✦ یک داستان واقعی
داستان بنیان گذار - جلد اول
روایتی کوتاه و واقعی — به قلم خود هنرمند.
❦ پایان
داستان ادامه دارد…
هر قطعه در رادیو MIBL، بخشی از همین صدا را بیشتر جاری میکند.
این کتاب همینجا نوشته و منتشر شد — کتاب شما هم میتواند.
کتاب خودت را منتشر کنریسمانهای نامرئی پناهندگی
## نخها هیچگاه دروغ نمیگویند
وقتی بیبی فاطمه در تاریکروشنِ سحرگاهِ نجف، پیش از آنکه صدای اولین مؤذن از گنبد طلایی حرم بلند شود، ماسولهها را بین انگشتان خسته اما استوارش میچرخاند، داشت تار و پود تقدیر ما را میبافت . حرکت ریتمیک آن دوکهای سنتی، تنها راه نانآوری زنی تنها در دل طوفانهای سیاسی و مذهبی عراقِ تحتِ خفقانِ بعث نبود؛ آن حرکت، صدای ضربانِ مداومِ قلبِ خاندانی بود که قرار بود بارها متلاشی شود، بمیرد، زنده شود و در نهایت، نسلی تازه از آن در خاکِ غربت، از میان شعلهها جان به در برد و شکوفا شود .
دههها گذشته است . امروز، در سال ۲۰۲۶ میلادی، من محسن، در خانهای آرام در کرانههای اقیانوس در سیدنی نشستهام . به بند اول انگشت اشاره دست راستم خیره میشوم؛ جایی که ردِ عمیق، زبر و سفیدِ یک خط، مانند مرزی باستانی روی پوستم حک شده است . این خط، یادگار یک کلیدِ شوم، سنگین و بدتراش است؛ کلیدی که در سیزدهسالگی، در بعدازظهری سوزان در شهرک گلستان از جیبم درآوردم و به مادرم مرضیه دادم . کلیدی که قرار بود قفل درِ خانه خودمان را باز کند، اما ناخواسته، قفل یک تراژدی ابدی را گشود .
من این کتاب را نه فقط به عنوان یک خاطرهنویسیِ ساده و عبورِ فیزیکی از جغرافیا، که به عنوان یادبودی مقدس برای زنده نگه داشتنِ حافظهی خاندانم نوشته ام . نوشتن این صفحات برای من، پایان دادن به سالها بیماری روحی، انزوا و بارِ کمرشکنِ عذاب وجدانی است که از همان نوجوانی، بند بند وجودم را زنجیر کرده بود . من این کتاب را نوشتم تا با گذشتهی زخمیام آشتی کنم و به دنیا بگویم که پشتِ هر آمار سردِ پناهندگی و هر خبرِ قایقهای سرگردان در پهنهی اقیانوس، انسانهایی واقعی با قلبهایی تپنده، دردهایی جانسوز و امیدی بیدیوار ایستادهاند .
این حماسه خانواده من است؛ داستانی از ریشههای نجف تا زادگاه من در اصفهان، و از برزخ انتظار تا ساحلِ رهایی .
[[break]]
> «یادداشت نویسنده درباره اسامی و مشخصات: در این کتاب، به منظورِ حفظِ حقوقِ معنوی، حریمِ خصوصی و ملاحظاتِ قانونیِ اشخاص و افراد، اسامی برخی از شخصیتها و نامِ برخی از مکانها تغییر یافته یا به صورتِ مستعار ذکر شدهاند. آنچه در این صفحات میخوانید، منشورِ عریان و واقعیِ زندگیِ ماست.»
> © ۲۰۲۶ تمامی حقوق این اثر محفوظ است. نوشتهشده توسط محسن الموسوی. هرگونه کپیبرداری، بازنشر، اقتباس، اقتباس سینمایی، صوتی یا ترجمه بدون اجازه کتبی نویسنده شرعاً و قانوناً ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.
وقتی بیبی فاطمه در تاریکروشنِ سحرگاهِ نجف، پیش از آنکه صدای اولین مؤذن از گنبد طلایی حرم بلند شود، ماسولهها را بین انگشتان خسته اما استوارش میچرخاند، داشت تار و پود تقدیر ما را میبافت . حرکت ریتمیک آن دوکهای سنتی، تنها راه نانآوری زنی تنها در دل طوفانهای سیاسی و مذهبی عراقِ تحتِ خفقانِ بعث نبود؛ آن حرکت، صدای ضربانِ مداومِ قلبِ خاندانی بود که قرار بود بارها متلاشی شود، بمیرد، زنده شود و در نهایت، نسلی تازه از آن در خاکِ غربت، از میان شعلهها جان به در برد و شکوفا شود .
دههها گذشته است . امروز، در سال ۲۰۲۶ میلادی، من محسن، در خانهای آرام در کرانههای اقیانوس در سیدنی نشستهام . به بند اول انگشت اشاره دست راستم خیره میشوم؛ جایی که ردِ عمیق، زبر و سفیدِ یک خط، مانند مرزی باستانی روی پوستم حک شده است . این خط، یادگار یک کلیدِ شوم، سنگین و بدتراش است؛ کلیدی که در سیزدهسالگی، در بعدازظهری سوزان در شهرک گلستان از جیبم درآوردم و به مادرم مرضیه دادم . کلیدی که قرار بود قفل درِ خانه خودمان را باز کند، اما ناخواسته، قفل یک تراژدی ابدی را گشود .
من این کتاب را نه فقط به عنوان یک خاطرهنویسیِ ساده و عبورِ فیزیکی از جغرافیا، که به عنوان یادبودی مقدس برای زنده نگه داشتنِ حافظهی خاندانم نوشته ام . نوشتن این صفحات برای من، پایان دادن به سالها بیماری روحی، انزوا و بارِ کمرشکنِ عذاب وجدانی است که از همان نوجوانی، بند بند وجودم را زنجیر کرده بود . من این کتاب را نوشتم تا با گذشتهی زخمیام آشتی کنم و به دنیا بگویم که پشتِ هر آمار سردِ پناهندگی و هر خبرِ قایقهای سرگردان در پهنهی اقیانوس، انسانهایی واقعی با قلبهایی تپنده، دردهایی جانسوز و امیدی بیدیوار ایستادهاند .
این حماسه خانواده من است؛ داستانی از ریشههای نجف تا زادگاه من در اصفهان، و از برزخ انتظار تا ساحلِ رهایی .
[[break]]
> «یادداشت نویسنده درباره اسامی و مشخصات: در این کتاب، به منظورِ حفظِ حقوقِ معنوی، حریمِ خصوصی و ملاحظاتِ قانونیِ اشخاص و افراد، اسامی برخی از شخصیتها و نامِ برخی از مکانها تغییر یافته یا به صورتِ مستعار ذکر شدهاند. آنچه در این صفحات میخوانید، منشورِ عریان و واقعیِ زندگیِ ماست.»
> © ۲۰۲۶ تمامی حقوق این اثر محفوظ است. نوشتهشده توسط محسن الموسوی. هرگونه کپیبرداری، بازنشر، اقتباس، اقتباس سینمایی، صوتی یا ترجمه بدون اجازه کتبی نویسنده شرعاً و قانوناً ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.
طعم گس بادبادکها و کلیدهای آهنی
## بخش اول: کلید زبر و سایه کوه اللهاکبر
دویدن با پاهای برهنه روی آسفالتِ گداخته و داغِ شهرک گلستان، طعم گِسِ گرد و خاکِ برخاسته از چرخِ لرزانِ دوچرخهها و صدای خندههای بلندی که در کوچه پسکوچههای خاکی میپیچید؛ این تمام سهم من از پادشاهی دنیا در سیزدهسالگی بود .
ما یک امپراتوری کوچک داشتیم . اکیپ ما—من و صمیمیترین دوستان دوران راهنماییام—پیمانی نانوشته اما آهنین میان خودمان داشتیم . عهد کرده بودیم که هیچچیز، حتی جریمههای سختِ ناظم مدرسه و مشقهای شب بیپایان، نتواند زنجیر رفاقتمان را پاره کند . بعدازظهرهای بهار، وقتی زنگ آخرین کلاس مدرسه با ضربآهنگی تنبل به صدا درمیآمد، رها و بیپروا، شبیه پرندگانی که از قفسی تنگ گریخته باشند، به کوچه سرازیر میشدیم . بازیهای پرشتابِ ما روی خاکهای نرمِ حاشیهی شهرک، پناهگاه امن من بود؛ جایی دنج که میتوانستم برای چند ساعت هم که شده، سنگینیِ پنهانِ جوِ خانهمان را فراموش کنم .
اما هر چقدر هم که از خانه دور میشدم، دست راستم ناخودآگاه به سمت جیب شلوارم سر میخورد . انگشت اشارهام را داخل جیب میراندم و روی لبههای تیز، زمخت و بدتراشِ آن کلیدِ شوم میکشیدم؛ کلیدی که پدرم «ظاهر» به من داده بود تا درِ خانه خودمان را باز کنم . فلز سرد و بیرحم آن، انگار با انگشتان کوچک من دشمنیِ دیرینهای داشت؛ هر بار که سعی میکردم با تمام توان سیزدهسالگیام قفل سفت، زنگزده و لجباز در را بچرخانم، کلید در دستم میلغزید و بند بالایی انگشت اشارهام را زخم میکرد —یک رد سرخ و سوزان که انگار میخواست به من یادآوری کند ورود به آن آشیانه، همیشه با جراحت و درد همراه است .
فردا جمعه بود و فکرِ جمعهها، همیشه مثل قند در دلمان آب میشد . جمعه در خانواده ما یک روز معمولی نبود؛ یک کلانروایت از با هم بودن و گریز از اضطرابهای بیپایان بود . تمام فامیل—از عمه رؤیا و شوهرش حمید گرفته تا فرزندانشان لیلا و حامد، عمه خدیجه خستگیناپذیر و عمو نادر—همگی در خانه بزرگ و پر از درخت انارِ بیبی فاطمه جمع میشدیم . خانه بیبی در آن روزها، لنگرگاه و مأمنِ امن کل فامیل بود .
من و خواهرانم، فائزه و مریم، از چند روز قبل برای روز جمعه نقشه میکشیدیم . تصویر آن حیاط شلوغ، بوی خورش عدس و نان گرم، صدای کلکلهای مردانه و شلوغکاری ما بچهها جلوی تلویزیون هنگام تماشای سریالهای آخر هفته، زیباترین کارتپستالِ بهشتیِ کودکی من بود .
و زیباتر از همه، تماشای پدرم ظاهر بود . پدرم، مردی متفکر، آرام و سربهزیر که تمام هفته در داروخانه کار میکرد و سنگینی رنجهای مهاجرتِ اجباری از نجف را آرام روی شانههایش میکشید، در این دورهمیها انگار دوباره زنده میشد و روح میگرفت . گاهی بعدازظهرها، او به همراه سینا و عمو نادر توپ والیبال را برمیداشتند و همگی راهی زمین خاکی بزرگی در سایه کوه معروف و باصلابت «اللهاکبر» میشدیم .
ایستادن در دامنه آن کوه عظیم که نام پرابهتِ خدا بر پیشانی سنگینیاش حک شده بود، حس غریبی داشت . باد خنک و وحشیِ کوهستان که میوزید، موهای پدرم را تکان میداد . من روی تپهای سنگی مینشستم و با چشمانی لبریز از تحسین و عشق به پدرم نگاه میکردم که چطور در میان غبار خاک با بقیه بازی میکرد و خندههای بلند و بیریا روی صورتش مینشست . در آن لحظات، زیر سایه کوه اللهاکبر، حس میکردم پدرم قویترین مرد زمین است و هیچ طوفانی در دنیا نمیتواند سقف خانه ما را بلرزاند...
اما آن بعدازظهر اردیبهشت ۱۳۷۴، وقتی با دست لرزان و انگشتی که هنوز از فشارِ کلید میسوخت، به کوچه خودمان در شهرک گلستان رسیدم، هوا جور دیگری بود . دیگر صدای خندههای دوستانم را نمیشنیدم . از پلههای طبقه دوم بالا رفتم؛ جایی که آرایشگاه کوچک مادرم مرضیه قرار داشت . بوی غلیظِ رنگ مو و مواد شیمیایی در فضا پیچیده بود . مادرم مرضیه و بیبی فاطمه تازه از سفر دو هفتهای سوریه بازه گشته بودند . مادرم با همان لبخندِ سرد و چشمانی که ردی از گریههای پنهانی در آنها دویده بود، به پیشوازم آمد . سوغاتیهای سوریه روی میز چیده شده بود، اما خانه ما در آستانه فرارسیدن جمعه، در سکوتی سنگین و خفقانآور فرو رفته بود...
دویدن با پاهای برهنه روی آسفالتِ گداخته و داغِ شهرک گلستان، طعم گِسِ گرد و خاکِ برخاسته از چرخِ لرزانِ دوچرخهها و صدای خندههای بلندی که در کوچه پسکوچههای خاکی میپیچید؛ این تمام سهم من از پادشاهی دنیا در سیزدهسالگی بود .
ما یک امپراتوری کوچک داشتیم . اکیپ ما—من و صمیمیترین دوستان دوران راهنماییام—پیمانی نانوشته اما آهنین میان خودمان داشتیم . عهد کرده بودیم که هیچچیز، حتی جریمههای سختِ ناظم مدرسه و مشقهای شب بیپایان، نتواند زنجیر رفاقتمان را پاره کند . بعدازظهرهای بهار، وقتی زنگ آخرین کلاس مدرسه با ضربآهنگی تنبل به صدا درمیآمد، رها و بیپروا، شبیه پرندگانی که از قفسی تنگ گریخته باشند، به کوچه سرازیر میشدیم . بازیهای پرشتابِ ما روی خاکهای نرمِ حاشیهی شهرک، پناهگاه امن من بود؛ جایی دنج که میتوانستم برای چند ساعت هم که شده، سنگینیِ پنهانِ جوِ خانهمان را فراموش کنم .
اما هر چقدر هم که از خانه دور میشدم، دست راستم ناخودآگاه به سمت جیب شلوارم سر میخورد . انگشت اشارهام را داخل جیب میراندم و روی لبههای تیز، زمخت و بدتراشِ آن کلیدِ شوم میکشیدم؛ کلیدی که پدرم «ظاهر» به من داده بود تا درِ خانه خودمان را باز کنم . فلز سرد و بیرحم آن، انگار با انگشتان کوچک من دشمنیِ دیرینهای داشت؛ هر بار که سعی میکردم با تمام توان سیزدهسالگیام قفل سفت، زنگزده و لجباز در را بچرخانم، کلید در دستم میلغزید و بند بالایی انگشت اشارهام را زخم میکرد —یک رد سرخ و سوزان که انگار میخواست به من یادآوری کند ورود به آن آشیانه، همیشه با جراحت و درد همراه است .
فردا جمعه بود و فکرِ جمعهها، همیشه مثل قند در دلمان آب میشد . جمعه در خانواده ما یک روز معمولی نبود؛ یک کلانروایت از با هم بودن و گریز از اضطرابهای بیپایان بود . تمام فامیل—از عمه رؤیا و شوهرش حمید گرفته تا فرزندانشان لیلا و حامد، عمه خدیجه خستگیناپذیر و عمو نادر—همگی در خانه بزرگ و پر از درخت انارِ بیبی فاطمه جمع میشدیم . خانه بیبی در آن روزها، لنگرگاه و مأمنِ امن کل فامیل بود .
من و خواهرانم، فائزه و مریم، از چند روز قبل برای روز جمعه نقشه میکشیدیم . تصویر آن حیاط شلوغ، بوی خورش عدس و نان گرم، صدای کلکلهای مردانه و شلوغکاری ما بچهها جلوی تلویزیون هنگام تماشای سریالهای آخر هفته، زیباترین کارتپستالِ بهشتیِ کودکی من بود .
و زیباتر از همه، تماشای پدرم ظاهر بود . پدرم، مردی متفکر، آرام و سربهزیر که تمام هفته در داروخانه کار میکرد و سنگینی رنجهای مهاجرتِ اجباری از نجف را آرام روی شانههایش میکشید، در این دورهمیها انگار دوباره زنده میشد و روح میگرفت . گاهی بعدازظهرها، او به همراه سینا و عمو نادر توپ والیبال را برمیداشتند و همگی راهی زمین خاکی بزرگی در سایه کوه معروف و باصلابت «اللهاکبر» میشدیم .
ایستادن در دامنه آن کوه عظیم که نام پرابهتِ خدا بر پیشانی سنگینیاش حک شده بود، حس غریبی داشت . باد خنک و وحشیِ کوهستان که میوزید، موهای پدرم را تکان میداد . من روی تپهای سنگی مینشستم و با چشمانی لبریز از تحسین و عشق به پدرم نگاه میکردم که چطور در میان غبار خاک با بقیه بازی میکرد و خندههای بلند و بیریا روی صورتش مینشست . در آن لحظات، زیر سایه کوه اللهاکبر، حس میکردم پدرم قویترین مرد زمین است و هیچ طوفانی در دنیا نمیتواند سقف خانه ما را بلرزاند...
اما آن بعدازظهر اردیبهشت ۱۳۷۴، وقتی با دست لرزان و انگشتی که هنوز از فشارِ کلید میسوخت، به کوچه خودمان در شهرک گلستان رسیدم، هوا جور دیگری بود . دیگر صدای خندههای دوستانم را نمیشنیدم . از پلههای طبقه دوم بالا رفتم؛ جایی که آرایشگاه کوچک مادرم مرضیه قرار داشت . بوی غلیظِ رنگ مو و مواد شیمیایی در فضا پیچیده بود . مادرم مرضیه و بیبی فاطمه تازه از سفر دو هفتهای سوریه بازه گشته بودند . مادرم با همان لبخندِ سرد و چشمانی که ردی از گریههای پنهانی در آنها دویده بود، به پیشوازم آمد . سوغاتیهای سوریه روی میز چیده شده بود، اما خانه ما در آستانه فرارسیدن جمعه، در سکوتی سنگین و خفقانآور فرو رفته بود...
## بخش دوم: امپراتوریهای شیطنت و فرشتگان خاموش
جمعهها در خانه بیبی فاطمه، فراتر از یک دورهمی ساده، شبیه به یک تئاتر شلوغ، زنده و پرماجرا بود . هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده، صدای اگزوز موتورسیکلت قدیمی عمو جلال از ابتدای کوچه خاکی، خبر از آمدنِ بهارِ دیگری به حیاط بیبی میداد .
بین تمام عموهایم، عمو جلال جایگاه خاصی در قلب من داشت . مردی بهشدت آرام، صبور و مهربان که انگار اقیانوسی از آرامش در چشمانش موج میزد . او برقکار و همهفنحریفِ محله بود؛ مردی که با یک انبردست و فازمتر قدیمی، به خانههای تاریک شهرک گلستان روشنایی میبخشید و هر وسیله برقیِ سوختهای زیر دستهای معجزهگرش دوباره جان میگرفت . اما بزرگترین هنرِ عمو جلال، نه تعمیر سیمکشیهای پیچیده، که صبوریِ بیحدومرزش در برابر سختیهای سهمگین زندگی بود .
وقتی عمو جلال وارد حیاط میشد، ابتدا دخترش، هانیه کوچولو را با آن آغوش پدرانه و محکم اش از ترکِ موتور پیاده میکرد . هانیه، فرشته خاموش خانواده ما بود؛ طفلی معصوم که در کودکی دچار یک تبِ شدید و بیرحم شده بود . آن تبِ شوم، مثل یک طوفانِ ناگهانی، تمام توانِ فیزیکی دخترک را با خود برده و او را برای همیشه دچار معلولیت کامل بدنی کرده بود . با این حال، حیاط بیبی با حضور هانیه صفا میگرفت؛ عمو جلال او را روی تشکچه ای نرم زیر سایه تکدرخت انار مینشاند . هانیه نمیتوانست بدود یا مثل ما هورا بکشد، اما چشم های درشت و زیبایش با تماشای بازیهای ما برق میزد و صدای خندههای معصومانه اش، زیباترین موسیقی حیاط بیبی بود .
اما آرامش حیاط با ورود نفر بعدی دوام چندانی نمیآورد؛ میلاد!
میلاد، پسرِ عمو جلال، فقط یک سال از من کوچکتر بود و همین فاصله کم، ما را به دوقلوهای به همچسبیده و تفکیکناپذیرِ فامیل تبدیل کرده بود . میلاد، چشم و چراغ و البته بزرگترین دردسرِ بزرگترها بود . از همان لحظهای که چشم مان در چشمان هم میافتاد، جرقه یک نقشه جدید و خرابکاریِ تازه در ذهن مان زده میشد . ما عاشق شیطنت بودیم و وقتی کنار هم قرار میگرفتیم، یک تیمِ دونفره مهارنشدنی میساختیم که هیچیک از بزرگترها حریفمان نمیشدند .
یکی از تفریحاتِ موردعلاقه ما، دستبرد زدن به کیف ابزار عمو جلال بود . در حالی که عمو جلال کنار پدرم ظاهر روی کاناپه نشسته بود و چای مینوشید ، من و میلاد بیسروصدا جعبه جادویی ابزارهای او را کش میرفتیم . با سیمها، خازنها و لامپهای کوچکِ عمو، بمبهای فرضی میساختیم و آنها را در گوشهوکنار حیاط پنهان میکردیم .
کافی بود بیبی فاطمه برای چند دقیقه دوک ریتمیک اش را زمین بگذارد و داخل مطبخ برود . در یک چشمبههمزدن، من و میلاد چرخ تسبیحبافیاش را به یک جرثقیل جنگی تبدیل میکردیم یا نخهای ماسولههایش را به سراسر درختهای حیاط گره میزدیم تا مثلاً برای بقیه تلههای انفجاری درست کنیم!
فریادهای عمه خدیجه که با چوب خیاطی اش دنبالمان میدوید ، نقنقهای عمو نادر که ادعا میکرد شیطنتهای ما چرتِ بعدازظهرش را پاره کرده است ، و خندههای زیرپوستی و پنهانی پدرم ظاهر که از تماشای زنده بودن و پویایی ما لذت میبرد؛ همه اینها تار و پود بهشتی رویاگونه بود که ما در شهرک گلستان ساخته بودیم .
وسط این هیاهو، میلاد همیشه شانهاش را به شانه من میزد، با آن چشمان شیطان اش به من نگاه میکرد و میگفت: «محسن، نقشه بعدی چیه؟» و من با غرورِ برادرِ بزرگتر، کلید آهنیِ توی جیبم را لمس میکردم و میخندیدم . ما امپراتورهای آن قلمروِ کوچک بودیم؛ امپراتورهایی سیزده و دوازده ساله که گمان میکردیم این جمعههای شلوغ، این دستهای مهربان عمو جلال، این لبخندهای هانیه کوچولو و این شورِ بیمرز دوستی مان، تا ابد پابرجا خواهد ماند...
جمعهها در خانه بیبی فاطمه، فراتر از یک دورهمی ساده، شبیه به یک تئاتر شلوغ، زنده و پرماجرا بود . هنوز آفتاب به وسط آسمان نرسیده، صدای اگزوز موتورسیکلت قدیمی عمو جلال از ابتدای کوچه خاکی، خبر از آمدنِ بهارِ دیگری به حیاط بیبی میداد .
بین تمام عموهایم، عمو جلال جایگاه خاصی در قلب من داشت . مردی بهشدت آرام، صبور و مهربان که انگار اقیانوسی از آرامش در چشمانش موج میزد . او برقکار و همهفنحریفِ محله بود؛ مردی که با یک انبردست و فازمتر قدیمی، به خانههای تاریک شهرک گلستان روشنایی میبخشید و هر وسیله برقیِ سوختهای زیر دستهای معجزهگرش دوباره جان میگرفت . اما بزرگترین هنرِ عمو جلال، نه تعمیر سیمکشیهای پیچیده، که صبوریِ بیحدومرزش در برابر سختیهای سهمگین زندگی بود .
وقتی عمو جلال وارد حیاط میشد، ابتدا دخترش، هانیه کوچولو را با آن آغوش پدرانه و محکم اش از ترکِ موتور پیاده میکرد . هانیه، فرشته خاموش خانواده ما بود؛ طفلی معصوم که در کودکی دچار یک تبِ شدید و بیرحم شده بود . آن تبِ شوم، مثل یک طوفانِ ناگهانی، تمام توانِ فیزیکی دخترک را با خود برده و او را برای همیشه دچار معلولیت کامل بدنی کرده بود . با این حال، حیاط بیبی با حضور هانیه صفا میگرفت؛ عمو جلال او را روی تشکچه ای نرم زیر سایه تکدرخت انار مینشاند . هانیه نمیتوانست بدود یا مثل ما هورا بکشد، اما چشم های درشت و زیبایش با تماشای بازیهای ما برق میزد و صدای خندههای معصومانه اش، زیباترین موسیقی حیاط بیبی بود .
اما آرامش حیاط با ورود نفر بعدی دوام چندانی نمیآورد؛ میلاد!
میلاد، پسرِ عمو جلال، فقط یک سال از من کوچکتر بود و همین فاصله کم، ما را به دوقلوهای به همچسبیده و تفکیکناپذیرِ فامیل تبدیل کرده بود . میلاد، چشم و چراغ و البته بزرگترین دردسرِ بزرگترها بود . از همان لحظهای که چشم مان در چشمان هم میافتاد، جرقه یک نقشه جدید و خرابکاریِ تازه در ذهن مان زده میشد . ما عاشق شیطنت بودیم و وقتی کنار هم قرار میگرفتیم، یک تیمِ دونفره مهارنشدنی میساختیم که هیچیک از بزرگترها حریفمان نمیشدند .
یکی از تفریحاتِ موردعلاقه ما، دستبرد زدن به کیف ابزار عمو جلال بود . در حالی که عمو جلال کنار پدرم ظاهر روی کاناپه نشسته بود و چای مینوشید ، من و میلاد بیسروصدا جعبه جادویی ابزارهای او را کش میرفتیم . با سیمها، خازنها و لامپهای کوچکِ عمو، بمبهای فرضی میساختیم و آنها را در گوشهوکنار حیاط پنهان میکردیم .
کافی بود بیبی فاطمه برای چند دقیقه دوک ریتمیک اش را زمین بگذارد و داخل مطبخ برود . در یک چشمبههمزدن، من و میلاد چرخ تسبیحبافیاش را به یک جرثقیل جنگی تبدیل میکردیم یا نخهای ماسولههایش را به سراسر درختهای حیاط گره میزدیم تا مثلاً برای بقیه تلههای انفجاری درست کنیم!
فریادهای عمه خدیجه که با چوب خیاطی اش دنبالمان میدوید ، نقنقهای عمو نادر که ادعا میکرد شیطنتهای ما چرتِ بعدازظهرش را پاره کرده است ، و خندههای زیرپوستی و پنهانی پدرم ظاهر که از تماشای زنده بودن و پویایی ما لذت میبرد؛ همه اینها تار و پود بهشتی رویاگونه بود که ما در شهرک گلستان ساخته بودیم .
وسط این هیاهو، میلاد همیشه شانهاش را به شانه من میزد، با آن چشمان شیطان اش به من نگاه میکرد و میگفت: «محسن، نقشه بعدی چیه؟» و من با غرورِ برادرِ بزرگتر، کلید آهنیِ توی جیبم را لمس میکردم و میخندیدم . ما امپراتورهای آن قلمروِ کوچک بودیم؛ امپراتورهایی سیزده و دوازده ساله که گمان میکردیم این جمعههای شلوغ، این دستهای مهربان عمو جلال، این لبخندهای هانیه کوچولو و این شورِ بیمرز دوستی مان، تا ابد پابرجا خواهد ماند...
## بخش سوم: سکوتِ قاشقها و طعم گسِ سوغاتیها
اما آن بهشتِ معصومانه و جمعههای پُر از هیاهو زیر سایه کوه اللهاکبر، دوام چندانی نداشت . طوفانی پاییزی، درست در دلِ اردیبهشتماه سال ۱۳۷۴ در راه بود ...
سفر دو هفتهای مادرم مرضیه و بیبی فاطمه به سوریه تمام شده بود . دو هفتهای که من، فائزه و مریم کوچولو در خانه بیبی، زیر سایه محبتهای بیدریغِ عمه خدیجه گذرانده بودیم . عمه خدیجه که خودش سالها پیش از همسرش جدا شده بود و با سختیِ کارِ شبانهروزی، چرخِ زندگی دو فرزندش، سینا و سارا را میچرخاند، در آن دو هفته برای ما مادری کرده بود .
وقتی مادر برگشت، چمدانش بوی عجیبی میداد؛ مخلوطی از عطر یاس دمشق، بوی هل و ادویههای عربی و غبارِ نشستهشده از جادههای طولانی . سوغاتیها روی میز چیده شده بودند: شیرینیهای چرب و لذیذِ سوری، تسبیحهای رنگارنگ و اسباببازیهای کوچک برای مریم . اما در پشتِ لبخندِ مادر، نوری خاموش شده بود . آن زنی که با اشتیاق برای زیارتِ حرم سوار اتوبوس شده بود، حالا شبیه به پرندهای پروبالشکسته بازگشته بود که حتی از سایه خودش هم دلهره داشت .
فردای روزِ بازگشت، موقع ناهار بود . خورشیدِ اردیبهشت از شیشههای آرایشگاه طبقه بالا عبور میکرد و روی سفره پهنشده در هال میافتاد . همگی دور سفره جمع شده بودیم: پدرم ظاهر، مادرم، من، فائزه و مریم کوچولو که بیخبر از همهجا تهتغاریِ لوسِ خانه بود و قاشقش را در دست تکان میداد .
منتظر بودیم مادر مثل همیشه با آبوتاب از سفرش بگوید؛ از بازارهای دمشق، از حرم و از همسفرانش . اما او با صورتی نگران، چشمانی بیفروغ و لبخندی که بیشتر به یک عذرخواهیِ طولانی شبیه بود، کنار سفره نشست .
ناهار شروع شد، اما هیچ صدایی از کسی درنمیآمد . سکوتی خفقانآور و سنگین فضا را پر کرده بود؛ سکوتی که فقط با صدای برخوردِ یکنواخت و لجبازِ قاشقها به کفِ بشقابهای ملامین شکسته میشد . من و فائزه با تعجب و دلهره، نگاه لرزانمان را مدام میان صورتِ آشفته پدر و چشمهای فرو افتاده مادر رد و بدل میکردیم . حتی مریم هم انگار در آن سن کم، سنگینیِ هوا را فهمیده بود و آرامتر از همیشه غذا میخورد . چیزی در این میان درست نبود . گویی سفرِ سوریه، به جای آنکه روحِ خسته و افسرده مادرم را التیام ببخشد، زخمی عمیقتر و پنهان بر جانش نشانده بود .
وقتی سفره جمع شد و مادر خواست ظروف را به آشپزخانه ببرد، پدرم با صدایی آرام اما مصمم که ارتعاشی از نگرانی در آن دویده بود، او را صدا زد: «مرضیه... بشین. باید حرف بزنیم.»
رنگ از رخسار مادر پرید . با صدایی ضعیف التماس کرد: «ظاهر، تورو خدا الان نه... بگذار برای یک وقت دیگر. بچهها هستند...»
اما پدر اصرار کرد . هر دو آنقدر غرق در افکار پریشان خود بودند که انگار حضور ما بچهها را کاملاً فراموش کرده بودند . مادر لبه سفره را در دست فشرده بود . پوست صورتش شبیه دختربچههای خجالتی سرخ شده بود و قطرات اشک در کاسه چشمانِ نحیفش میلرزیدند .
پدر با همان خونسردیِ مأنوسش، اما با لحنی که از عشق سرشار بود، دستش را روی دست مادر گذاشت و پرسید: «مرضیه، برای من تعریف کن. بدانم در آن سفر چه اتفاقی برایت افتاده که اینطور آب شدهای؟»
سدِ اشکهای مادر شکست . او به گریه افتاد؛ گریهای جانسوز که هقهقش مریمِ کوچک را ترساند، به طوری که مریم خودش را در آغوش مادر انداخت و با او شروع به گریه کرد . پدر، مریم را نوازش کرد و مادر، در میان هقهقهای بریدهبریدهاش، زبان به سخن گشود:
«نمیدانم ظاهر... شاید از تغییر آبوهوا بود، یا شاید تکانهای شدید و بیپایانِ آن اتوبوسِ لعنتی در آن جادههای دوردست . سفر آنقدر طولانی و خستهکننده بود که منِ جوانتر، به جای آنکه مراقبِ مادرت بیبی فاطمه باشم، خودم به شدت بیمار شدم و افتادم . شرمسار بودم ظاهر... خجالت میکشیدم . اما مادرت... حتی وقتی من در تب میسوختم و خواب بودم، پتویی را که روی خودم انداخته بودم، از رویم میکشید و روی خودش میانداخت تا گرمتر شود! منِ غریب در آن اتوبوس، چطور میتوانستم از او کمک بخواهم؟»
مادر سرش را بالا آورد، چشمهای خیسش را به پدر دوخت و ادامه داد: «شدتِ بیماری امانم را بریده بود . مجبور شدم مشکلم را با راننده اتوبوس در میان بگذارم . راننده هم با جوانمردی، وقتی به سوریه رسیدیم، برایم دارو تهیه کرد و من را برای درمان به نزدیکترین درمانگاه برد . ظاهر... تو بگو، من در غربت کارِ اشتباهی کردم؟»
پدر بدون لحظهای تردید، با چشمانِ مطمئن و مهربانش به او نگاه کرد و گفت: «نه مرضیه عزیزم. کارِ درستی کردی.»
اما اشکهای مادر شدیدتر شد؛ شبیه بارانی که روی خاک خشکِ شهرک گلستان ببارد . «پس چرا دارند در موردم حرفهای زشت میزنند؟ چرا زائرانی که همسفرمان بودند، این خبرهای دروغ و ناپاک را به گوش مادرت رساندهاند؟ این حق من نیست ظاهر... حق من نیست. تو باید از آن راننده تشکر کنی که مراقبِ همسرت بود، نه اینکه جوابِ تهمتهای فامیلت را بدهی!»
پدرم ظاهر، که غرور و شرفش به بندبندِ وجود این زن گره خورده بود، دستهای لرزان مادر را میان دستان پهن و زبرش گرفت، او را نوازش کرد و با صدایی که حالا لحنی از خشمِ پنهان در آن موج میزد، گفت:
«مرضیه من، من به تو اعتمادِ کامل دارم . تو را از طلای ناب هم پاکتر میدانم . هیچ کلمهای نمیتواند روی دامن تو لکه بیندازد . همین حالا چادرت را سر کن؛ آماده شو تا به خانه مادرم بیبی فاطمه برویم و ببینیم آنها چه حرفی برای گفتن دارند . این غائله باید همین امروز تمام شود .»
پدر برخاست . من به چهرهاش نگاه کردم؛ عصبانیت و غیرتی مردانه در چشمانش دودو میزد . هنوز در سیزدهسالگیام غافل بودم و نمیدانستم که قدم گذاشتن به خانه بیبی فاطمه در آن بعدازظهر سوزان، آغازِ فروپاشیِ ابدیِ بهشتِ کوچکِ ما خواهد بود...
اما آن بهشتِ معصومانه و جمعههای پُر از هیاهو زیر سایه کوه اللهاکبر، دوام چندانی نداشت . طوفانی پاییزی، درست در دلِ اردیبهشتماه سال ۱۳۷۴ در راه بود ...
سفر دو هفتهای مادرم مرضیه و بیبی فاطمه به سوریه تمام شده بود . دو هفتهای که من، فائزه و مریم کوچولو در خانه بیبی، زیر سایه محبتهای بیدریغِ عمه خدیجه گذرانده بودیم . عمه خدیجه که خودش سالها پیش از همسرش جدا شده بود و با سختیِ کارِ شبانهروزی، چرخِ زندگی دو فرزندش، سینا و سارا را میچرخاند، در آن دو هفته برای ما مادری کرده بود .
وقتی مادر برگشت، چمدانش بوی عجیبی میداد؛ مخلوطی از عطر یاس دمشق، بوی هل و ادویههای عربی و غبارِ نشستهشده از جادههای طولانی . سوغاتیها روی میز چیده شده بودند: شیرینیهای چرب و لذیذِ سوری، تسبیحهای رنگارنگ و اسباببازیهای کوچک برای مریم . اما در پشتِ لبخندِ مادر، نوری خاموش شده بود . آن زنی که با اشتیاق برای زیارتِ حرم سوار اتوبوس شده بود، حالا شبیه به پرندهای پروبالشکسته بازگشته بود که حتی از سایه خودش هم دلهره داشت .
فردای روزِ بازگشت، موقع ناهار بود . خورشیدِ اردیبهشت از شیشههای آرایشگاه طبقه بالا عبور میکرد و روی سفره پهنشده در هال میافتاد . همگی دور سفره جمع شده بودیم: پدرم ظاهر، مادرم، من، فائزه و مریم کوچولو که بیخبر از همهجا تهتغاریِ لوسِ خانه بود و قاشقش را در دست تکان میداد .
منتظر بودیم مادر مثل همیشه با آبوتاب از سفرش بگوید؛ از بازارهای دمشق، از حرم و از همسفرانش . اما او با صورتی نگران، چشمانی بیفروغ و لبخندی که بیشتر به یک عذرخواهیِ طولانی شبیه بود، کنار سفره نشست .
ناهار شروع شد، اما هیچ صدایی از کسی درنمیآمد . سکوتی خفقانآور و سنگین فضا را پر کرده بود؛ سکوتی که فقط با صدای برخوردِ یکنواخت و لجبازِ قاشقها به کفِ بشقابهای ملامین شکسته میشد . من و فائزه با تعجب و دلهره، نگاه لرزانمان را مدام میان صورتِ آشفته پدر و چشمهای فرو افتاده مادر رد و بدل میکردیم . حتی مریم هم انگار در آن سن کم، سنگینیِ هوا را فهمیده بود و آرامتر از همیشه غذا میخورد . چیزی در این میان درست نبود . گویی سفرِ سوریه، به جای آنکه روحِ خسته و افسرده مادرم را التیام ببخشد، زخمی عمیقتر و پنهان بر جانش نشانده بود .
وقتی سفره جمع شد و مادر خواست ظروف را به آشپزخانه ببرد، پدرم با صدایی آرام اما مصمم که ارتعاشی از نگرانی در آن دویده بود، او را صدا زد: «مرضیه... بشین. باید حرف بزنیم.»
رنگ از رخسار مادر پرید . با صدایی ضعیف التماس کرد: «ظاهر، تورو خدا الان نه... بگذار برای یک وقت دیگر. بچهها هستند...»
اما پدر اصرار کرد . هر دو آنقدر غرق در افکار پریشان خود بودند که انگار حضور ما بچهها را کاملاً فراموش کرده بودند . مادر لبه سفره را در دست فشرده بود . پوست صورتش شبیه دختربچههای خجالتی سرخ شده بود و قطرات اشک در کاسه چشمانِ نحیفش میلرزیدند .
پدر با همان خونسردیِ مأنوسش، اما با لحنی که از عشق سرشار بود، دستش را روی دست مادر گذاشت و پرسید: «مرضیه، برای من تعریف کن. بدانم در آن سفر چه اتفاقی برایت افتاده که اینطور آب شدهای؟»
سدِ اشکهای مادر شکست . او به گریه افتاد؛ گریهای جانسوز که هقهقش مریمِ کوچک را ترساند، به طوری که مریم خودش را در آغوش مادر انداخت و با او شروع به گریه کرد . پدر، مریم را نوازش کرد و مادر، در میان هقهقهای بریدهبریدهاش، زبان به سخن گشود:
«نمیدانم ظاهر... شاید از تغییر آبوهوا بود، یا شاید تکانهای شدید و بیپایانِ آن اتوبوسِ لعنتی در آن جادههای دوردست . سفر آنقدر طولانی و خستهکننده بود که منِ جوانتر، به جای آنکه مراقبِ مادرت بیبی فاطمه باشم، خودم به شدت بیمار شدم و افتادم . شرمسار بودم ظاهر... خجالت میکشیدم . اما مادرت... حتی وقتی من در تب میسوختم و خواب بودم، پتویی را که روی خودم انداخته بودم، از رویم میکشید و روی خودش میانداخت تا گرمتر شود! منِ غریب در آن اتوبوس، چطور میتوانستم از او کمک بخواهم؟»
مادر سرش را بالا آورد، چشمهای خیسش را به پدر دوخت و ادامه داد: «شدتِ بیماری امانم را بریده بود . مجبور شدم مشکلم را با راننده اتوبوس در میان بگذارم . راننده هم با جوانمردی، وقتی به سوریه رسیدیم، برایم دارو تهیه کرد و من را برای درمان به نزدیکترین درمانگاه برد . ظاهر... تو بگو، من در غربت کارِ اشتباهی کردم؟»
پدر بدون لحظهای تردید، با چشمانِ مطمئن و مهربانش به او نگاه کرد و گفت: «نه مرضیه عزیزم. کارِ درستی کردی.»
اما اشکهای مادر شدیدتر شد؛ شبیه بارانی که روی خاک خشکِ شهرک گلستان ببارد . «پس چرا دارند در موردم حرفهای زشت میزنند؟ چرا زائرانی که همسفرمان بودند، این خبرهای دروغ و ناپاک را به گوش مادرت رساندهاند؟ این حق من نیست ظاهر... حق من نیست. تو باید از آن راننده تشکر کنی که مراقبِ همسرت بود، نه اینکه جوابِ تهمتهای فامیلت را بدهی!»
پدرم ظاهر، که غرور و شرفش به بندبندِ وجود این زن گره خورده بود، دستهای لرزان مادر را میان دستان پهن و زبرش گرفت، او را نوازش کرد و با صدایی که حالا لحنی از خشمِ پنهان در آن موج میزد، گفت:
«مرضیه من، من به تو اعتمادِ کامل دارم . تو را از طلای ناب هم پاکتر میدانم . هیچ کلمهای نمیتواند روی دامن تو لکه بیندازد . همین حالا چادرت را سر کن؛ آماده شو تا به خانه مادرم بیبی فاطمه برویم و ببینیم آنها چه حرفی برای گفتن دارند . این غائله باید همین امروز تمام شود .»
پدر برخاست . من به چهرهاش نگاه کردم؛ عصبانیت و غیرتی مردانه در چشمانش دودو میزد . هنوز در سیزدهسالگیام غافل بودم و نمیدانستم که قدم گذاشتن به خانه بیبی فاطمه در آن بعدازظهر سوزان، آغازِ فروپاشیِ ابدیِ بهشتِ کوچکِ ما خواهد بود...
## بخش چهارم: خاکسترِ بهشت در هال خانه بیبی
وقتی من، پدرم ظاهر و مادرم مرضیه با آن چادر مشکی و شانههای لرزانش قدم به خانه بیبی فاطمه گذاشتیم، در حیاط نماندیم . از پلهها بالا رفتیم و وارد «هال» شدیم؛ همان اتاق پذیرایی بزرگی که دور تا دورش همیشه پشتیهای مخمل چیده شده بود و روزهای جمعه، قلب تپندهی دورهمیهای شلوغ فامیل به شمار میرفت . اما آن روز، هیچ اثری از آن صمیمیت و آغوشهای گرمِ همیشگی در میان نبود .
سکوتی عجیب، سنگین و خفقانآور بر فضای هال حاکم بود؛ انگار با ورود ناگهانیمان همگی را غافلگیر کرده بودیم . عمه خدیجه، عمو نادر، سینا و بیبی فاطمه هر کدام در گوشهای کز کرده بودند، اما با آمدن ما، همهچیز در یک لحظه منجمد شد . هیچکس حرفی نمیزد . سکوتِ هال آنقدر سنگین و بیرحم بود که حتی صدای نفسهای آشفته و بریدهبریدهی مادرم به وضوح شنیده میشد .
پدرم ظاهر، که لرزش خفیف دستهایش عصبانیت درونیاش را برملا میکرد، ایستاده بود و منتظر بود تا ببیند چه کسی اولین ضربه را به حرمتِ خانهاش خواهد زد. سرانجام عمه خدیجه با چهرهای برافروخته از جایش بلند شد، به سمت مادرم آمد و با لحنی که چاشنیِ تحکم داشت گفت: «مرضیه، بلند شو و با من به اتاق بغلی بیا. باید با تو صحبت کنم.»
پدرم با نگاهی خشمگین جلو آمد و مسیر عمه را سد کرد: «نه! هر صحبتی که هست باید همینجا، در هال و در حضور من زده بشود!»
بیبی فاطمه که روی تشکچه قدیمیاش نشسته بود، سعی کرد غائله را آرام کند. رو به عمه خدیجه کرد و گفت: «خدیجه، بگیر بنشین. این موضوع به ما مربوط نمیشود، دخالتی نکن.»
اما عمه خدیجه گوشش بدهکار نبود . او رو به مادرم مرضیه چرخاند و با کلماتی تند و بیرحمانه، از رفتارهای او در طول سفر و ارتباطش با راننده اتوبوس انتقاد کرد. مادرم سرش را پایین انداخته بود و چادرش را روی صورتش میکشید. بیبی فاطمه که دید سکوت فایده ای ندارد، داستان را آنطور که از زبان زن عرب—سرپرست گروه کاروان—شنیده بود، برای پدرم بازگو کرد:
«ظاهر، این زن در غربت کارهایی کرده که در شأن یک زن باحیا و مسلمان نیست! او از شوفر راننده میخواسته تا چمدانهای سنگینش را بارگیری کند یا به او تحویل دهد. برای بیمار شدنش هم مدام نزد راننده میرفته و از او کمک میخواسته تا او را به درمانگاه یا داروخانه برساند. حتی جلوی چشمان خودِ من، راننده زیر بغل مرضیه را میگرفت و کمکش میکرد تا حرکت کند! خدا میداند وقتی من همراهشان نبودم، بین آنها چه میگذشته است!»
با شنیدن این تهمتهای ناروا، سدِ وجود مادرم شکست و صدای هقهقِ غریبانهاش هال خانه را پر کرد. پدرم ظاهر که دیگر خون جلوی چشمانش را گرفته بود، با حالتی عصبانی فریاد زد: «من به مرضیه ایمان کامل دارم! او برای من از طلا هم پاکتر است و به هیچکس اجازه نمیدهم به همسرم تهمت بزند!» سپس دست مادرم را گرفت و فریاد زد: «مرضیه، بلند شو تا از این خانه برویم!»
سینا، پسر عمه خدیجه، و عمو نادر با دستپاچگی جلو دویدند و راه درِ خروجی هال را بستند تا مانع خروج پدرم شوند. وقتی با التماس از او پرسیدند که با این حالِ خراب کجا میروی، پدرم در اوج ناامیدی و جنونِ ناشی از غیرت جریحه دار شدهاش، فریاد زد: «میروم تا هم خودم و هم زن و بچههایم را در کانال آب غرق کنم!»
همگی به سمت پدرم هجوم بردند تا او را بگیرند و از خانه بیرون نرود. پدرم که دید در چنگال آنها اسیر شده و در آن فضای بسته نمیتواند خودش را آزاد کند، در اوج فشار عصبی و بیخودی، ناگهان سرش را با تمام قدرت به سمت درِ ورودی هال کوبید؛ همان درِ چوبی قدیمی که پنجرههایی با شیشههای رنگی داشت .
صدای وحشتناک و گوشخراشِ خرد شدن شیشهها سکوت خانه را متلاشی کرد . در یک ثانیه، شیشههای رنگیِ زیبا فرو ریختند و خون گرم و سرخ از پیشانی پدرم جاری شد و صورتش را پوشاند . رمق فوراً از پاهایش رفت و بیهوش روی دستان فامیل فرو افتاد .
هال به جهنمی از جیغ، شیشه و خون تبدیل شد. من، فائزه و مریم از ترس به خود میلرزیدیم و روی خردهشیشهها اشک میریختیم . سینا و عمو نادر با عجله پیکر غرق در خون و بیجان پدر را به داخل اتاق بردند تا سرش را پانسمان کنند . عمه خدیجه که ناگهان بار سنگین پشیمانی و گناه این واقعه بر سینهاش آوار شده بود، دچار تشنج شد و با دست و پای لرزان روی فرشِ هال افتاد .
در میان آن هیاهو، فریادها و دویدنها برای آوردن آبقند، هیچکس حواسش به مادرم نبود. اما من متوجه غیبت او شدم. دلواپس و نگران، از میان آشوبِ هال بیرون آمدم و به سمت حیاط خلوت خانه دویدم .
مادرم آنجا بود؛ با صورتی خیس از اشک و روانی پریشان، تند و تند قدم میزد و زیر لب با خودش چیزهایی زمزمه میکرد. با دیدن من، به سمتم دوید. چشمهایش دودو میزد. دستهای لرزانش را روی شانههایم گذاشت و پرسید: «محسن... محسن، کلیدهای خانه را نزد خودت داری؟»
دست راست من ناخودآگاه داخل جیب شلوارم سر خورد . لبههای زمخت و تیز آن کلیدِ شوم، درست روی بند اول انگشت اشارهام—روی همان زخم قدیمی و سوزان—فشار آورد و دردِ فیزیکی کلید با دلهره عجیبی در دلم گره خورد .
با صدایی لرزان گفتم: «بله مامان، دارم.»
با التماس گفت: «آنها را به من بده محسن. من باید به خانه برگردم. درست نیست در این شرایط اینجا بمانم. اصلاً حالم خوب نیست، باید بروم خانه تا کمی استراحت کنم.»
ترسیدم . کلید را در مشتم فشرده بودم و فلزِ تیزش انگشتم را میگزید. پرسیدم: «اگر پدر به هوش بیاید و متوجه غیبت تو بشود چه؟»
مادرم لبخندِ تلخ و بیرمقی زد، انگشتان کوچکم را نوازش کرد و گفت: «نه مامان، من زود برمیگردم... فقط کلیدها را به من بده.»
فشار فلزِ سردِ کلید روی ردِ زخم انگشت اشارهام برای آخرین بار حس شد و من، در معصومیت سیزدهسالگیام، کلید را از جیب خارج کردم و به دستان لرزان مادر سپردم . مادرم چادرش را روی سرش مرتب کرد و با عجله، شبیه به سایهای سبک در روشنایی کمرنگ غروب، از درِ حیاط ناپدید شد...
ایکاش... ایکاش من در آن بعدازظهر سوزان هرگز به حیاط نیامده بودم و با مادرم روبرو نمیشدم. من هنوز هم بعد از این همه سال، خودم را متهم اصلی تمام طوفانهایی میدانم که پشت آن درهای بسته به پا شد...
وقتی من، پدرم ظاهر و مادرم مرضیه با آن چادر مشکی و شانههای لرزانش قدم به خانه بیبی فاطمه گذاشتیم، در حیاط نماندیم . از پلهها بالا رفتیم و وارد «هال» شدیم؛ همان اتاق پذیرایی بزرگی که دور تا دورش همیشه پشتیهای مخمل چیده شده بود و روزهای جمعه، قلب تپندهی دورهمیهای شلوغ فامیل به شمار میرفت . اما آن روز، هیچ اثری از آن صمیمیت و آغوشهای گرمِ همیشگی در میان نبود .
سکوتی عجیب، سنگین و خفقانآور بر فضای هال حاکم بود؛ انگار با ورود ناگهانیمان همگی را غافلگیر کرده بودیم . عمه خدیجه، عمو نادر، سینا و بیبی فاطمه هر کدام در گوشهای کز کرده بودند، اما با آمدن ما، همهچیز در یک لحظه منجمد شد . هیچکس حرفی نمیزد . سکوتِ هال آنقدر سنگین و بیرحم بود که حتی صدای نفسهای آشفته و بریدهبریدهی مادرم به وضوح شنیده میشد .
پدرم ظاهر، که لرزش خفیف دستهایش عصبانیت درونیاش را برملا میکرد، ایستاده بود و منتظر بود تا ببیند چه کسی اولین ضربه را به حرمتِ خانهاش خواهد زد. سرانجام عمه خدیجه با چهرهای برافروخته از جایش بلند شد، به سمت مادرم آمد و با لحنی که چاشنیِ تحکم داشت گفت: «مرضیه، بلند شو و با من به اتاق بغلی بیا. باید با تو صحبت کنم.»
پدرم با نگاهی خشمگین جلو آمد و مسیر عمه را سد کرد: «نه! هر صحبتی که هست باید همینجا، در هال و در حضور من زده بشود!»
بیبی فاطمه که روی تشکچه قدیمیاش نشسته بود، سعی کرد غائله را آرام کند. رو به عمه خدیجه کرد و گفت: «خدیجه، بگیر بنشین. این موضوع به ما مربوط نمیشود، دخالتی نکن.»
اما عمه خدیجه گوشش بدهکار نبود . او رو به مادرم مرضیه چرخاند و با کلماتی تند و بیرحمانه، از رفتارهای او در طول سفر و ارتباطش با راننده اتوبوس انتقاد کرد. مادرم سرش را پایین انداخته بود و چادرش را روی صورتش میکشید. بیبی فاطمه که دید سکوت فایده ای ندارد، داستان را آنطور که از زبان زن عرب—سرپرست گروه کاروان—شنیده بود، برای پدرم بازگو کرد:
«ظاهر، این زن در غربت کارهایی کرده که در شأن یک زن باحیا و مسلمان نیست! او از شوفر راننده میخواسته تا چمدانهای سنگینش را بارگیری کند یا به او تحویل دهد. برای بیمار شدنش هم مدام نزد راننده میرفته و از او کمک میخواسته تا او را به درمانگاه یا داروخانه برساند. حتی جلوی چشمان خودِ من، راننده زیر بغل مرضیه را میگرفت و کمکش میکرد تا حرکت کند! خدا میداند وقتی من همراهشان نبودم، بین آنها چه میگذشته است!»
با شنیدن این تهمتهای ناروا، سدِ وجود مادرم شکست و صدای هقهقِ غریبانهاش هال خانه را پر کرد. پدرم ظاهر که دیگر خون جلوی چشمانش را گرفته بود، با حالتی عصبانی فریاد زد: «من به مرضیه ایمان کامل دارم! او برای من از طلا هم پاکتر است و به هیچکس اجازه نمیدهم به همسرم تهمت بزند!» سپس دست مادرم را گرفت و فریاد زد: «مرضیه، بلند شو تا از این خانه برویم!»
سینا، پسر عمه خدیجه، و عمو نادر با دستپاچگی جلو دویدند و راه درِ خروجی هال را بستند تا مانع خروج پدرم شوند. وقتی با التماس از او پرسیدند که با این حالِ خراب کجا میروی، پدرم در اوج ناامیدی و جنونِ ناشی از غیرت جریحه دار شدهاش، فریاد زد: «میروم تا هم خودم و هم زن و بچههایم را در کانال آب غرق کنم!»
همگی به سمت پدرم هجوم بردند تا او را بگیرند و از خانه بیرون نرود. پدرم که دید در چنگال آنها اسیر شده و در آن فضای بسته نمیتواند خودش را آزاد کند، در اوج فشار عصبی و بیخودی، ناگهان سرش را با تمام قدرت به سمت درِ ورودی هال کوبید؛ همان درِ چوبی قدیمی که پنجرههایی با شیشههای رنگی داشت .
صدای وحشتناک و گوشخراشِ خرد شدن شیشهها سکوت خانه را متلاشی کرد . در یک ثانیه، شیشههای رنگیِ زیبا فرو ریختند و خون گرم و سرخ از پیشانی پدرم جاری شد و صورتش را پوشاند . رمق فوراً از پاهایش رفت و بیهوش روی دستان فامیل فرو افتاد .
هال به جهنمی از جیغ، شیشه و خون تبدیل شد. من، فائزه و مریم از ترس به خود میلرزیدیم و روی خردهشیشهها اشک میریختیم . سینا و عمو نادر با عجله پیکر غرق در خون و بیجان پدر را به داخل اتاق بردند تا سرش را پانسمان کنند . عمه خدیجه که ناگهان بار سنگین پشیمانی و گناه این واقعه بر سینهاش آوار شده بود، دچار تشنج شد و با دست و پای لرزان روی فرشِ هال افتاد .
در میان آن هیاهو، فریادها و دویدنها برای آوردن آبقند، هیچکس حواسش به مادرم نبود. اما من متوجه غیبت او شدم. دلواپس و نگران، از میان آشوبِ هال بیرون آمدم و به سمت حیاط خلوت خانه دویدم .
مادرم آنجا بود؛ با صورتی خیس از اشک و روانی پریشان، تند و تند قدم میزد و زیر لب با خودش چیزهایی زمزمه میکرد. با دیدن من، به سمتم دوید. چشمهایش دودو میزد. دستهای لرزانش را روی شانههایم گذاشت و پرسید: «محسن... محسن، کلیدهای خانه را نزد خودت داری؟»
دست راست من ناخودآگاه داخل جیب شلوارم سر خورد . لبههای زمخت و تیز آن کلیدِ شوم، درست روی بند اول انگشت اشارهام—روی همان زخم قدیمی و سوزان—فشار آورد و دردِ فیزیکی کلید با دلهره عجیبی در دلم گره خورد .
با صدایی لرزان گفتم: «بله مامان، دارم.»
با التماس گفت: «آنها را به من بده محسن. من باید به خانه برگردم. درست نیست در این شرایط اینجا بمانم. اصلاً حالم خوب نیست، باید بروم خانه تا کمی استراحت کنم.»
ترسیدم . کلید را در مشتم فشرده بودم و فلزِ تیزش انگشتم را میگزید. پرسیدم: «اگر پدر به هوش بیاید و متوجه غیبت تو بشود چه؟»
مادرم لبخندِ تلخ و بیرمقی زد، انگشتان کوچکم را نوازش کرد و گفت: «نه مامان، من زود برمیگردم... فقط کلیدها را به من بده.»
فشار فلزِ سردِ کلید روی ردِ زخم انگشت اشارهام برای آخرین بار حس شد و من، در معصومیت سیزدهسالگیام، کلید را از جیب خارج کردم و به دستان لرزان مادر سپردم . مادرم چادرش را روی سرش مرتب کرد و با عجله، شبیه به سایهای سبک در روشنایی کمرنگ غروب، از درِ حیاط ناپدید شد...
ایکاش... ایکاش من در آن بعدازظهر سوزان هرگز به حیاط نیامده بودم و با مادرم روبرو نمیشدم. من هنوز هم بعد از این همه سال، خودم را متهم اصلی تمام طوفانهایی میدانم که پشت آن درهای بسته به پا شد...
## بخش پنجم: طنینِ زنگِ شوم و آسفالتِ گداخته
نزدیک به دو ساعت از آن فاجعه گذشته بود؛ دو ساعتی که برای من به اندازه دو قرن سپری شد . فضای خانه بیبی فاطمه پس از آن طوفان سنگین، در سکوتی مرگبار و برزخی فرو رفته بود . پدرم با پیشانی باندپیچیشده، بیرمق روی تشک خوابیده بود و هنوز به صورت کامل به هوش نیامده بود و از آشوبِ بیرون اتاق خبر نداشت . عمه خدیجه، پس از تشنج سختی که پشت سر گذاشت، با صورتی رنگپریده و چشمانی بیفروغ، گوشه هال کز کرده بود. عذاب وجدان و سنگینی اتهاماتی که به مادرم زده بودند، مثل غباری خاکستری روی صورت تمام فامیل نشسته بود. هیچکس حرفی نمیزد؛ گویی همه منتظرِ جرقهای دیگر بودند تا دوباره متلاشی شوند .
ناگهان، صدای زنگِ تلفن رومیزیِ خانه، سکوتِ خفقانآور هال را متلاشی کرد .
تکتکِ ما با وحشت از جا پریدیم. عمه خدیجه، با دستهایی که هنوز میلرزیدند، به سمت تلفن دوید و گوشی را برداشت. به محض آنکه صدای پشتِ خط را شنید، چهرهاش مثل گچ، سفید و بیخون شد. دهانش باز ماند، انگار هوا برای نفس کشیدنش کافی نبود. با صدایی که گویی از ته چاه بیرون میآمد، چندین بار با التماس فریاد زد: «نه... صبر کن! مرضیه؟ مرضیه خودتی؟... مرضیه! مرضیه!»
گوشی از دستِ لرزان عمه رها شد و روی دستگاه افتاد . او با صدایی هراسان و بریدهبریده رو به سینا و عمو نادر کرد و جیغ زد: «سریع برویم... مرضیه بود... گفت بیایید دنبال من، من را ببرید... حالم اصلاً خوب نیست!»
ولوله و هیاهویی غریب خانه بیبی را در بر گرفت. همه دستپاچه دور خود میچرخیدند و تازه فهمیده بودند که نباید حتی برای یک ثانیه چشم از مادرم برمیداشتند. در میان آن هیاهو، سنگینیِ کوهی از گناه بر روی سینهام آوار شد. تمام بدنم از دلهره میلرزید. با صدایی گریان و لرزان، اعتراف کردم: «عمه... مامان از من کلیدهای خانه را خواست... و من... من کلیدها را به او دادم!»
عمه خدیجه با چشمانی سرشار از وحشت و عصبانیت به سمتم چرخید، شانههایم را تکان داد و فریاد زد: «تو اشتباه کردی عمه! اشتباه کردی! حالا من جواب پدرت را چه بدهم؟ اگر خدایی ناکرده مادرت بلایی سر خودش بیاورد، من چه خاکی بر سرم بریزم؟»
با کلماتِ عمه، گویی آسمانِ بالای سرم فرو ریخت و دنیا در برابر چشمانم تاریک شد. آرزو کردم زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد . خیالِ فرار از خانه به سرم زد. خواهران وحشتزدهام، فائزه و مریم کوچولو، با چشمانی لبریز از ترس و ترحم به من خیره شده بودند؛ نگاهی که سنگینیاش مثل یک دادگاه عادلانه، معصومیتِ سیزدهسالهام را محکوم میکرد .
بزرگترها به سرعت شال و کلاه کردند تا راهی خانهمان شوند . برای اینکه ما مانعِ آنها نشویم یا در حیاط شلوغکاری نکنیم، من، فائزه و مریم را به درون یکی از اتاقهای پشتی بردند و در را از پشت روی ما قفل کردند. فقط سارا و عمه پروین در خانه ماندند تا مراقب ما و پدرِ بیهوشمان باشند .
زمان به سختی میگذشت. صدای ضربانِ تندِ قلبم را در سینهام میشنیدم. تحمل آن چاردیواریِ قفلشده و بیخبری از مادر برایم غیرممکن بود. پاهایم لرزان بود، اما ارادهام برای رفتن مصمم. سارا که دلش به حال ما سوخته بود و اشکهای التماسآمیز مرا دید، پنهانی قفل در را باز کرد، اما با صدایی لرزان شرط گذاشت: «محسن... تو را به خدا برو، اما به پدرت چیزی از رفتنِ مرضیه نگو.»
من منتظرِ کلمهی دیگری نماندم. با وجود مخالفتهای عمه پروین و سارا، از درِ خانه بیرون زدم .
حتی یک قران پولِ خرد در جیبم نبود تا سوار تاکسی شوم. دستِ راستم خالی بود و ردِ زخم انگشت اشارهام از فشارِ آن کلید لعنتی هنوز میسوخت. شروع به دویدن کردم. جاده خاکیِ منتهی به شهرک گلستان زیر آفتاب سوزان بعدازظهر گداخته بود، اما من بدون کفش، با پاهای برهنه، تمامِ مسیر ۴ کیلومتری را تا خانهمان دویدم. نفسنفس میزدم، ریههایم از غبارِ جاده میسوخت و سوزش کف پاهام روی آسفالت داغ را حس نمیکردم. تنها تصویری که در ذهنم دودو میزد، چهره پریشان مادرم در حیاط خلوت بود. با خودم التماس میکردم: «خدایا... فقط بگذار مادرم سالم باشد. فقط همین.»
وقتی به ابتدای کوچه خودمان در شهرک گلستان رسیدم، ترسی فلجکننده بندبند وجودم را زنجیر کرد. کوچه ما شلوغ و غرق در رفتوآمد بود. همسایهها جلوی درِ خانه ما تجمع کرده بودند و پچپچ میکردند .
قلبم فرو ریخت. با دستپاچگی و پاهایی که دیگر نای دویدن نداشتند، از میان جمعیت عبور کردم . ناگهان خشکم زد. یک ماشین آمبولانس سفیدرنگ جلوی در پارک شده بود. عمه خدیجه را دیدم که از شدت درد و جنونِ پشیمانی، سرش را بیامان به بدنه فلزی آمبولانس میکوبید و با شیون و نالههایی جانسوز فریاد میزد: «مرضیه!... مرضیه!... مرا ببخش مرضیه!»
آژیر آمبولانس با سر و صدای مهیب و شیونی گوشخراش روشن شد و ماشین از لابلای جمعیت خشمگین و کنجکاو حرکت کرد و دور شد. عرق سردی بر پیشانیام نشست و چشمانم تار شد. نگاههای سنگین و آمیخته به دلسوزی همسایهها به سمت من برگشت؛ پسربچهای برهنه با پاهایی زخمی که در آستانهی در ایستاده بود و به سیمهای بیرونزدهی آیفونِ خانه خیره شده بود. عمه رؤیا و شوهرش حمید هم آنجا بودند. حمید که برقکار بود، برای باز کردن سریعِ در، سیمهای آیفون را بیرون کشیده و در را یکسره کرده بود تا وارد خانه شوند .
بدون آنکه به حرفهای کسی گوش دهم، پا به داخلِ حیاطِ تاریک خانه گذاشتم. از پلههای سیمانیِ طبقه دوم بالا رفتم؛ پلههایی که بوی تند و گزندهای از مواد شیمیایی، غبار و سمِ مرگبار، فضای آنها را پر کرده بود...
نزدیک به دو ساعت از آن فاجعه گذشته بود؛ دو ساعتی که برای من به اندازه دو قرن سپری شد . فضای خانه بیبی فاطمه پس از آن طوفان سنگین، در سکوتی مرگبار و برزخی فرو رفته بود . پدرم با پیشانی باندپیچیشده، بیرمق روی تشک خوابیده بود و هنوز به صورت کامل به هوش نیامده بود و از آشوبِ بیرون اتاق خبر نداشت . عمه خدیجه، پس از تشنج سختی که پشت سر گذاشت، با صورتی رنگپریده و چشمانی بیفروغ، گوشه هال کز کرده بود. عذاب وجدان و سنگینی اتهاماتی که به مادرم زده بودند، مثل غباری خاکستری روی صورت تمام فامیل نشسته بود. هیچکس حرفی نمیزد؛ گویی همه منتظرِ جرقهای دیگر بودند تا دوباره متلاشی شوند .
ناگهان، صدای زنگِ تلفن رومیزیِ خانه، سکوتِ خفقانآور هال را متلاشی کرد .
تکتکِ ما با وحشت از جا پریدیم. عمه خدیجه، با دستهایی که هنوز میلرزیدند، به سمت تلفن دوید و گوشی را برداشت. به محض آنکه صدای پشتِ خط را شنید، چهرهاش مثل گچ، سفید و بیخون شد. دهانش باز ماند، انگار هوا برای نفس کشیدنش کافی نبود. با صدایی که گویی از ته چاه بیرون میآمد، چندین بار با التماس فریاد زد: «نه... صبر کن! مرضیه؟ مرضیه خودتی؟... مرضیه! مرضیه!»
گوشی از دستِ لرزان عمه رها شد و روی دستگاه افتاد . او با صدایی هراسان و بریدهبریده رو به سینا و عمو نادر کرد و جیغ زد: «سریع برویم... مرضیه بود... گفت بیایید دنبال من، من را ببرید... حالم اصلاً خوب نیست!»
ولوله و هیاهویی غریب خانه بیبی را در بر گرفت. همه دستپاچه دور خود میچرخیدند و تازه فهمیده بودند که نباید حتی برای یک ثانیه چشم از مادرم برمیداشتند. در میان آن هیاهو، سنگینیِ کوهی از گناه بر روی سینهام آوار شد. تمام بدنم از دلهره میلرزید. با صدایی گریان و لرزان، اعتراف کردم: «عمه... مامان از من کلیدهای خانه را خواست... و من... من کلیدها را به او دادم!»
عمه خدیجه با چشمانی سرشار از وحشت و عصبانیت به سمتم چرخید، شانههایم را تکان داد و فریاد زد: «تو اشتباه کردی عمه! اشتباه کردی! حالا من جواب پدرت را چه بدهم؟ اگر خدایی ناکرده مادرت بلایی سر خودش بیاورد، من چه خاکی بر سرم بریزم؟»
با کلماتِ عمه، گویی آسمانِ بالای سرم فرو ریخت و دنیا در برابر چشمانم تاریک شد. آرزو کردم زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد . خیالِ فرار از خانه به سرم زد. خواهران وحشتزدهام، فائزه و مریم کوچولو، با چشمانی لبریز از ترس و ترحم به من خیره شده بودند؛ نگاهی که سنگینیاش مثل یک دادگاه عادلانه، معصومیتِ سیزدهسالهام را محکوم میکرد .
بزرگترها به سرعت شال و کلاه کردند تا راهی خانهمان شوند . برای اینکه ما مانعِ آنها نشویم یا در حیاط شلوغکاری نکنیم، من، فائزه و مریم را به درون یکی از اتاقهای پشتی بردند و در را از پشت روی ما قفل کردند. فقط سارا و عمه پروین در خانه ماندند تا مراقب ما و پدرِ بیهوشمان باشند .
زمان به سختی میگذشت. صدای ضربانِ تندِ قلبم را در سینهام میشنیدم. تحمل آن چاردیواریِ قفلشده و بیخبری از مادر برایم غیرممکن بود. پاهایم لرزان بود، اما ارادهام برای رفتن مصمم. سارا که دلش به حال ما سوخته بود و اشکهای التماسآمیز مرا دید، پنهانی قفل در را باز کرد، اما با صدایی لرزان شرط گذاشت: «محسن... تو را به خدا برو، اما به پدرت چیزی از رفتنِ مرضیه نگو.»
من منتظرِ کلمهی دیگری نماندم. با وجود مخالفتهای عمه پروین و سارا، از درِ خانه بیرون زدم .
حتی یک قران پولِ خرد در جیبم نبود تا سوار تاکسی شوم. دستِ راستم خالی بود و ردِ زخم انگشت اشارهام از فشارِ آن کلید لعنتی هنوز میسوخت. شروع به دویدن کردم. جاده خاکیِ منتهی به شهرک گلستان زیر آفتاب سوزان بعدازظهر گداخته بود، اما من بدون کفش، با پاهای برهنه، تمامِ مسیر ۴ کیلومتری را تا خانهمان دویدم. نفسنفس میزدم، ریههایم از غبارِ جاده میسوخت و سوزش کف پاهام روی آسفالت داغ را حس نمیکردم. تنها تصویری که در ذهنم دودو میزد، چهره پریشان مادرم در حیاط خلوت بود. با خودم التماس میکردم: «خدایا... فقط بگذار مادرم سالم باشد. فقط همین.»
وقتی به ابتدای کوچه خودمان در شهرک گلستان رسیدم، ترسی فلجکننده بندبند وجودم را زنجیر کرد. کوچه ما شلوغ و غرق در رفتوآمد بود. همسایهها جلوی درِ خانه ما تجمع کرده بودند و پچپچ میکردند .
قلبم فرو ریخت. با دستپاچگی و پاهایی که دیگر نای دویدن نداشتند، از میان جمعیت عبور کردم . ناگهان خشکم زد. یک ماشین آمبولانس سفیدرنگ جلوی در پارک شده بود. عمه خدیجه را دیدم که از شدت درد و جنونِ پشیمانی، سرش را بیامان به بدنه فلزی آمبولانس میکوبید و با شیون و نالههایی جانسوز فریاد میزد: «مرضیه!... مرضیه!... مرا ببخش مرضیه!»
آژیر آمبولانس با سر و صدای مهیب و شیونی گوشخراش روشن شد و ماشین از لابلای جمعیت خشمگین و کنجکاو حرکت کرد و دور شد. عرق سردی بر پیشانیام نشست و چشمانم تار شد. نگاههای سنگین و آمیخته به دلسوزی همسایهها به سمت من برگشت؛ پسربچهای برهنه با پاهایی زخمی که در آستانهی در ایستاده بود و به سیمهای بیرونزدهی آیفونِ خانه خیره شده بود. عمه رؤیا و شوهرش حمید هم آنجا بودند. حمید که برقکار بود، برای باز کردن سریعِ در، سیمهای آیفون را بیرون کشیده و در را یکسره کرده بود تا وارد خانه شوند .
بدون آنکه به حرفهای کسی گوش دهم، پا به داخلِ حیاطِ تاریک خانه گذاشتم. از پلههای سیمانیِ طبقه دوم بالا رفتم؛ پلههایی که بوی تند و گزندهای از مواد شیمیایی، غبار و سمِ مرگبار، فضای آنها را پر کرده بود...
## بخش ششم: بوی گسِ مرگ و پاشنهی خردشده
با پاهایی که دیگر از شدت دلهره و خستگی به سختی وزن بدنم را تحمل میکردند، از پلههای سیمانی بالا رفتم . هر قدمم سنگینتر از قدم قبلی بود . خودم را به طبقه دوم رساندم؛ همانجایی که مادرم با هزاران امید و آرزو، یک آرایشگاه زنانه کوچک برای کارش سر و پا کرده بود . اما آن اتاق، دیگر پناهگاهِ رنگها، عطر شامپوها و زیبایی نبود .
سالن آرایشگاه به طرزی وحشتناک به هم ریخته و پریشان بود، گویی طوفانی کور از میانش عبور کرده بود . صندلی چرمیِ روبروی آینه بزرگ واژگون شده و با بیرحمی روی زمین افتاده بود . مقداری از مواد آرایشی و بطریهای رنگ مو در اطرافش پخش و پلا شده بودند؛ مایعاتی غلیظ و رنگی که حالا شبیه به خونابهای شوم روی کفپوش اتاق میخزیدند .
بوی تند، خفهکننده و گزندهای گلویم را میسوزاند . نگاهم روی لکههای تیره و بطریهای خالی خشک شد . وای، خدای من... مادر از همان مواد سمی و مواد شیمیایی خطرناکِ رنگ مو برای پایان دادن به جان خودش استفاده کرده بود . همان موادی که همیشه با مهربانی و نگرانیِ مادرانه به ما بچهها گوشزد میکرد که از آنها دوری کنیم، چون سمهای کشندهای هستند . و حالا، در اوج استیصال و تنهایی، خودش آن سموم را سر کشیده بود . تمام بدنم به لرزه افتاد؛ وحشتِ مطلق به جانم چنگ انداخت و در کسری از ثانیه، آیندهی تاریک و بیرحم خودم را بدون حضور و آغوش مادرم تصور کردم .
بعدها حمید، شوهر عمهام که اولین نفر به مادرم رسیده بود، آن صحنهی هولناک را با صدایی لرزان تعریف کرد . او مادرم را در حالی یافته بود که روی زمین افتاده، موهای همیشه مرتبش پریشان به دورش ریخته و از دهان و بینیاش کف بیرون میزد . حمید میگفت که دردِ ناشی از آن سمِ کشنده چنان جانسوز بوده که مادرم در آخرین لحظات مقاومتِ حیات، پاشنه پای راستش را با تمام قدرت و به طور مداوم به زمین میکوبیده است .
تلاشها برای بازگرداندن او به این دنیا بیفایده بود . با وجود اینکه پزشکان در بیمارستان به سرعت معده و روده مادرم را شستشو دادند، اما بدنِ نحیف و روحِ خستهاش دیگر نمیتوانست در برابر آثار و جراحات داخلیِ آن سمِ بیرحم طاقت بیاورد . سرانجام، در آن جمعهی سیاه، در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۷۴ (۵ مه ۱۹۹۵ میلادی)، مرضیه، مادرِ مظلوم و رنجکشیدهی من، برای همیشه چشم از این جهانِ بیمدارا فرو بست .
در تمام این دو سه ساعتِ شوم که این فجایع در حال رقم خوردن بود، پدرِ بیچارهام بیهوش بر کفِ اتاقِ خانه بی بی فاطمه افتاده بود و از همه چیز بیخبر بود . وقتی بالاخره کاملاً به هوش آمد، با سرگیجه و گیجی سراغ همسرش را گرفت تا اینکه اطرافیان با چشمانی گریان و لبهایی لرزان، مجبور شدند حقیقتِ آوارشده را به او بگویند .
آن مردِ مغرور و تودار، با شنیدن این خبر فرو ریخت . پدرم فوراً خودش را به خانه رساند و با گریههایی بلند و زجههایی که هرگز تا آن روز از او ندیده بودم، نام «مرضیه» را فریاد میزد . تمام خانه را مثل دیوانهها جستجو کرد و سپس به پشتبام دوید . من با بهت، اشک و احساسِ گناهی خفهکننده نگاهش میکردم و شاهد عذاب کشیدنِ او بودم . پدرم روی بام ایستاد و رو به آسمان داد زد: «مرضیه! همین چند وقت پیش با همدیگر پشتبام خانه را آب و جارو کردیم... عزیزِ من کجایی؟»
روز بعد، خورشید در شهرک ما طلوع کرد، اما برای ما همهجا تاریک بود . مراسم دعا در منزلمان برگزار شد و برای خاکسپاری، تمام فامیل و حتی همسایهها سیاهپوش به تنها مزار شهرک کوچکمان آمدند . پدرم چنان بیمار، شکسته و بدحال شده بود که حتی نتوانست به مزار بیاید و در مراسم خاکسپاریِ عشقش شرکت کند.
تنها من و خواهرانِ کوچکم، فائزه و مریم، در میان انبوهِ عزاداران حضور داشتیم . مادرم را به اتاقی برده بودند تا شستشو داده و کفن کنند . قلب سیزدهسالهام در سینهام میکوبید؛ با ترس و پهنای صورتی غرق در اشک، میخواستم برای آخرین بار او را ببینم .
وقتی جلو رفتم تا وارد غسالخانه شوم، نگهبانان زن ابتدا مانع ورودم شدند اما با اصرار و التماسِ زنان فامیل و همسایهها، بالاخره اجازه دادند آخرین نگاه را به چهرهی مادرم بیندازم .
وارد اتاق شدم . بدنِ زیبای مادرم، عریان و به سفیدی برف، بیجان افتاده بود . ردِ زخمهایی بر سر و صورتش نمایان بود و پاشنه پای راستش... همان پاشنهای که در نبرد با مرگ به زمین کوبیده بود، خرد شده بود .
با دیدن آن صحنه، چنان برقی از سرم پرید و آوارِ دنیا بر سرم خراب شد که جیغِ بلندی کشیدم . با دو دست صورت و چشمانم را پوشاندم و با صدایی که گلویم را میخراشید، فقط فریاد میزدم: «مامان... مامان...» زنانِ حاضر در اتاق، مرا با همان حالِ جنونزده به بیرون هدایت کردند .
میلرزیدم . مثل بیدِ مجنونی در بادِ زمستان میلرزیدم . به طرف بقیه عزاداران که کمی دورتر مشغول سوگواری بودند، پناه بردم . گریههای بیامانم مرا سردرگم کرده بود و در میانِ آن همه هیاهو، افکارم در عمقِ دریایِ تاریکِ آیندهای بدون مادرم غرق شده بود؛ آیندهای که نمیدانستم چگونه باید بدون او، در میان این آدمها، به دوش کشیده شود...
با پاهایی که دیگر از شدت دلهره و خستگی به سختی وزن بدنم را تحمل میکردند، از پلههای سیمانی بالا رفتم . هر قدمم سنگینتر از قدم قبلی بود . خودم را به طبقه دوم رساندم؛ همانجایی که مادرم با هزاران امید و آرزو، یک آرایشگاه زنانه کوچک برای کارش سر و پا کرده بود . اما آن اتاق، دیگر پناهگاهِ رنگها، عطر شامپوها و زیبایی نبود .
سالن آرایشگاه به طرزی وحشتناک به هم ریخته و پریشان بود، گویی طوفانی کور از میانش عبور کرده بود . صندلی چرمیِ روبروی آینه بزرگ واژگون شده و با بیرحمی روی زمین افتاده بود . مقداری از مواد آرایشی و بطریهای رنگ مو در اطرافش پخش و پلا شده بودند؛ مایعاتی غلیظ و رنگی که حالا شبیه به خونابهای شوم روی کفپوش اتاق میخزیدند .
بوی تند، خفهکننده و گزندهای گلویم را میسوزاند . نگاهم روی لکههای تیره و بطریهای خالی خشک شد . وای، خدای من... مادر از همان مواد سمی و مواد شیمیایی خطرناکِ رنگ مو برای پایان دادن به جان خودش استفاده کرده بود . همان موادی که همیشه با مهربانی و نگرانیِ مادرانه به ما بچهها گوشزد میکرد که از آنها دوری کنیم، چون سمهای کشندهای هستند . و حالا، در اوج استیصال و تنهایی، خودش آن سموم را سر کشیده بود . تمام بدنم به لرزه افتاد؛ وحشتِ مطلق به جانم چنگ انداخت و در کسری از ثانیه، آیندهی تاریک و بیرحم خودم را بدون حضور و آغوش مادرم تصور کردم .
بعدها حمید، شوهر عمهام که اولین نفر به مادرم رسیده بود، آن صحنهی هولناک را با صدایی لرزان تعریف کرد . او مادرم را در حالی یافته بود که روی زمین افتاده، موهای همیشه مرتبش پریشان به دورش ریخته و از دهان و بینیاش کف بیرون میزد . حمید میگفت که دردِ ناشی از آن سمِ کشنده چنان جانسوز بوده که مادرم در آخرین لحظات مقاومتِ حیات، پاشنه پای راستش را با تمام قدرت و به طور مداوم به زمین میکوبیده است .
تلاشها برای بازگرداندن او به این دنیا بیفایده بود . با وجود اینکه پزشکان در بیمارستان به سرعت معده و روده مادرم را شستشو دادند، اما بدنِ نحیف و روحِ خستهاش دیگر نمیتوانست در برابر آثار و جراحات داخلیِ آن سمِ بیرحم طاقت بیاورد . سرانجام، در آن جمعهی سیاه، در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۷۴ (۵ مه ۱۹۹۵ میلادی)، مرضیه، مادرِ مظلوم و رنجکشیدهی من، برای همیشه چشم از این جهانِ بیمدارا فرو بست .
در تمام این دو سه ساعتِ شوم که این فجایع در حال رقم خوردن بود، پدرِ بیچارهام بیهوش بر کفِ اتاقِ خانه بی بی فاطمه افتاده بود و از همه چیز بیخبر بود . وقتی بالاخره کاملاً به هوش آمد، با سرگیجه و گیجی سراغ همسرش را گرفت تا اینکه اطرافیان با چشمانی گریان و لبهایی لرزان، مجبور شدند حقیقتِ آوارشده را به او بگویند .
آن مردِ مغرور و تودار، با شنیدن این خبر فرو ریخت . پدرم فوراً خودش را به خانه رساند و با گریههایی بلند و زجههایی که هرگز تا آن روز از او ندیده بودم، نام «مرضیه» را فریاد میزد . تمام خانه را مثل دیوانهها جستجو کرد و سپس به پشتبام دوید . من با بهت، اشک و احساسِ گناهی خفهکننده نگاهش میکردم و شاهد عذاب کشیدنِ او بودم . پدرم روی بام ایستاد و رو به آسمان داد زد: «مرضیه! همین چند وقت پیش با همدیگر پشتبام خانه را آب و جارو کردیم... عزیزِ من کجایی؟»
روز بعد، خورشید در شهرک ما طلوع کرد، اما برای ما همهجا تاریک بود . مراسم دعا در منزلمان برگزار شد و برای خاکسپاری، تمام فامیل و حتی همسایهها سیاهپوش به تنها مزار شهرک کوچکمان آمدند . پدرم چنان بیمار، شکسته و بدحال شده بود که حتی نتوانست به مزار بیاید و در مراسم خاکسپاریِ عشقش شرکت کند.
تنها من و خواهرانِ کوچکم، فائزه و مریم، در میان انبوهِ عزاداران حضور داشتیم . مادرم را به اتاقی برده بودند تا شستشو داده و کفن کنند . قلب سیزدهسالهام در سینهام میکوبید؛ با ترس و پهنای صورتی غرق در اشک، میخواستم برای آخرین بار او را ببینم .
وقتی جلو رفتم تا وارد غسالخانه شوم، نگهبانان زن ابتدا مانع ورودم شدند اما با اصرار و التماسِ زنان فامیل و همسایهها، بالاخره اجازه دادند آخرین نگاه را به چهرهی مادرم بیندازم .
وارد اتاق شدم . بدنِ زیبای مادرم، عریان و به سفیدی برف، بیجان افتاده بود . ردِ زخمهایی بر سر و صورتش نمایان بود و پاشنه پای راستش... همان پاشنهای که در نبرد با مرگ به زمین کوبیده بود، خرد شده بود .
با دیدن آن صحنه، چنان برقی از سرم پرید و آوارِ دنیا بر سرم خراب شد که جیغِ بلندی کشیدم . با دو دست صورت و چشمانم را پوشاندم و با صدایی که گلویم را میخراشید، فقط فریاد میزدم: «مامان... مامان...» زنانِ حاضر در اتاق، مرا با همان حالِ جنونزده به بیرون هدایت کردند .
میلرزیدم . مثل بیدِ مجنونی در بادِ زمستان میلرزیدم . به طرف بقیه عزاداران که کمی دورتر مشغول سوگواری بودند، پناه بردم . گریههای بیامانم مرا سردرگم کرده بود و در میانِ آن همه هیاهو، افکارم در عمقِ دریایِ تاریکِ آیندهای بدون مادرم غرق شده بود؛ آیندهای که نمیدانستم چگونه باید بدون او، در میان این آدمها، به دوش کشیده شود...
Het verhaal gaat door…
Elk nummer op MIBL Radio draagt een stukje van deze stem verder.
فهرست مطالب
Nu te horen
Tik om geluid aan te zetten
Bevalt het verhaal?
U bent aan het einde van de gratis preview. Steun de auteur met een fooi van A$3.00 om de rest van het boek te openen — die gaat rechtstreeks naar de auteur.
Veilig afrekenen — Apple Pay, Google Pay of kaart.
U hebt zojuist een hoofdstuk uitgelezen.
Iemand is ervoor gaan zitten en heeft dat geschreven. Als het uw tijd waard was, laat het weten — het gaat rechtstreeks naar de auteur.
Apple Pay, Google Pay of kaart — één tik.