✦ یک داستان واقعی
داستان بنیان گذار - جلد دوم
روایتی کوتاه و واقعی — به قلم خود هنرمند.
❦ پایان
داستان ادامه دارد…
هر قطعه در رادیو MIBL، بخشی از همین صدا را بیشتر جاری میکند.
این کتاب همینجا نوشته و منتشر شد — کتاب شما هم میتواند.
کتاب خودت را منتشر کنپیشگفتار: ریشهها در خاک نجف
پیوسته گفتهاند که نخها دروغ نمیگویند .
پیش از آنکه اقیانوسهای سرگردان، قایقهای شکسته و مرزهای سیمی، تقدیرِ ما را به خاکِ استرالیا پیوند بزنند ، همه چیز در حیاطِ کوچک و خشتپوشِ خانهای در حاشیهی شهر باستانی نجف آغاز شد . زنی باوقار و استوار به نام بیبی فاطمه، هر روز پیش از سپیدهدم و پیش از آنکه صدای اولین مؤذن از گنبد طلایی حرم بلند شود، زانو میزد و انگشتان خستهاش را روی دوکهای سنتی—همان ماسولهها—میچرخاند .
حرکت ریتمیکِ آن دوکها، فقط راهی برای نانآوری و چرخاندنِ چرخِ زندگیِ یک زنِ تنها و بیپناه در دلِ فقر و خفقانِ عراق نبود ؛ آن حرکت، صدای ضربانِ مداومِ قلبِ خاندانی بود که قرار بود در جادههای تروماتیکِ تاریخ، بارها متلاشی شود، متولد شود و از میان خاکسترِ جنگها و اسارتها جان به در ببرد .
این کتاب، یک روایتِ کاملاً واقعی است که با ساختار و پردازشِ سینمایی (Cinematic Non-Fiction) مکتوب شده است ؛ روایتی از روزگاری که «ظاهر» (پدرم) هنوز جوانی سربهزیر و متفکر در داروخانهای کوچک در نجف بود ؛ روزگاری که هنوز کلیدِ شومِ سیزدهسالگی من ساخته نشده بود و ریشههای خاندان موسوی در خاکِ نجف نفس میکشید .
________________________________________
> 📌 یادداشت نویسنده درباره اسامی و مشخصات: در این اثر، به منظورِ حفظِ حقوقِ معنوی، رعایت حریمِ خصوصی و ملاحظاتِ قانونیِ اشخاص و افراد، اسامی برخی از شخصیتها و نامِ برخی از مکانها تغییر یافته یا به صورتِ مستعار ذکر شدهاند . آنچه در این صفحات میخوانید، منشورِ عریان، صادقانه و واقعیِ زندگیِ ماست که با جادوی قلم و پردازشِ داستانی صیقل یافته است .
________________________________________
> © ۲۰۲۶ تمامی حقوق این اثر محفوظ است. نوشتهشده توسط محسن الموسوی. هرگونه کپیبرداری، بازنشر، اقتباس، اقتباس سینمایی، نمایشی، تولید اثر صوتی، پادکست، بازآفرینی با هوش مصنوعی یا ترجمه به زبانهای دیگر بدون اجازه کتبی و رسمی نویسنده، شرعاً و قانوناً ممنوع بوده و حق پیگرد قانونی و بینالمللی برای مؤلف محفوظ است .
پیش از آنکه اقیانوسهای سرگردان، قایقهای شکسته و مرزهای سیمی، تقدیرِ ما را به خاکِ استرالیا پیوند بزنند ، همه چیز در حیاطِ کوچک و خشتپوشِ خانهای در حاشیهی شهر باستانی نجف آغاز شد . زنی باوقار و استوار به نام بیبی فاطمه، هر روز پیش از سپیدهدم و پیش از آنکه صدای اولین مؤذن از گنبد طلایی حرم بلند شود، زانو میزد و انگشتان خستهاش را روی دوکهای سنتی—همان ماسولهها—میچرخاند .
حرکت ریتمیکِ آن دوکها، فقط راهی برای نانآوری و چرخاندنِ چرخِ زندگیِ یک زنِ تنها و بیپناه در دلِ فقر و خفقانِ عراق نبود ؛ آن حرکت، صدای ضربانِ مداومِ قلبِ خاندانی بود که قرار بود در جادههای تروماتیکِ تاریخ، بارها متلاشی شود، متولد شود و از میان خاکسترِ جنگها و اسارتها جان به در ببرد .
این کتاب، یک روایتِ کاملاً واقعی است که با ساختار و پردازشِ سینمایی (Cinematic Non-Fiction) مکتوب شده است ؛ روایتی از روزگاری که «ظاهر» (پدرم) هنوز جوانی سربهزیر و متفکر در داروخانهای کوچک در نجف بود ؛ روزگاری که هنوز کلیدِ شومِ سیزدهسالگی من ساخته نشده بود و ریشههای خاندان موسوی در خاکِ نجف نفس میکشید .
________________________________________
> 📌 یادداشت نویسنده درباره اسامی و مشخصات: در این اثر، به منظورِ حفظِ حقوقِ معنوی، رعایت حریمِ خصوصی و ملاحظاتِ قانونیِ اشخاص و افراد، اسامی برخی از شخصیتها و نامِ برخی از مکانها تغییر یافته یا به صورتِ مستعار ذکر شدهاند . آنچه در این صفحات میخوانید، منشورِ عریان، صادقانه و واقعیِ زندگیِ ماست که با جادوی قلم و پردازشِ داستانی صیقل یافته است .
________________________________________
> © ۲۰۲۶ تمامی حقوق این اثر محفوظ است. نوشتهشده توسط محسن الموسوی. هرگونه کپیبرداری، بازنشر، اقتباس، اقتباس سینمایی، نمایشی، تولید اثر صوتی، پادکست، بازآفرینی با هوش مصنوعی یا ترجمه به زبانهای دیگر بدون اجازه کتبی و رسمی نویسنده، شرعاً و قانوناً ممنوع بوده و حق پیگرد قانونی و بینالمللی برای مؤلف محفوظ است .
فصل اول: خانه سادات و جرقههایی در سیاهچال
## ۱. عطر خمس و زکات در خانه سادات
کوچههای خاکی و پیچدرپیچِ نجف، زیر آفتابِ سوزان کویر میسوختند، اما در انتهای یکی از بنبستهای آرامِ شهر، خانهای قرار داشت که سایهسارش با تمام محله فرق میکرد .
دیوارهای کاهگلی و سفیدکاریشدهی این خانه، مأمنِ خانوادهای از تبارِ پاکِ سادات بود . در نجفِ آن روزگار، مردمِ دیندار و باایمانِ محله، برای خاندانِ موسوی احترامی جلالالدینوار قائل بودند . بیبی فاطمه—زنی باوقار که سالها پیش همسرِ جوانش «محسن» را از دست داده بود —همراه با همسرِ دلسوزش سِدمیر (برادرِ شوهر فقیدش که با غیرتی انسانی سایه سرِ یتیمان شده بود) ، چرخِ این زندگی را میچرخاندند .
خانهای که آنها در آن نفس میکشیدند، هدیه و برکتِ سفرهی اهلِ محل بود . مردمِ مؤمن، خمس و زکاتِ اموالشان را با افتخار و خضوع به این خانوادهی سادات تقدیم میکردند تا برکتِ دعای بیبی فاطمه و نسلِ مطهرش، روشنیبخشِ محلهشان باشد . در حیاطِ کوچک خانه، زیر سایهی تکدرخت انار، سفرهای پهن میشد که نانش از احترامِ مردم و خورشاش از ارادتِ اهلِ دیار بود . بیبی فاطمه نیز در تاریکروشنِ سحرگاه، ماسولهها و دوکهای سنتیاش را میچرخاند تا در کنار این محبتِ مردمی، غرور و استقلالِ خاندانش را پاس بدارد .
پسر بزرگترِ خانه، ظاهر، جوانی سربهزیر، متفکر و چشمپاک بود که در داروخانهی محله کار میکرد . همه او را به نجابت و دانشش میشناختند . اما در پشتِ این سیمای آرام و خونسردِ ظاهر، روحی بیقرار و تشنهی شناختنِ دنیای بیرون میتپید .
[[break]]
## ۲. شورِ جادهها؛ از صحرای شام تا مرزهای استانبول
برخلاف تصورِ همگان که ظاهر را جوانی خانهنشین میدیدند، او عاشقِ بیحدومرزِ سفر و جادهها بود . جوانیاش در عطشِ دیدنِ افقهای دوردست میسوخت . هر زمان که فرصتی پیش میآمد و چند دینار پسانداز میکرد، کولهبارِ کوچکش را میبست تا غربت و زیباییِ شهرهای دیگر را لمس کند .
بزرگترین مغناطیسِ سفر برای ظاهر، ابتدا شام و شهرِ باستانیِ دمشق بود . او روزها در میان بازارهای سرپوشیدهی سوریه، کنار مزاراتِ مقدس و در میان عطربهلیموها و یاسهای دمشق قدم میزد، با غریبهها به گفتگو مینشست و افقِ فکریاش را فراتر از دیوارهای نجف میبرد .
اما اشتهای او برای کشفِ دنیا به سوریه ختم نشد؛ قدمِ بعدیاش، سفر به قلبِ امپراتوریِ کهن، یعنی ترکیه بود . ظاهر راهی جادههای شمالی شد . تماشای معماریِ استانبول، مزارع سرسبز و درامِ تلاقیِ شرق و غرب در ترکیه، روحِ این جوانِ نجفی را دگرگون ساخت . او جهان را بزرگتر از خفقانِ عراق میدید و در هر قدم، آزادی و تنفس در هوای غریبه را تجربه میکرد .
اما هیچکس در خانه نمیدانست که این سفرِ شیرین به ترکیه، قرار است پیشدرآمدِ یکی از هولناکترین تراژدیهای زندگیِ او شود ...
[[break]]
## ۳. کمین در بازگشت؛ تورِ شکارِ بعثیها
غروب یک روزِ غبارآلود، ظاهر پس از هفتهها سیاحت در جادههای سوریه و ترکیه، با کولهای پر از خاطره و ذهنی انباشته از تصویرِ دنیای آزاد، پا به خاکِ عراق گذاشت تا به آغوشِ خانه بیبی فاطمه بازگردد .
هنوز چند کیلومتری از ایست بازرسیِ مرزی دور نشده بود که ناگهان دو خودروی نظامیِ رژیم بعث، با سیلی از غبار و صدای ناهنجارِ ترمز، مسیرِ او را سد کردند . مامورانِ بعثی با چکمههای سنگین و چهرههای بیرحم از ماشین پیاده شدند و دورِ ظاهرِ جوان حلقه زدند .
اتهامِ اولیه، ساده و در عین حال کشنده بود: «مظنون به فرار از خدمت سربازی!»
بعثیها گمان میکردند ظاهر جوانی عراقی است که برای شانه خالی کردن از خدمت در ارتش صدام، به ترکیه گریخته است . ظاهر با کمالِ متانت و خونسردی، مدارکِ هویتیاش را بیرون کشید تا ثابت کند مشکلی ندارد؛ اما بررسیِ دقیقترِ مدارک، رازِ سهمگینتری را برای مامورانِ شکاکِ حکومت برملا کرد: تبار و ریشهی ایرانیِ خانواده موسوی!
به محض آنکه ماموران فهمیدند در رگهای این جوانِ سادات، خونِ ایرانی جاری است، لحن و برخوردشان ۱۸۰ درجه تغییر کرد . طبق قوانین نژادپرستانهی رژیم بعث، خدمتِ سربازی برای اتباع و توابعِ خارجی ممنوع بود؛ بنابراین اتهامِ «فرار از خدمت» منتفی شد، اما خطری بهمراتب سیاهتر جای آن را گرفت: اتهامِ جاسوسی و بیگانهبودن!
آنها ظاهر را نه به عنوان یک شهروند، بلکه به عنوان یک «ایرانیتبارِ مشکوک» که به ترکیه و سوریه سفر کرده، به بادِ شلاق و ناسزا گرفتند و بدون هیچ دلیل قانونی یا حکم دادگاه، او را پشتِ کامیونِ فلزی انداختند و به سمتِ یکی از مخوفترین زندانهای بعث بردند .
[[break]]
## ۴. شش ماه در جهنمِ کینه و نژادپرستی
ظاهرِ جوان، ناگهان از آغوشِ پرمهرِ خانه سادات و عطرِ یاسهای دمشق، به درونِ سیاهچالی تاریک، مرطوب و خفقانآور پرتاب شد . سیاهچالی که او را به مدت شش ماهِ کامل در خود بلعید .
«سالها بعد، در خانهی کوچک و محقری که پدرم ظاهر در غربِ سیدنی اجاره کرده بود ، او مردی بیمار، خسته و با روحیهای بس شکننده شده بود که بارهای سنگینِ غربت و آوارگی قامت و توانش را ربوده بود .او در گوشهی خلوت و سادهی خانهاش، وقتی با دستهای لرزانش سیگاری آتش میزد و با آهی بس عمیق که بندبندِ وجودش را میلرزاند به گوشهای خیره میشد، با شکستگیِ صدایی که پس از دههها هنوز بوی زخم میداد، از آن شش ماه کابوسِ شکنجه و نژادپرستی در سیاهچالهای بعث برای من صحبت میکرد...»
او از شکنجههای بیامان میگفت . از شبهایی که در تاریکیِ مطلقِ سلول، صدای نالهها، فریادهای زیرِ شکنجه و التماسهای زندانیانِ بیگناه، در راهروهای سنگیِ زندان میپیچید و خواب را از چشمانش میربود . مزدورانِ بعثی، کینهای نژادپرستانه و بیحدومرز نسبت به ایرانیتبارها داشتند . آنها ظاهر را صرفاً به خاطر خون و تبارش، روزانه زیر سختترین آزارها و تحقیرهای فیزیکی و روحی قرار میدادند .
هر روز در آن زندان، به اندازه یک سال میگذشت . ظاهر، جوانِ شیکپوش و اهلِ سفری که تا دیروز در بازارهای استانبول قدم میزد، حالا با تنی زخمی و جامهای مندرس، بر کفِ مرطوبِ سلول مینشست و شاهدی بر قساوتِ عریانِ حکومتِ صدام بود .
[[break]]
## ۵. جرقهی فرار در دلِ تاریکی
در همان شش ماهِ شوم، وقتی ظاهر روی زمینِ سردِ زندان افتاده بود و صدای ضجهی شکنجهدیدگان را از سلولهای مجاور میشنید، تغییری بنیادین در روح و روانش رقم خورد .
او فهمید که در این خاک، دیگر جایی برای امانت، عزت و زندگیِ انسانهای شریف باقی نمانده است . فهمید که حضورِ خانوادهاش در نجف، روی انبارِ باروتی از کینه و نژادپرستی قرار دارد که هر لحظه ممکن است خانه سادات را به آتش بکشد .
درست در یکی از همان شبهای سیاه زندان، هنگامی که دستهای زخمیاش را به نشانهی دعا رو به سقفِ نمورِ سلول گرفته بود، نخستین جرقههای فکرِ فرار از عراق به ایران در ذهنش درخشید .
او با خودش عهد کرد: «اگر از این جهنم زنده بیرون بروم، دیگر یک ثانیه هم در این کشور نخواهم ماند. باید راهی برای فرار به ایران پیدا کنم...»
پس از شش ماه بیخبری، بیبی فاطمه و سِدمیر با دادنِ رشوه و التماس به مقامات، توانستند پیکرِ نیمهجان و شکسته ظاهر را از زندان تحویل بگیرند و به خانه بازگردانند .
ظاهر به خانه بازگشت؛ اما آن جوانی که از زندان بیرون آمد، دیگر آن آدمِ قبلی نبود . در چشمانش نگاهی مصمم، تلخ و رازآلود دویده بود . او کلیدِ فرار را در دلش ساخته بود و اکنون، وقتِ آن بود که بیبی فاطمه نقشهی خواستگاریِ مرضیه را از ایران مطرح کند...
کوچههای خاکی و پیچدرپیچِ نجف، زیر آفتابِ سوزان کویر میسوختند، اما در انتهای یکی از بنبستهای آرامِ شهر، خانهای قرار داشت که سایهسارش با تمام محله فرق میکرد .
دیوارهای کاهگلی و سفیدکاریشدهی این خانه، مأمنِ خانوادهای از تبارِ پاکِ سادات بود . در نجفِ آن روزگار، مردمِ دیندار و باایمانِ محله، برای خاندانِ موسوی احترامی جلالالدینوار قائل بودند . بیبی فاطمه—زنی باوقار که سالها پیش همسرِ جوانش «محسن» را از دست داده بود —همراه با همسرِ دلسوزش سِدمیر (برادرِ شوهر فقیدش که با غیرتی انسانی سایه سرِ یتیمان شده بود) ، چرخِ این زندگی را میچرخاندند .
خانهای که آنها در آن نفس میکشیدند، هدیه و برکتِ سفرهی اهلِ محل بود . مردمِ مؤمن، خمس و زکاتِ اموالشان را با افتخار و خضوع به این خانوادهی سادات تقدیم میکردند تا برکتِ دعای بیبی فاطمه و نسلِ مطهرش، روشنیبخشِ محلهشان باشد . در حیاطِ کوچک خانه، زیر سایهی تکدرخت انار، سفرهای پهن میشد که نانش از احترامِ مردم و خورشاش از ارادتِ اهلِ دیار بود . بیبی فاطمه نیز در تاریکروشنِ سحرگاه، ماسولهها و دوکهای سنتیاش را میچرخاند تا در کنار این محبتِ مردمی، غرور و استقلالِ خاندانش را پاس بدارد .
پسر بزرگترِ خانه، ظاهر، جوانی سربهزیر، متفکر و چشمپاک بود که در داروخانهی محله کار میکرد . همه او را به نجابت و دانشش میشناختند . اما در پشتِ این سیمای آرام و خونسردِ ظاهر، روحی بیقرار و تشنهی شناختنِ دنیای بیرون میتپید .
[[break]]
## ۲. شورِ جادهها؛ از صحرای شام تا مرزهای استانبول
برخلاف تصورِ همگان که ظاهر را جوانی خانهنشین میدیدند، او عاشقِ بیحدومرزِ سفر و جادهها بود . جوانیاش در عطشِ دیدنِ افقهای دوردست میسوخت . هر زمان که فرصتی پیش میآمد و چند دینار پسانداز میکرد، کولهبارِ کوچکش را میبست تا غربت و زیباییِ شهرهای دیگر را لمس کند .
بزرگترین مغناطیسِ سفر برای ظاهر، ابتدا شام و شهرِ باستانیِ دمشق بود . او روزها در میان بازارهای سرپوشیدهی سوریه، کنار مزاراتِ مقدس و در میان عطربهلیموها و یاسهای دمشق قدم میزد، با غریبهها به گفتگو مینشست و افقِ فکریاش را فراتر از دیوارهای نجف میبرد .
اما اشتهای او برای کشفِ دنیا به سوریه ختم نشد؛ قدمِ بعدیاش، سفر به قلبِ امپراتوریِ کهن، یعنی ترکیه بود . ظاهر راهی جادههای شمالی شد . تماشای معماریِ استانبول، مزارع سرسبز و درامِ تلاقیِ شرق و غرب در ترکیه، روحِ این جوانِ نجفی را دگرگون ساخت . او جهان را بزرگتر از خفقانِ عراق میدید و در هر قدم، آزادی و تنفس در هوای غریبه را تجربه میکرد .
اما هیچکس در خانه نمیدانست که این سفرِ شیرین به ترکیه، قرار است پیشدرآمدِ یکی از هولناکترین تراژدیهای زندگیِ او شود ...
[[break]]
## ۳. کمین در بازگشت؛ تورِ شکارِ بعثیها
غروب یک روزِ غبارآلود، ظاهر پس از هفتهها سیاحت در جادههای سوریه و ترکیه، با کولهای پر از خاطره و ذهنی انباشته از تصویرِ دنیای آزاد، پا به خاکِ عراق گذاشت تا به آغوشِ خانه بیبی فاطمه بازگردد .
هنوز چند کیلومتری از ایست بازرسیِ مرزی دور نشده بود که ناگهان دو خودروی نظامیِ رژیم بعث، با سیلی از غبار و صدای ناهنجارِ ترمز، مسیرِ او را سد کردند . مامورانِ بعثی با چکمههای سنگین و چهرههای بیرحم از ماشین پیاده شدند و دورِ ظاهرِ جوان حلقه زدند .
اتهامِ اولیه، ساده و در عین حال کشنده بود: «مظنون به فرار از خدمت سربازی!»
بعثیها گمان میکردند ظاهر جوانی عراقی است که برای شانه خالی کردن از خدمت در ارتش صدام، به ترکیه گریخته است . ظاهر با کمالِ متانت و خونسردی، مدارکِ هویتیاش را بیرون کشید تا ثابت کند مشکلی ندارد؛ اما بررسیِ دقیقترِ مدارک، رازِ سهمگینتری را برای مامورانِ شکاکِ حکومت برملا کرد: تبار و ریشهی ایرانیِ خانواده موسوی!
به محض آنکه ماموران فهمیدند در رگهای این جوانِ سادات، خونِ ایرانی جاری است، لحن و برخوردشان ۱۸۰ درجه تغییر کرد . طبق قوانین نژادپرستانهی رژیم بعث، خدمتِ سربازی برای اتباع و توابعِ خارجی ممنوع بود؛ بنابراین اتهامِ «فرار از خدمت» منتفی شد، اما خطری بهمراتب سیاهتر جای آن را گرفت: اتهامِ جاسوسی و بیگانهبودن!
آنها ظاهر را نه به عنوان یک شهروند، بلکه به عنوان یک «ایرانیتبارِ مشکوک» که به ترکیه و سوریه سفر کرده، به بادِ شلاق و ناسزا گرفتند و بدون هیچ دلیل قانونی یا حکم دادگاه، او را پشتِ کامیونِ فلزی انداختند و به سمتِ یکی از مخوفترین زندانهای بعث بردند .
[[break]]
## ۴. شش ماه در جهنمِ کینه و نژادپرستی
ظاهرِ جوان، ناگهان از آغوشِ پرمهرِ خانه سادات و عطرِ یاسهای دمشق، به درونِ سیاهچالی تاریک، مرطوب و خفقانآور پرتاب شد . سیاهچالی که او را به مدت شش ماهِ کامل در خود بلعید .
«سالها بعد، در خانهی کوچک و محقری که پدرم ظاهر در غربِ سیدنی اجاره کرده بود ، او مردی بیمار، خسته و با روحیهای بس شکننده شده بود که بارهای سنگینِ غربت و آوارگی قامت و توانش را ربوده بود .او در گوشهی خلوت و سادهی خانهاش، وقتی با دستهای لرزانش سیگاری آتش میزد و با آهی بس عمیق که بندبندِ وجودش را میلرزاند به گوشهای خیره میشد، با شکستگیِ صدایی که پس از دههها هنوز بوی زخم میداد، از آن شش ماه کابوسِ شکنجه و نژادپرستی در سیاهچالهای بعث برای من صحبت میکرد...»
او از شکنجههای بیامان میگفت . از شبهایی که در تاریکیِ مطلقِ سلول، صدای نالهها، فریادهای زیرِ شکنجه و التماسهای زندانیانِ بیگناه، در راهروهای سنگیِ زندان میپیچید و خواب را از چشمانش میربود . مزدورانِ بعثی، کینهای نژادپرستانه و بیحدومرز نسبت به ایرانیتبارها داشتند . آنها ظاهر را صرفاً به خاطر خون و تبارش، روزانه زیر سختترین آزارها و تحقیرهای فیزیکی و روحی قرار میدادند .
هر روز در آن زندان، به اندازه یک سال میگذشت . ظاهر، جوانِ شیکپوش و اهلِ سفری که تا دیروز در بازارهای استانبول قدم میزد، حالا با تنی زخمی و جامهای مندرس، بر کفِ مرطوبِ سلول مینشست و شاهدی بر قساوتِ عریانِ حکومتِ صدام بود .
[[break]]
## ۵. جرقهی فرار در دلِ تاریکی
در همان شش ماهِ شوم، وقتی ظاهر روی زمینِ سردِ زندان افتاده بود و صدای ضجهی شکنجهدیدگان را از سلولهای مجاور میشنید، تغییری بنیادین در روح و روانش رقم خورد .
او فهمید که در این خاک، دیگر جایی برای امانت، عزت و زندگیِ انسانهای شریف باقی نمانده است . فهمید که حضورِ خانوادهاش در نجف، روی انبارِ باروتی از کینه و نژادپرستی قرار دارد که هر لحظه ممکن است خانه سادات را به آتش بکشد .
درست در یکی از همان شبهای سیاه زندان، هنگامی که دستهای زخمیاش را به نشانهی دعا رو به سقفِ نمورِ سلول گرفته بود، نخستین جرقههای فکرِ فرار از عراق به ایران در ذهنش درخشید .
او با خودش عهد کرد: «اگر از این جهنم زنده بیرون بروم، دیگر یک ثانیه هم در این کشور نخواهم ماند. باید راهی برای فرار به ایران پیدا کنم...»
پس از شش ماه بیخبری، بیبی فاطمه و سِدمیر با دادنِ رشوه و التماس به مقامات، توانستند پیکرِ نیمهجان و شکسته ظاهر را از زندان تحویل بگیرند و به خانه بازگردانند .
ظاهر به خانه بازگشت؛ اما آن جوانی که از زندان بیرون آمد، دیگر آن آدمِ قبلی نبود . در چشمانش نگاهی مصمم، تلخ و رازآلود دویده بود . او کلیدِ فرار را در دلش ساخته بود و اکنون، وقتِ آن بود که بیبی فاطمه نقشهی خواستگاریِ مرضیه را از ایران مطرح کند...
Het verhaal gaat door…
Elk nummer op MIBL Radio draagt een stukje van deze stem verder.
فهرست مطالب
Nu te horen
Tik om geluid aan te zetten
Bevalt het verhaal?
U bent aan het einde van de gratis preview. Steun de auteur met een fooi van A$3.00 om de rest van het boek te openen — die gaat rechtstreeks naar de auteur.
Veilig afrekenen — Apple Pay, Google Pay of kaart.
U hebt zojuist een hoofdstuk uitgelezen.
Iemand is ervoor gaan zitten en heeft dat geschreven. Als het uw tijd waard was, laat het weten — het gaat rechtstreeks naar de auteur.
Apple Pay, Google Pay of kaart — één tik.