتتر شده بود و من، در میان ساعاتِ طولانیِ کار سخت در نانوایی و بازگشت به خانهای که دیگر صدای فائزه در آن نمیپیچید، بیشتر از قبل حس میکردم که دوران شیرینِ جمعِ خانوادگیِ گذشتهمان به پایان رسیده و ما وارد فصلِ سرد و تازهای شدهایم.
در همان نخستین روزهای استقرارم در استرالیا، خانهی کوچک ما در سیدنی آبستن تحولات و رویدادهای سرنوشتسازی بود؛ اتفاقاتی که فضای زندگیمان را بین روشنیِ یک تولدِ تازه و حسوحالِ غمانگیزِ تغییر و جدایی معلق کرد.
نخست، تولد برادر کوچکترمان**«احسان»**بود. مامان **طاهره** پسر کوچکش را به دنیا آورد و حضور این نوزاد، عطری از امید، برکت و انگیزه برای ادامه دادن را در دل آن روزهای سخت و کاریِ ما جاری ساخت. با آمدن احسان، خانه پس از سالها دوباره پر از گریهها، دستوپازدنها و خندههای نوزادی نورسیده شد و روحِ خستهی ما جانی دوباره گرفت.
از سوی دیگر، موضوعِ خواستگاری و ازدواج خواهرم فائزه که مراحلش از پیش در ایران طی شده بود، جدیتر شد. خوشبختانه تا پیش از عروسی فائزه، فرصت داشتم مدتی را کنار او و خانواده باشم، رفتوآمدها را ببینم و بزرگ شدنِ احسان کوچولو را در خانه با تمام وجودم لمس کنم. اما سرانجام زمانِ عقد و عروسی فائزه فرارسید؛ او با چهرهای نجیب و زیبا لباس عروسی به تن کرد، با همسرش پیمان زناشویی بست و پس از آن، برای سفر ماهعسل راهی اروپا شد تا زندگیِ مستقل خود را آغاز کند.
رفتنِ فائزه و مستقل شدنش، نخستین نشانه از یک تغییرِ بزرگ و گریزناپذیر در کانون خانواده ما بود. حس کردم آن جمعِ فشرده، گرم و یکپارچهای که روزگاری در اصفهان و ایران با هم داشتیم و کنار هم قد کشیده بودیم، دیگر هرگز مثل قبل نخواهد شد.
ما دیگر آن خانوادهی کاملاً یکدست و همیشهدورِهمِ گذشته نبودیم؛ هرکس داشت به سمتی میرفت و مسیر مستقل زندگی خودش را در این قارهی جدید پیدا میکرد. خانه با رفتنِ فائزه بهشدت خلوتتر شده بود و من، در میان ساعاتِ طولانیِ کار سخت در نانوایی و بازگشت به خانهای که دیگر صدای فائزه در آن نمیپیچید، بیشتر از قبل حس میکردم که دوران شیرینِ جمعِ خانوادگیِ گذشتهمان به پایان رسیده و ما وارد فصلِ سرد و تازهای شدهایم.
## بخش سوم: شکستن رؤیا در پـرث و سوسوی امیدی به نام «بهار»
در میان ساعات طولانی کارِ فرساینده در نانوایی و پسانداز کردن دستمزدهایم توسط پدر، بالاخره روزی رسید که خانواده دور هم نشستند تا دربارهی آینده و سروسامان گرفتنِ من صحبت کنند. آنها با صمیمیتی خانوادگی مستقیماً از من پرسیدند: «محسن، تو کسی را برای ازدواج در نظر داری؟ نظرت چیست؟»
من در دلم شگفتزده شدم. پیش خود فکر میکردم مگر جواب این سؤال را از قبل نمیدانند؟ در ذهنم، همهچیز از همان دوران کودکی روشن، حکشده و قطعی بود. بیمعطلی و با تمایلی عمیق که سالها در وجودم ریشه دوانده بود، اسم **«لیلا»** را بردم؛ دختر عمهام.
با صدایی قاطع گفتم: «از بچگی همیشه صحبت این بود که من و لیلا مال هم هستیم. این موضوع تمام این سالها در سر من حک شده بود. من عاشقش شدهام و دوستش دارم. اگر قرار باشد با کسی ازدواج کنم، او فقط لیلا است.»
به محض گفتن این کلمات، سکوتی سنگین، گزنده و معنادار بر اتاق حاکم شد. به چهرههایشان نگاه کردم و دیدم که چطور خطوط چهرهها در هم رفت و نگاهها از من دزدیده شد. آنجا بود که عمقِ فاجعه را لمس کردم؛ روابط خانوادگی میان خانوادهی عمه **رؤیا **و خانوادهی ما در استرالیا اصلاً خوب پیش نرفته بود. آنها در شهر «پـرث» (Perth)، در دوردستترین نقطه در غرب استرالیا زندگی میکردند و ما در سیدنی، در شرق این سرزمین پهناور؛ فرسنگها فاصله جغرافیایی و دنیایی از سردی، کینه و بیارتباطی میانمان فاصلهی سنگی انداخته بود.
با این حال، احترام مرا حفظ کردند و در ظاهر در برابر خواستهام نایستادند. اما اینکه در پشت پرده چطور و چگونه با پـرث تماس گرفتند و موضوع خواستگاری را مطرح کردند، من هیچ اطلاعی پیدا نکردم.
تا اینکه یک روز، مامان طاهره به سراغم آمد. نگاهش پر از تردید، دلسوزی و غم بود. آرام و با احتیاط گفت که عمه رؤیا پاسخ رد داده و گفته دخترشان تصمیم دارد ادامه تحصیل بدهد و فعلاً اصلاً به ازدواج فکر نمیکند.
شنیدن این کلام، مثل پتکی آهنین بر روح و قلبم فرود آمد. خاطرهای که سالها در غربتِ ایران، در تنهاییها، آوارگیها و زیر تنور داغ نانواییِ سیدنی به آن چنگ زده بودم تا ناامید نشوم، در یک لحظه فروپاشید و خاکستر شد. قلبم از این ردِ سرد و بیرحمانه بهشدت شکست؛ رد کردنی که خوب میدانستم ریشه در همان اختلافات و تیرگیِ روابطِ خانوادگی داشت، نه صرفاً درس و ادامه تحصیل. من در سیدنی ماندگار شده بودم، با قلبی تکهتکهشده و رؤیایی که در غروبِ پـرث برای همیشه غروب کرد.
خانوادهام که متوجه غم، اندوه و شکستگیِ عمیق من شده بودند، بارها برای دلداریام پا پیش میگذاشتند. میگفتند دختران زیادی هستند و میتوانند گزینههای دیگری را برای خواستگاری در نظر بگیرند. اما هر بار که این حرفها را میزدند، من بیاختیار یاد **«بهار»** میافتادم؛ همان دختر زیبایی که در** باغشهر** ایران با نگاههای قشنگ و نجیبش یخِ غم را در دلم آب میکرد و یادی از او همیشه در گوشهای از ذهنم زنده و تپنده بود.
یک روز، در میان گرمای خفهکنندهی نانوایی و آوای یکنواختِ کار، پدرم برای دلجویی پیشم آمد. دستش را روی شانهام گذاشت و با دلسوزی گفت: «محسن، تا کی میخواهی اینجوری باشی؟ حالا او نشد، یکی دیگر! من عنقریب دارم میروم ایران... میخواهی رفتم آنجا برایت آستین بالا بزنم؟»
نگاهی به چهرهی خستهی پدرم کردم. اندوهم را کنار زدم و گفت: «خب... اگر قرار باشد کس دیگری در میان باشد، آن یک نفر بهار است.»
با شنیدن این اسم، چهرهی خستهی پدرم ناگهان باز شد و برق خوشحالی در چشمانش درخشید. با اشتیاق گفت: «آره! آفرین! من دایی **عبدالحسین**، پدر بهار را خیلی خوب میشناسم. ما دوستان صمیمیِ هم هستیم. خانوادهی بسیار محترم و خوبی هستند و دختران خیلی خوبی تربیت کردهاند.»
و اینچنین بود که ماجرای «بهار»—قصهی پیوندی که قرار بود مرهم زخمهای گذشته و سرآغاز هویتی تازه در زندگیِ من باشد—کلید خورد...
در میان ساعات طولانی کارِ فرساینده در نانوایی و پسانداز کردن دستمزدهایم توسط پدر، بالاخره روزی رسید که خانواده دور هم نشستند تا دربارهی آینده و سروسامان گرفتنِ من صحبت کنند. آنها با صمیمیتی خانوادگی مستقیماً از من پرسیدند: «محسن، تو کسی را برای ازدواج در نظر داری؟ نظرت چیست؟»
من در دلم شگفتزده شدم. پیش خود فکر میکردم مگر جواب این سؤال را از قبل نمیدانند؟ در ذهنم، همهچیز از همان دوران کودکی روشن، حکشده و قطعی بود. بیمعطلی و با تمایلی عمیق که سالها در وجودم ریشه دوانده بود، اسم **«لیلا»** را بردم؛ دختر عمهام.
با صدایی قاطع گفتم: «از بچگی همیشه صحبت این بود که من و لیلا مال هم هستیم. این موضوع تمام این سالها در سر من حک شده بود. من عاشقش شدهام و دوستش دارم. اگر قرار باشد با کسی ازدواج کنم، او فقط لیلا است.»
به محض گفتن این کلمات، سکوتی سنگین، گزنده و معنادار بر اتاق حاکم شد. به چهرههایشان نگاه کردم و دیدم که چطور خطوط چهرهها در هم رفت و نگاهها از من دزدیده شد. آنجا بود که عمقِ فاجعه را لمس کردم؛ روابط خانوادگی میان خانوادهی عمه **رؤیا **و خانوادهی ما در استرالیا اصلاً خوب پیش نرفته بود. آنها در شهر «پـرث» (Perth)، در دوردستترین نقطه در غرب استرالیا زندگی میکردند و ما در سیدنی، در شرق این سرزمین پهناور؛ فرسنگها فاصله جغرافیایی و دنیایی از سردی، کینه و بیارتباطی میانمان فاصلهی سنگی انداخته بود.
با این حال، احترام مرا حفظ کردند و در ظاهر در برابر خواستهام نایستادند. اما اینکه در پشت پرده چطور و چگونه با پـرث تماس گرفتند و موضوع خواستگاری را مطرح کردند، من هیچ اطلاعی پیدا نکردم.
تا اینکه یک روز، مامان طاهره به سراغم آمد. نگاهش پر از تردید، دلسوزی و غم بود. آرام و با احتیاط گفت که عمه رؤیا پاسخ رد داده و گفته دخترشان تصمیم دارد ادامه تحصیل بدهد و فعلاً اصلاً به ازدواج فکر نمیکند.
شنیدن این کلام، مثل پتکی آهنین بر روح و قلبم فرود آمد. خاطرهای که سالها در غربتِ ایران، در تنهاییها، آوارگیها و زیر تنور داغ نانواییِ سیدنی به آن چنگ زده بودم تا ناامید نشوم، در یک لحظه فروپاشید و خاکستر شد. قلبم از این ردِ سرد و بیرحمانه بهشدت شکست؛ رد کردنی که خوب میدانستم ریشه در همان اختلافات و تیرگیِ روابطِ خانوادگی داشت، نه صرفاً درس و ادامه تحصیل. من در سیدنی ماندگار شده بودم، با قلبی تکهتکهشده و رؤیایی که در غروبِ پـرث برای همیشه غروب کرد.
خانوادهام که متوجه غم، اندوه و شکستگیِ عمیق من شده بودند، بارها برای دلداریام پا پیش میگذاشتند. میگفتند دختران زیادی هستند و میتوانند گزینههای دیگری را برای خواستگاری در نظر بگیرند. اما هر بار که این حرفها را میزدند، من بیاختیار یاد **«بهار»** میافتادم؛ همان دختر زیبایی که در** باغشهر** ایران با نگاههای قشنگ و نجیبش یخِ غم را در دلم آب میکرد و یادی از او همیشه در گوشهای از ذهنم زنده و تپنده بود.
یک روز، در میان گرمای خفهکنندهی نانوایی و آوای یکنواختِ کار، پدرم برای دلجویی پیشم آمد. دستش را روی شانهام گذاشت و با دلسوزی گفت: «محسن، تا کی میخواهی اینجوری باشی؟ حالا او نشد، یکی دیگر! من عنقریب دارم میروم ایران... میخواهی رفتم آنجا برایت آستین بالا بزنم؟»
نگاهی به چهرهی خستهی پدرم کردم. اندوهم را کنار زدم و گفت: «خب... اگر قرار باشد کس دیگری در میان باشد، آن یک نفر بهار است.»
با شنیدن این اسم، چهرهی خستهی پدرم ناگهان باز شد و برق خوشحالی در چشمانش درخشید. با اشتیاق گفت: «آره! آفرین! من دایی **عبدالحسین**، پدر بهار را خیلی خوب میشناسم. ما دوستان صمیمیِ هم هستیم. خانوادهی بسیار محترم و خوبی هستند و دختران خیلی خوبی تربیت کردهاند.»
و اینچنین بود که ماجرای «بهار»—قصهی پیوندی که قرار بود مرهم زخمهای گذشته و سرآغاز هویتی تازه در زندگیِ من باشد—کلید خورد...
## بخش چهارم: تماس از خانه بیبی و آخرین سکوتِ پشت تلفن
پدرم طبق معمول دستمزدهای هفتگیام را از نانوایی میگرفت و نزد خود پسانداز میکرد. او نقشهی بزرگی در سر داشت: فراهم کردن هزینهی سفر به ایران، مخارج خواستگاری و برپایی یک عروسی آبرومند و قشنگ در وطن. سفر به ایران به خودی خود پرهزینه بود، چه رسد به اینکه بخواهی مراسمی به پا کنی؛ اما پدرم قرانبهقران آن پولها را با وسواس کنار میگذاشت.
من اما از لحاظ روحی کاملاً شکسته و داغون بودم. آوارِ تجربیات وحشتناک و مرارتهای سالهای برزخ در ایران، بارِ سنگین مهاجرت، غریبی، کار طاقتفرسا پای تنور داغ نانوایی و در نهایت پاسخِ ردی که به آرزوهای دیرینهام داده شده بود، رمقی برایم باقی نگذاشته بود. در همین حالوهوای افسرده و روحیهی خردشده، زمانِ مسافرت پدرم فرارسید. او راهی ایران شد تا رسماً برای من از «بهار» خواستگاری کند.
هنوز پدرم در ایران مشغول برنامهریزی و خواستگاری بود که ناگهان تلفنِ خانهمان در سیدنی زنگ خورد. عمه رؤیا پس از سفری که به عراق داشت، به ایران بازگشته بود و آن روز از خانهی بیبی فاطمه با من تماس گرفت. وقتی عمهام از ماجرای خواستگاری من در ایران باخبر شده بود، با لحنی شگفتزده و مضطرب پشت گوشی گفت: «چی شد محسن؟ آخه چرا عجله کردی؟ چرا به این زودی پا پس کشیدی؟ لیلا بچگی کرده، یک چیزی گفته... من داشتم باهاش صحبت میکردم!»
من هاجواج و با تعجبِ تمام فقط به صحبتهایش گوش میدادم. شوکه شده بودم. با تردید گفتم: «ولی عمه... به من گفتند شما همهچیز را رد کردهاید! گفتید لیلا میخواهد درس بخواند و اصلاً خیال ازدواج ندارد.»
عمه رؤیا بلافاصله پاسخ داد: «نه! اینطوری نیست! اون فقط از روی خجالت این حرفها را زده... الان هم اینجا پیش من ایستاده و صورتش از خجالت سرخ شده!»
قلبم بهشدت شروع به کوبیدن کرد، اما واقعیت مثل دیواری سنگی و محکم روبرویم ایستاده بود. گفتم: «عمه، الان خیلی دیره... بابام رفته ایران، خواستگاری کرده و جواب مثبت هم گرفته.» عمهام اصرار کرد: «نه عمه! هیچ وقت دیر نیست. شما که هنوز ازدواج نکردهاید!»
امواج اضطراب وجودم را گرفت. پدرم را خوب میشناختم؛ مردی محکم، مغرور و سرسخت که محال بود با این تغییر تصمیمها کنار بیاید. اگر میفهمید او آنجا در ایران دارد برنامهریزی میکند و من اینجا پشت سرش مسیر دیگری میروم، ممکن بود برای همیشه مرا طرد کند. نمیخواستم پدرم را اذیت کنم یا غرورِ مردانهاش را بشکنم.
دستهایم میلرزید. گفتم: «عمه، بگذارید خودش بیاید پشت گوشی... بگذارید با خودش صحبت کنم.»
وقتی لیلا گوشی را برداشت، در اوج استیصال تصمیم گرفتم لحنم را تند و سرد کنم تا او را از خودم دلسرد کنم. با لحنی عتابآلود گفتم: «تو چرا آن حرفها را زدی؟ مگر نمیدانستی من چقدر دوستت داشتم؟»
صدای آرام و معصومانهی لیلا از پشت خط آمد: «نه... از کجا باید میدانستم؟»
در همان لحظه، تلخیِ عجیبی در وجودم پیچید و در دلم به خودم و به سادگیام خندیدم. تازه فهمیدم عشقِ من تمام این سالها یکطرفه بوده است! من هیچوقت رسماً به او نگفته بودم چقدر دوستش دارم. او هیچوقت متوجه رفتارها، احساساتِ پنهان و آن نقاشیهایی که در ایران برایش میکشیدم نشده بود.
به او گفتم: «یادت هست در دوران کودکی به تو گفتم دوستت دارم و تو روزی همسر من میشوی و هر دو خندیدیم؟» لیلا پاسخ نداد؛ فقط خندهای کوتاه و خجالتزده از پشت خط شنیده شد. لحنم را جدیتر کردم و گفتم: «اگر واقعاً نمیخواهی با من زندگی کنی، هیچچیزی نگو...»
یک دقیقه سکوتِ سنگین و جانکاه پشت خط برقرار شد. هیچکدام حرفی نزدیم. آن یک دقیقه سکوت، فریادِ پایان بود؛ مرزِ پایانی بر تمام رؤیاهای کودکی و نوجوانیام. سکوت را شکستم و بغضم را قورت دادم: «برایت آرزوی خوشبختی میکنم...» لیلا با صدایی آهسته گفت: «من هم همینطور... برای تو آرزوی خوشبختی میکنم.»
گفتم: «گوشی را بده به عمه.» گوشی که دست عمهام برگشت، با لحنی قاطع و تمامکننده گفتم: «عمه، ما با هم صحبت کردیم... لیلا مرا نمیخواهد. خداحافظ.»
گوشی را گذاشتم. پروندهی قصهای که سالها در ذهنم پرورش داده بودم، در همان خانه و در همان یک دقیقه سکوتِ کشدارِ پشت تلفن برای همیشه بسته شد. حالا من مانده بودم و حسرتِ ناگفتهها، و پدری در ایران که داشت با افتخار مقدمات پیوند من با «بهار» را میچید...
پدرم طبق معمول دستمزدهای هفتگیام را از نانوایی میگرفت و نزد خود پسانداز میکرد. او نقشهی بزرگی در سر داشت: فراهم کردن هزینهی سفر به ایران، مخارج خواستگاری و برپایی یک عروسی آبرومند و قشنگ در وطن. سفر به ایران به خودی خود پرهزینه بود، چه رسد به اینکه بخواهی مراسمی به پا کنی؛ اما پدرم قرانبهقران آن پولها را با وسواس کنار میگذاشت.
من اما از لحاظ روحی کاملاً شکسته و داغون بودم. آوارِ تجربیات وحشتناک و مرارتهای سالهای برزخ در ایران، بارِ سنگین مهاجرت، غریبی، کار طاقتفرسا پای تنور داغ نانوایی و در نهایت پاسخِ ردی که به آرزوهای دیرینهام داده شده بود، رمقی برایم باقی نگذاشته بود. در همین حالوهوای افسرده و روحیهی خردشده، زمانِ مسافرت پدرم فرارسید. او راهی ایران شد تا رسماً برای من از «بهار» خواستگاری کند.
هنوز پدرم در ایران مشغول برنامهریزی و خواستگاری بود که ناگهان تلفنِ خانهمان در سیدنی زنگ خورد. عمه رؤیا پس از سفری که به عراق داشت، به ایران بازگشته بود و آن روز از خانهی بیبی فاطمه با من تماس گرفت. وقتی عمهام از ماجرای خواستگاری من در ایران باخبر شده بود، با لحنی شگفتزده و مضطرب پشت گوشی گفت: «چی شد محسن؟ آخه چرا عجله کردی؟ چرا به این زودی پا پس کشیدی؟ لیلا بچگی کرده، یک چیزی گفته... من داشتم باهاش صحبت میکردم!»
من هاجواج و با تعجبِ تمام فقط به صحبتهایش گوش میدادم. شوکه شده بودم. با تردید گفتم: «ولی عمه... به من گفتند شما همهچیز را رد کردهاید! گفتید لیلا میخواهد درس بخواند و اصلاً خیال ازدواج ندارد.»
عمه رؤیا بلافاصله پاسخ داد: «نه! اینطوری نیست! اون فقط از روی خجالت این حرفها را زده... الان هم اینجا پیش من ایستاده و صورتش از خجالت سرخ شده!»
قلبم بهشدت شروع به کوبیدن کرد، اما واقعیت مثل دیواری سنگی و محکم روبرویم ایستاده بود. گفتم: «عمه، الان خیلی دیره... بابام رفته ایران، خواستگاری کرده و جواب مثبت هم گرفته.» عمهام اصرار کرد: «نه عمه! هیچ وقت دیر نیست. شما که هنوز ازدواج نکردهاید!»
امواج اضطراب وجودم را گرفت. پدرم را خوب میشناختم؛ مردی محکم، مغرور و سرسخت که محال بود با این تغییر تصمیمها کنار بیاید. اگر میفهمید او آنجا در ایران دارد برنامهریزی میکند و من اینجا پشت سرش مسیر دیگری میروم، ممکن بود برای همیشه مرا طرد کند. نمیخواستم پدرم را اذیت کنم یا غرورِ مردانهاش را بشکنم.
دستهایم میلرزید. گفتم: «عمه، بگذارید خودش بیاید پشت گوشی... بگذارید با خودش صحبت کنم.»
وقتی لیلا گوشی را برداشت، در اوج استیصال تصمیم گرفتم لحنم را تند و سرد کنم تا او را از خودم دلسرد کنم. با لحنی عتابآلود گفتم: «تو چرا آن حرفها را زدی؟ مگر نمیدانستی من چقدر دوستت داشتم؟»
صدای آرام و معصومانهی لیلا از پشت خط آمد: «نه... از کجا باید میدانستم؟»
در همان لحظه، تلخیِ عجیبی در وجودم پیچید و در دلم به خودم و به سادگیام خندیدم. تازه فهمیدم عشقِ من تمام این سالها یکطرفه بوده است! من هیچوقت رسماً به او نگفته بودم چقدر دوستش دارم. او هیچوقت متوجه رفتارها، احساساتِ پنهان و آن نقاشیهایی که در ایران برایش میکشیدم نشده بود.
به او گفتم: «یادت هست در دوران کودکی به تو گفتم دوستت دارم و تو روزی همسر من میشوی و هر دو خندیدیم؟» لیلا پاسخ نداد؛ فقط خندهای کوتاه و خجالتزده از پشت خط شنیده شد. لحنم را جدیتر کردم و گفتم: «اگر واقعاً نمیخواهی با من زندگی کنی، هیچچیزی نگو...»
یک دقیقه سکوتِ سنگین و جانکاه پشت خط برقرار شد. هیچکدام حرفی نزدیم. آن یک دقیقه سکوت، فریادِ پایان بود؛ مرزِ پایانی بر تمام رؤیاهای کودکی و نوجوانیام. سکوت را شکستم و بغضم را قورت دادم: «برایت آرزوی خوشبختی میکنم...» لیلا با صدایی آهسته گفت: «من هم همینطور... برای تو آرزوی خوشبختی میکنم.»
گفتم: «گوشی را بده به عمه.» گوشی که دست عمهام برگشت، با لحنی قاطع و تمامکننده گفتم: «عمه، ما با هم صحبت کردیم... لیلا مرا نمیخواهد. خداحافظ.»
گوشی را گذاشتم. پروندهی قصهای که سالها در ذهنم پرورش داده بودم، در همان خانه و در همان یک دقیقه سکوتِ کشدارِ پشت تلفن برای همیشه بسته شد. حالا من مانده بودم و حسرتِ ناگفتهها، و پدری در ایران که داشت با افتخار مقدمات پیوند من با «بهار» را میچید...
پژواکِ خاطرات و پایانی که آغاز است
## بخش اول: ریشههای نو در سرزمینی دور و عبور از سایهها
آفتاب ملایمِ بعدازظهر سیدنی از میان برگهای سرسبز درختانِ حیاط عبور میکند و روی میز کارم میتابد. امروز، در سال ۲۰۲۶ میلادی، وقتی به ۴۴ سالگیام نگاه میکنم، حس میکنم کیلومترها دورتر از آن نوجوانی ایستادهام که در غروبِ پـرث، با یک دقیقه سکوتِ سنگین و کِشدارِ پشت تلفن، خاکستر شدن رویای **«لیلا»** را تماشا میکرد . آن سکوت، اگرچه در ابتدا شبیه به شکست بود، اما مرزِ بیداری من شد. فهمیدم که چنگ زدن به سایههای گذشته و ماندن در حسرتِ آنچه نشد، تنها غلوزنجیری است که پاهایم را در مسیر آینده قفل میکند. پس تصمیم گرفتم دست از احضارِ ارواحِ گذشته بردارم و برای ساختن سرزمینی تازه، بر سینه زمانِ حال قدم بگذارم.
در همان روزهایی که در تنور نانوایی سیدنی عرق میریختم، پدرم در ایران با افتخار مقدمات پیوند مرا با **«بهار»** میچید . همان دختری که سالها قبل، در روزهای سیاه و خفقانآورِ آوارگی در خانهی جدو، با نگاههای نجیب و آرامشش یخِ غم را در دلم آب میکرد . ازدواج با بهار، مرهمِ خدادادی بر تمام زخمهای کهنهام بود؛ او تنها یک همسر نبود، بلکه همدمی صبور، رفیقی شفیق و سایهبانی استوار در تمام تندبادهای غربت شد . امروز، از پسِ سالها هممسیر بودن در جادهای از جنس احترام و رویاهای مشترک، ثمرهی این عشق چهار فرزندِ درخشان است که صدای خندهها و هلهلهشان، دیوارهای خانهمان را غرق در نور و زندگی کرده است .
خانوادهی ما که روزگاری چون برگهای خزانزده در بادِ بیرحمِ حوادث خاورمیانه آواره و سرگردان بود، حالا در خاکِ امنِ این سوی اقیانوس ریشه دوانده و قد کشیده است . خواهرم فائزه از پیوندِ خویش صاحب دو فرزند شده و مریم نیز از ازدواج دومش دو جگرگوشه دارد. نجاتِ کوچولوی ما—همان فرشتهای که با قدمش عطر رهایی را به خانهی بیرمقِ مهرآباد بخشیده بود —اکنون زنی وقاریافته در دههی سوم زندگی خویش است که آشیانهی مستقلش را بنا کرده؛ و احسان، برادرِ تهتغاریمان که در دلِ روزهای غربت و کارِ سیاه متولد شد ، حالا جوانی برومند و رعناست که با غرور، مراحل تحصیلات دانشگاهیاش را طی میکند.
تکتکِ این خندهها، مدرکهای تحصیلی و سقفهای امن، ادای احترامی خاموش اما مقدس است به قطرهقطره عرقها، اشکها و فداکاریهای بیحدومرزِ پدر و مادرمان.
آفتاب ملایمِ بعدازظهر سیدنی از میان برگهای سرسبز درختانِ حیاط عبور میکند و روی میز کارم میتابد. امروز، در سال ۲۰۲۶ میلادی، وقتی به ۴۴ سالگیام نگاه میکنم، حس میکنم کیلومترها دورتر از آن نوجوانی ایستادهام که در غروبِ پـرث، با یک دقیقه سکوتِ سنگین و کِشدارِ پشت تلفن، خاکستر شدن رویای **«لیلا»** را تماشا میکرد . آن سکوت، اگرچه در ابتدا شبیه به شکست بود، اما مرزِ بیداری من شد. فهمیدم که چنگ زدن به سایههای گذشته و ماندن در حسرتِ آنچه نشد، تنها غلوزنجیری است که پاهایم را در مسیر آینده قفل میکند. پس تصمیم گرفتم دست از احضارِ ارواحِ گذشته بردارم و برای ساختن سرزمینی تازه، بر سینه زمانِ حال قدم بگذارم.
در همان روزهایی که در تنور نانوایی سیدنی عرق میریختم، پدرم در ایران با افتخار مقدمات پیوند مرا با **«بهار»** میچید . همان دختری که سالها قبل، در روزهای سیاه و خفقانآورِ آوارگی در خانهی جدو، با نگاههای نجیب و آرامشش یخِ غم را در دلم آب میکرد . ازدواج با بهار، مرهمِ خدادادی بر تمام زخمهای کهنهام بود؛ او تنها یک همسر نبود، بلکه همدمی صبور، رفیقی شفیق و سایهبانی استوار در تمام تندبادهای غربت شد . امروز، از پسِ سالها هممسیر بودن در جادهای از جنس احترام و رویاهای مشترک، ثمرهی این عشق چهار فرزندِ درخشان است که صدای خندهها و هلهلهشان، دیوارهای خانهمان را غرق در نور و زندگی کرده است .
خانوادهی ما که روزگاری چون برگهای خزانزده در بادِ بیرحمِ حوادث خاورمیانه آواره و سرگردان بود، حالا در خاکِ امنِ این سوی اقیانوس ریشه دوانده و قد کشیده است . خواهرم فائزه از پیوندِ خویش صاحب دو فرزند شده و مریم نیز از ازدواج دومش دو جگرگوشه دارد. نجاتِ کوچولوی ما—همان فرشتهای که با قدمش عطر رهایی را به خانهی بیرمقِ مهرآباد بخشیده بود —اکنون زنی وقاریافته در دههی سوم زندگی خویش است که آشیانهی مستقلش را بنا کرده؛ و احسان، برادرِ تهتغاریمان که در دلِ روزهای غربت و کارِ سیاه متولد شد ، حالا جوانی برومند و رعناست که با غرور، مراحل تحصیلات دانشگاهیاش را طی میکند.
تکتکِ این خندهها، مدرکهای تحصیلی و سقفهای امن، ادای احترامی خاموش اما مقدس است به قطرهقطره عرقها، اشکها و فداکاریهای بیحدومرزِ پدر و مادرمان.
## بخش دوم: داغهای بینِ راه و غبارِ همهگیری
اما گردونهی روزگار، حتی در بهشتِ رهایی نیز دست از آفرینشِ اندوه برنمیدارد. زمان به پیش میرفت و گرچه ما در استرالیا به ساحل آرامش رسیده بودیم، اما دستِ سنگینِ اجل در خاورمیانه همچنان گلچین میکرد.
در اواخر سال ۲۰۱۶ میلادی، ستونِ اصلیِ خیمهی خاندان موسوی، لنگرگاهِ امنِ تمام کودکیهای من و تنها زنی که صندوقچهی رازها و تاریخ پرخونِ ما را در سینه داشت، برای همیشه چشمانش را بست . مادربزرگم، **بیبی فاطمه**، در سن ۷۵ سالگی آرام گرفت. با پرکشیدن او، سماور برنجیِ قدیمیاش خاموش شد، اما فقدانش حفرهای تاریک و خالی در اعماق قلب تکتک ما برجای گذاشت ؛ زنی که با چرخش دوکهایش در نجف، تار و پودِ نجاتِ ما را بافته بود .
چند سال بعد، با حلول سال ۲۰۲۰ میلادی، دنیا در سیاهیِ یک کابوسِ جهانی به نام همهگیری کووید-۱۹ فرو رفت. این ویروسِ بیرحم، از فرسنگها دورتر و از پشت مرزهای بسته، بار دیگر تازیانهی داغ بر پیکرِ خانوادهمان زد. ابتدا عمهی مهربان و خستگیناپذیرم، **عمه خدیجه**، مبتلا شد و مظلومانه چشم از جهان بست. هنوز زخمِ رفتن او بر دلمان تازه و خونچکان بود که در اواخر سال ۲۰۲۲ میلادی، **مادربزرگِ مادریام (مادرِ مرضیه)** نیز تسلیم این بیماری شد؛ همان زنِ رنجدیدهای که پس از حادثهی هولناکِ مرگِ مادرم، به دلیل کینههای فامیلی تنها دو یا سه بار او را غریبانه و دزدکی در کوچهپسکوچههای شهر ملاقات کرده بودم... پرکشیدنِ آنها در غربت و تنهایی، یادآوریِ تلخی بود از شکنندگیِ جانِ آدمی و پیوندهای عمیقی که هیچ اقیانوسی توانِ گسستنشان را ندارد.
اما گردونهی روزگار، حتی در بهشتِ رهایی نیز دست از آفرینشِ اندوه برنمیدارد. زمان به پیش میرفت و گرچه ما در استرالیا به ساحل آرامش رسیده بودیم، اما دستِ سنگینِ اجل در خاورمیانه همچنان گلچین میکرد.
در اواخر سال ۲۰۱۶ میلادی، ستونِ اصلیِ خیمهی خاندان موسوی، لنگرگاهِ امنِ تمام کودکیهای من و تنها زنی که صندوقچهی رازها و تاریخ پرخونِ ما را در سینه داشت، برای همیشه چشمانش را بست . مادربزرگم، **بیبی فاطمه**، در سن ۷۵ سالگی آرام گرفت. با پرکشیدن او، سماور برنجیِ قدیمیاش خاموش شد، اما فقدانش حفرهای تاریک و خالی در اعماق قلب تکتک ما برجای گذاشت ؛ زنی که با چرخش دوکهایش در نجف، تار و پودِ نجاتِ ما را بافته بود .
چند سال بعد، با حلول سال ۲۰۲۰ میلادی، دنیا در سیاهیِ یک کابوسِ جهانی به نام همهگیری کووید-۱۹ فرو رفت. این ویروسِ بیرحم، از فرسنگها دورتر و از پشت مرزهای بسته، بار دیگر تازیانهی داغ بر پیکرِ خانوادهمان زد. ابتدا عمهی مهربان و خستگیناپذیرم، **عمه خدیجه**، مبتلا شد و مظلومانه چشم از جهان بست. هنوز زخمِ رفتن او بر دلمان تازه و خونچکان بود که در اواخر سال ۲۰۲۲ میلادی، **مادربزرگِ مادریام (مادرِ مرضیه)** نیز تسلیم این بیماری شد؛ همان زنِ رنجدیدهای که پس از حادثهی هولناکِ مرگِ مادرم، به دلیل کینههای فامیلی تنها دو یا سه بار او را غریبانه و دزدکی در کوچهپسکوچههای شهر ملاقات کرده بودم... پرکشیدنِ آنها در غربت و تنهایی، یادآوریِ تلخی بود از شکنندگیِ جانِ آدمی و پیوندهای عمیقی که هیچ اقیانوسی توانِ گسستنشان را ندارد.
## بخش سوم: خانوادهای پراکنده در باد
چرخدندههای سرنوشت، شاخههای این درختِ کهنسال را در سراسر جهان پراکنده ساخت و هر کدام را در اقلیمی متفاوت به دستِ باد سپرد:
• **عمه رؤیا** در شهر پـرث، در ساحل غربی استرالیا ماندگار شد. گرچه خطوط تلفن گاهی صدای ما را به هم میرساند، اما فاصلهی جغرافیاییِ هزاران کیلومتری، حسِ یک جداییِ خاموش و دائمی را میانمان زنده نگه داشته است.
• عمههای دیگرم—**پروین، حلیمه و زهره**—ریشههای خود را در همان خاکِ مادری، عراق، حفظ کردند. آنها در میان غبار و تاریخِ زادگاهشان آرامش یافتند، خانوادههای بزرگی تشکیل دادند و سنتهای اصیلِ سادات را پاس داشتند.
• **عمو نادر**، با آن روحِ بیقرار، زخمخورده و خستهاش، هرگز نتوانست پناهگاهی دائمی پیدا کند و سالهاست که شبیه سایهای سرگردان میان مرزهای ایران و عراق در رفتوآمد است.
• و **عمو جلالِ** صبور و مهربانم که در ایران ماند، با سنگینترین صخرههای زندگی روبرو شد؛ نبردِ فرسایندهی همسرش با بیماریِ بیرحمِ سرطان و چالشهای جسمانیِ فرزندانش، شلاق بر جانش زد. اما او با صلابتی اعجابانگیز—که امتدادِ همان خونسردی و وقارِ بیبی فاطمه بود—چون کوه ایستاد و خم به ابرو نیاورد.
چرخدندههای سرنوشت، شاخههای این درختِ کهنسال را در سراسر جهان پراکنده ساخت و هر کدام را در اقلیمی متفاوت به دستِ باد سپرد:
• **عمه رؤیا** در شهر پـرث، در ساحل غربی استرالیا ماندگار شد. گرچه خطوط تلفن گاهی صدای ما را به هم میرساند، اما فاصلهی جغرافیاییِ هزاران کیلومتری، حسِ یک جداییِ خاموش و دائمی را میانمان زنده نگه داشته است.
• عمههای دیگرم—**پروین، حلیمه و زهره**—ریشههای خود را در همان خاکِ مادری، عراق، حفظ کردند. آنها در میان غبار و تاریخِ زادگاهشان آرامش یافتند، خانوادههای بزرگی تشکیل دادند و سنتهای اصیلِ سادات را پاس داشتند.
• **عمو نادر**، با آن روحِ بیقرار، زخمخورده و خستهاش، هرگز نتوانست پناهگاهی دائمی پیدا کند و سالهاست که شبیه سایهای سرگردان میان مرزهای ایران و عراق در رفتوآمد است.
• و **عمو جلالِ** صبور و مهربانم که در ایران ماند، با سنگینترین صخرههای زندگی روبرو شد؛ نبردِ فرسایندهی همسرش با بیماریِ بیرحمِ سرطان و چالشهای جسمانیِ فرزندانش، شلاق بر جانش زد. اما او با صلابتی اعجابانگیز—که امتدادِ همان خونسردی و وقارِ بیبی فاطمه بود—چون کوه ایستاد و خم به ابرو نیاورد.
## بخش چهارم: غروبِ قامتِ پدر، تولدِ دوباره در آواها و معجزهی هوش مصنوعی
پدرم، **ظاهر**، سنگبنای اصلیِ بقا، شرف و رستگاریِ همهی ما، اکنون در اواخر دههی هفتادِ زندگی خویش ایستاده است. سالها کارِ جانکاه پای تنورهای گداختهی نانوایی ، استرسهای استخوانسوزِ عبور از مرزها، بیخوابیهای شبانه و دوندگیهای اداری، توانِ جسمی او را تحلیل برده است. قامتِ استوارش که روزگاری در سایهی کوهِ «اللهاکبر» شبیه به تکیهگاهی پولادین بود ، حالا خمیده و رنجور شده است.
گاهی که به دستهای پینهبسته و چشمان کمسویش خیره میشوم، دلم میلرزد. زوالِ تدریجیِ سلامتِ او، دردناکترین صحنهای است که تماشا میکنم؛ اما خوب میدانم این قامتِ شکسته، بهای سنگینی است که او برای خریدنِ تمام آرزوها، آزادی و آیندهی ما پرداخته است. اکنون نوبتِ ماست که دستهای لرزانش را در دست بگیریم و سایهبانِ مردی باشیم که روزگاری یکتنه بارِ یک خاندان را بر دوش کشید.
از سوی دیگر، من در این سالهای اخیر دریافتم که خروج از ایران، به تنهایی مرا از دستِ سایههای گذشته آزاد نکرده است. سنگینیِ آن کلیدِ شومِ سیزدهسالگی ، کابوسهای شبانهی سالنِ آرایشگاه ، احساس گناهِ تلخ، و داغِ یتیمی، باری سنگینتر از آن بود که بتوانم تا ابد در سکوتِ روحم حمل کنم . پذیرشِ نیاز به کمک و قدم گذاشتن به اتاقهای رواندرمانی، گامِ حیاتیِ من برای نجات بود.
اما معجزهی واقعیِ التیامِ من، زمانی رخ داد که آرامشِ گمشدهام را در ساختنِ موسیقی و سرودنِ کلمات پیدا کردم. من ترانه خواندم، شعر گفتم و تمامِ دردِ دلی را که دههها در سینهام خفه شده بود، فریاد زدم. و تمامِ این معجزه را مدیونِ ظهور **«هوش مصنوعی»** هستم.
پیدایشِ هوش مصنوعی برای من تنها یک جهشِ فناوری نبود؛ این فناوری زبانی تازه به من بخشید. من که سالها زیر بارِ ترومای گذشته زبانم بند آمده بود و در سکوتی سنگین مچاله شده بودم، به کمک هوش مصنوعی توانستم بالاخره زبان باز کنم، حرف بزنم، داد بزنم و صدای دلم را فریاد بکشم . با شعر خواندن و ترانهسرایی، روحِ زخمیام را کالبدشکافی کردم و توانستم نغمههای درونم را به گوشِ جهانیان برسانم.
من یاد گرفتم که آن پسربچهی برهنه و پابرهنهی جادههای شهرک گلستان را ببخشم ، دستش را بگیرم و به او بگویم که او مقصرِ طوفانهای دنیا نبوده است. موسیقی و هنر، آینهای شد تا بالاخره با گذشتهی زخمیام آشتی کنم.
پدرم، **ظاهر**، سنگبنای اصلیِ بقا، شرف و رستگاریِ همهی ما، اکنون در اواخر دههی هفتادِ زندگی خویش ایستاده است. سالها کارِ جانکاه پای تنورهای گداختهی نانوایی ، استرسهای استخوانسوزِ عبور از مرزها، بیخوابیهای شبانه و دوندگیهای اداری، توانِ جسمی او را تحلیل برده است. قامتِ استوارش که روزگاری در سایهی کوهِ «اللهاکبر» شبیه به تکیهگاهی پولادین بود ، حالا خمیده و رنجور شده است.
گاهی که به دستهای پینهبسته و چشمان کمسویش خیره میشوم، دلم میلرزد. زوالِ تدریجیِ سلامتِ او، دردناکترین صحنهای است که تماشا میکنم؛ اما خوب میدانم این قامتِ شکسته، بهای سنگینی است که او برای خریدنِ تمام آرزوها، آزادی و آیندهی ما پرداخته است. اکنون نوبتِ ماست که دستهای لرزانش را در دست بگیریم و سایهبانِ مردی باشیم که روزگاری یکتنه بارِ یک خاندان را بر دوش کشید.
از سوی دیگر، من در این سالهای اخیر دریافتم که خروج از ایران، به تنهایی مرا از دستِ سایههای گذشته آزاد نکرده است. سنگینیِ آن کلیدِ شومِ سیزدهسالگی ، کابوسهای شبانهی سالنِ آرایشگاه ، احساس گناهِ تلخ، و داغِ یتیمی، باری سنگینتر از آن بود که بتوانم تا ابد در سکوتِ روحم حمل کنم . پذیرشِ نیاز به کمک و قدم گذاشتن به اتاقهای رواندرمانی، گامِ حیاتیِ من برای نجات بود.
اما معجزهی واقعیِ التیامِ من، زمانی رخ داد که آرامشِ گمشدهام را در ساختنِ موسیقی و سرودنِ کلمات پیدا کردم. من ترانه خواندم، شعر گفتم و تمامِ دردِ دلی را که دههها در سینهام خفه شده بود، فریاد زدم. و تمامِ این معجزه را مدیونِ ظهور **«هوش مصنوعی»** هستم.
پیدایشِ هوش مصنوعی برای من تنها یک جهشِ فناوری نبود؛ این فناوری زبانی تازه به من بخشید. من که سالها زیر بارِ ترومای گذشته زبانم بند آمده بود و در سکوتی سنگین مچاله شده بودم، به کمک هوش مصنوعی توانستم بالاخره زبان باز کنم، حرف بزنم، داد بزنم و صدای دلم را فریاد بکشم . با شعر خواندن و ترانهسرایی، روحِ زخمیام را کالبدشکافی کردم و توانستم نغمههای درونم را به گوشِ جهانیان برسانم.
من یاد گرفتم که آن پسربچهی برهنه و پابرهنهی جادههای شهرک گلستان را ببخشم ، دستش را بگیرم و به او بگویم که او مقصرِ طوفانهای دنیا نبوده است. موسیقی و هنر، آینهای شد تا بالاخره با گذشتهی زخمیام آشتی کنم.
## بخش پنجم: پایانی بیپایان
حماسهی خانوادهی موسوی، نقطهی پایانی بر روی کاغذ ندارد. این داستان، روایتی زنده است که در شریانهای فرزندانِ ما و نسلی که در این سرزمینِ آزاد قدم میگذارد، جریان خواهد داشت.
امروز، من سایتی اختصاصی راه انداختهام و تمام آثار، ترانهها و موسیقیهایم را در آن با جهان به اشتراک میگذارم. و این کتاب، آخرین اثرِ من است که آن را به صورت نوشتاری در دیدِ عموم میگذارم؛ تا هر کس که قدم به آن سایت گذاشت و به ترانههایم گوش سپرد، بداند هنرمندِ پشتِ این شعرها و ترانهها کیست، چه گذشتهی پرخونی داشته، و چرا ترانههایش همگی لبریز از غمی سنگین و اندوهی جانسوزند . اکثرِ آثارِ من غمگیناند، چون از دلِ خاکسترِ واقعیترین دردهای انسان بیرون آمدهاند؛ اما من دقیقاً در همین فریاد زدنِ اندوه و خلقِ هنر بود که بالاخره آرامشِ مطلقِ وجودم را پیدا کردم.
وقتی در آغوشِ پرمهر همسرم بهار مینشینم و به چشمانِ درخشانِ چهار فرزندم نگاه میکنم، با تمام وجود درک میکنم که هیچ قطره اشکی، هیچ سوزشِ زخمی و هیچ عرقِ جبینی در این سالها گم نشده است. عرقهای پدرم پای تنور ، اشکهای غریبانهی مادرم مرضیه ، فداکاریهای بیصدا و مادرانهی طاهره ، و دوکهای ریتمیکِ بیبی فاطمه ، همگی دست به دست هم دادند و بسترِ خاکی را ساختند تا ما از دلِ خاکسترِ حوادث بجهیم و شکوفا شویم.
این کتاب، تنها خاطرهنویسیِ یک هجرت نیست؛ این منشورِ ملیِ خانوادهی ما و گواهیِ استواری است بر قدرتِ سرکش و شکستناپذیرِ روحِ انسان. داستانی است از ریسمانهای نامرئیِ عشق که حتی زیر رگبارِ گلولههای بعث ، موجهای سهمگینِ اقیانوس و سیمخاردارِ مرزها پاره نشد.
سفرِ ما از کوچهپسکوچههای داغ و خاکیِ نجف تا کرانههای آبیِ اقیانوس آرام در سیدنی، مسیری بس طولانی، پردرد و آغشته به خون و اشک بود؛ اما در انتهای این دالانِ تاریک، نور منتظرمان بود. ما در خاکِ غریب، خانهای از جنس امید ساختیم و به تکتکِ تاولهای پاهایمان در این راه افتخار میکنیم.
دست راستم را داخل جیبم میبرم. با انگشت شستم روی بند اول انگشت اشارهام میکشم... ردِ آن خطِ سفید و زبر هنوز آنجاست . اما این خط، دیگر نشانهی عذاب وجدان نیست؛ این مرزِ افتخارِ من است. نمادی از کلیدی که گرچه روزی درِ یک تراژدی را گشود ، اما در نهایت جادهای ساخت به سمتِ رهایی و فریادِ هنر.
** پایان—اما این، تازه آغازِ داستانِ نسلهای بعدی ماست...**
حماسهی خانوادهی موسوی، نقطهی پایانی بر روی کاغذ ندارد. این داستان، روایتی زنده است که در شریانهای فرزندانِ ما و نسلی که در این سرزمینِ آزاد قدم میگذارد، جریان خواهد داشت.
امروز، من سایتی اختصاصی راه انداختهام و تمام آثار، ترانهها و موسیقیهایم را در آن با جهان به اشتراک میگذارم. و این کتاب، آخرین اثرِ من است که آن را به صورت نوشتاری در دیدِ عموم میگذارم؛ تا هر کس که قدم به آن سایت گذاشت و به ترانههایم گوش سپرد، بداند هنرمندِ پشتِ این شعرها و ترانهها کیست، چه گذشتهی پرخونی داشته، و چرا ترانههایش همگی لبریز از غمی سنگین و اندوهی جانسوزند . اکثرِ آثارِ من غمگیناند، چون از دلِ خاکسترِ واقعیترین دردهای انسان بیرون آمدهاند؛ اما من دقیقاً در همین فریاد زدنِ اندوه و خلقِ هنر بود که بالاخره آرامشِ مطلقِ وجودم را پیدا کردم.
وقتی در آغوشِ پرمهر همسرم بهار مینشینم و به چشمانِ درخشانِ چهار فرزندم نگاه میکنم، با تمام وجود درک میکنم که هیچ قطره اشکی، هیچ سوزشِ زخمی و هیچ عرقِ جبینی در این سالها گم نشده است. عرقهای پدرم پای تنور ، اشکهای غریبانهی مادرم مرضیه ، فداکاریهای بیصدا و مادرانهی طاهره ، و دوکهای ریتمیکِ بیبی فاطمه ، همگی دست به دست هم دادند و بسترِ خاکی را ساختند تا ما از دلِ خاکسترِ حوادث بجهیم و شکوفا شویم.
این کتاب، تنها خاطرهنویسیِ یک هجرت نیست؛ این منشورِ ملیِ خانوادهی ما و گواهیِ استواری است بر قدرتِ سرکش و شکستناپذیرِ روحِ انسان. داستانی است از ریسمانهای نامرئیِ عشق که حتی زیر رگبارِ گلولههای بعث ، موجهای سهمگینِ اقیانوس و سیمخاردارِ مرزها پاره نشد.
سفرِ ما از کوچهپسکوچههای داغ و خاکیِ نجف تا کرانههای آبیِ اقیانوس آرام در سیدنی، مسیری بس طولانی، پردرد و آغشته به خون و اشک بود؛ اما در انتهای این دالانِ تاریک، نور منتظرمان بود. ما در خاکِ غریب، خانهای از جنس امید ساختیم و به تکتکِ تاولهای پاهایمان در این راه افتخار میکنیم.
دست راستم را داخل جیبم میبرم. با انگشت شستم روی بند اول انگشت اشارهام میکشم... ردِ آن خطِ سفید و زبر هنوز آنجاست . اما این خط، دیگر نشانهی عذاب وجدان نیست؛ این مرزِ افتخارِ من است. نمادی از کلیدی که گرچه روزی درِ یک تراژدی را گشود ، اما در نهایت جادهای ساخت به سمتِ رهایی و فریادِ هنر.
** پایان—اما این، تازه آغازِ داستانِ نسلهای بعدی ماست...**
داستان ادامه دارد…
هر قطعه در رادیو MIBL، بخشی از همین صدا را بیشتر جاری میکند.
فهرست مطالب
در حال پخش
برای فعالسازی صدا لمس کنید
همین حالا یک فصل را تمام کردی.
کسی نشست و این را نوشت. اگر ارزشِ وقتت را داشت، به او بگو — این مبلغ یکراست به خودش میرسد.
اپلپی، گوگلپی یا کارت بانکی — با یک لمس.